زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

سینمای گاس ون سنت

 

                                سینمایی که به او مقروض است

 

گاس ون سنت متولد 24 جولای سال 1952 در ایالت کنتاکی آمریکاست.او تحصیلاتش را در کالج رودایسلند به پایان رسانده و پیش از فیلمسازی در زمینه های مختلفی مثل نویسندگی،آهنگسازی و عکاسی فعالیت داشته است.او در سال 1997 کتابی به نام "صورتی"را به چاپ رساند و مجموعه آهنگ هایی را نیز برای گلف ساخت.در زمینه عکاسی نیز مجموعه ای از 108 پرتره در سال 1992 منتشر کرده است.او کلیپ هم برای گروههای موسیقی و mtv  می سازد.

او که به قول خودش بیشتر از هر فیلمسازی تحت تاثیر شانتال آکرمن است از همان ابتدا با فیلم هایی که ساخت خود را به عنوان فیلمسازی مستقل در هالیوود معرفی کرد،ولی حالا دیگر نماهای تعقیب طولانی،میزانسن های ویزه اش،غیرخطی بودن روایت(گاهی رویا گونه بودن زمان روایت)از مشخصه هایی اصلی و به نوعی امضای او روی فیلم هایش است.اولین فیلم جدی اش "کابوی دراگ استور" است امااو با "ویل هاتینگ خوب" هم توجه منتقدان را به خودش جلب کرد. این فیلم تحسین تماشاگران را هم در پی داشت و  فروش زیادی کرد."ویل هاتینگ خوب"کاندید اسکار شد و سبب شهرت و موفقیت زیادی برای او شد ولی با دو فیلم بعدی اش مورد انتقاد سخت منتقدین قرار گرفت به خصوص برای " روانی" که فیلمی است نما به نما و صحنه به صحنه ساخته شده از فیلم روانی هیچکاک است.بعد از آن ون سنت "فیل" را ساخت که نقطه درخشانی در کارنامه فیلمسازی او محسوب می شود فیلمی که نخل طلای کن را برای او به ارمغان آورد.بعد از آن با فیلم ارزشمند "پارک پارانویایی" جایزه شصتمین سالگی کن را برد و در نهایت فیلم "میلک" در اسکار به خاطر بازی بازیگرش مورد توجه قرار گرفت.

فیلم های ون سنت در فضایی آبستره و بی اعتنا به جنبه های اجتماعی و روانکاوانه شخصیت ها شکل می گیرد.در واقع حالا دیگر او سبکی شخصی و انتزاعی خاص خودش را در فیلمسازی دارد،حالا اسمش را هر چه می شود گذاشت؛آبستره،امپرسیونیستی،مستند هنرمندانه...

 

در فیلم "فیل" که بر گرفته از حادثه واقعی کلمباین است( و در روز تولد هیتلر اتفاق افتاد)  ون سنت تجربهء بدیعی را با تماشاگرانش به انجام می رساند طوری که احساس می کنی حادثه کلمباین فقط بهانه ای بود تا ون سنت نوع دیگری از سینما را تجربه کند.

فیلم با نمای طولانی از دانش آموزی که با مدام دوربینش عکس می گیرد آغاز می شود او از خیابان می گذرد و وارد مدرسه می شود،از پله بالا می رود و از دالان ها ی گذرد(دور بین در تمام این مدت او را تعقیب می کند) سراغ دوست دخترش می رود و با او شروع به صحبت می کند بعد دوربین سراغ دانش آموز دیگر می رود و...

در این لوکیشن همه چیز آرام و ساکت است،فضا کاملا باز و بزرگ است هیچ تنشی در میان نیست فقط و فقط دانش آموزانی که بدون هیچ هیاهویی این طرف و آن طرف پراکنده اند و فضاهای خالی زیادی بین شان است.کم کم دوربین به سراغ یکی از آن ها می رود،کسی که از همه کم حرف تر و خجالتی تر است.او سونات مهتاب بتهوون را می نوازد و فضای اتاقش را پر از اوای موسیقی می کند. کمی با کامپیوترش بازی می کند و در آن نما که شباهت زیادی به نماهای آخر فیلم دارد آدم های خیالی را روی صفحه گلوله باران می کند.بعد اسلحه و مهماتی تهیه می کند و  به سراغ همکلاسی هایش می رود.او با خونسردی تمام کسانی راکه در مدرسه به او نزدیک می شوند تیرباران می کند و به سراغ یک یک کلاس ها می رود تا این سکوت و روزمرگی درد آور اطرافش را بشکند.

در فیلمنامه "فیل" نیز تمام پیش فرض های کلاسیک فیلمنامه نویسی نادیده گرفته شده است.در اینجا نه درامی به آن شکل داریم و نه شخصیت پردازی(به طوریکه ما در پایان با هیچ کاراکتری همذات پنداری نمی کنیم؛نه قاتلین و نه قربانیان)،دیالوگ ها هم کاربردنیستند؛ نه پیش برنده روایت هستند و نه باعث شناختی از شخصیت می شوند.نقطه عطف یا حتی کاراکتر اصلی وجود ندارد و غیر از حادثهء پایان فیلم هیچ اتفاق دیگری در آن نمی افتد. در واقع می توان گفت این فیلم واکنشی است به کلیشه های رایج فیلمسازی و سینمای موعظه گر این روزها.

 

فیلم "آخرین روزها" ادامه همان نوع نگاه و تجربه در عرصه فیلمسازی گاس ون سنت است،نگاهی بیرون از عرف فیلمسازی در آمریکا.فیلمی که از نظر استفاده صحنه های کش دار و طولانی رکورد دیگر فیلم های او  را شکست.این فیلم درباره آخرین روزهای زندگی کورت کابن،عضو گروه نیروانا، که مثل همیشه با فیلتر نگاه ون سنت به نمایش درآمده است.

فیلم با تعقیب شخصیتی شروع می شودکه موهای بور دارد و مدام نعشه یا مست است.او در جنگل راه می رود،توی رودخانه شنا می کند،در آن می شاشد،کنار آتش می نشیند و به آن خیره می شود.فردای آن روز او  از جنگل بیرون می آید و وارد خانه ای می شود(مثل همیشه دوربین او را هم تعقیب می کند.) لباس های زنانه می پوشد و بعد روبروی کشیشی می نشیند و مستقیم به چشم های او زل می زند.کشیش حرف هایش را می زند و از خانه بیرون می رود ولی پسر جوان هنوز همان جا نشسته و به روبرو خیره شده است.

هیچ چیزی از آن پسر جوان و آدم هایی که می آیند و می روند نمی دانیم و دیالوگ ها هم مثل همیشه به روند فیلم کاری ندارند.بعد از آنکه پسر جوان پشت در با حالتی خسته از حال می رود و دختری او را آنجا می بیند دوباره صحنه ها تکرار می شود و انگار که دوربین در ذهن مغشوش او قرار گرفته و هر لحظه به جایی و زمانی می رود.

بعد دوباره دوربین او را تعقیب می کند تا جایی میان جنگل که وارد خانه ای می شود پر از ساز و آلات موسیقی و آدم های آشنایی که با هم می خورند و می خندند و می رقصند.

بعضی از صحنه ها در چند نما یا از زاویه دید های متفاوت دیده می شود و ما کم کم می فهمیم که روایت با این چیزی که تا به حال در ذهن مان ساخته ایم جور نیست و بعضی صحنه ها را باید در ذهن مان پس و پیش کنیم تا کلیتی از این فیلم مبهم و کش دار بفهمیم. فیلم به طرز عجیبی به موسیقی شباهت دارد و از تماشاگرش می خواهد تمام قواعدی که تا کنون با آن فیلم دیده را کنار بگذارد و مثل موسیقی جدیدی با قواعد خاص خودش به تماشای آن بنشیند نه با قواعد همیشگی.

در پایان "واپسین روزها" پسر جوان می میرد آن هم با نمایی طولانی و نگاهی خاص به مرگ که مثل تمام فیلم برخاسته از میزانسن ها و نماهایی است که گاس ون ست در آن مهارت دارد. به هر حال این فیلم با تمام امتیازاتش نه نظر منتقدان آمریکا را گرفت و نه طرفدارن کورت کوبن از آن لذت بردند.

 

ون سنت در "پارک پارانویایی" نگاهش را این بار از یک واقعه بیرونی به یک رمان می برد. رمانی نوشته بلیک نلسون که داستان زندگی پسری شانزده ساله و اسکیت سواری است به نام الکس( هم نام با پسر جوان فیلم فیل!) او به طور اتفاقی یکی از مامورین قطار را به قتل می رساند و قادر به فراموشی آن واقعه نیست مگر با نوشتن از آن.

فیلم با اینکه موضوع سر راست و به ظاهر پر تنشی دارد اما ون سنت باز هم خط روایی را می شکند و تکه تکه و گاهی پس و پیش ماجرا را روایت می کند حتی گاهی صحنه ای را چند بار نشان می دهد و هر بار نقطه مبهمی را از آن می گشاید انگار که الکس با روبرو شدن چندباره با مسئله،آن حادثه برای خودش هم گره گشایی می شود.

 در ابتدای فیلم ما با نوجوانی آشنا می شویم که در خانواده کوچکی زندگی می کند و مسئله ای او را حسابی به هم ریخته است.اما این به هم ریختگی شخصیت یا سردی و خستگیش را فیلمساز،نه با دیالوگ و نه با نریشن روی فیلم نشان می دهد بلکه با نماهای نزدیک و بسته روی صورتش و با نشان دادن محیط اطرافش از چشم الکس،تماشاگر را از وضع روحی او با خبر می کند.دوربینی که با فیلترهای خاص و حرکت های تند و آرامش ما را به یاد فیلم های امپرسیونیستی فرانسوی می اندازد.

الکس که حسابی از محیط اطرافش سرخورده است به پارکی در حواشی شهر پناه می برد،محلی که همهء کسانی که از وضعیت زندگی شان خسته شده اند برای خودشان ساخته اند تا با اسکیت های شان روی صفحه های صاف و مسطح و گاهی استوانه ای شکل حرکت کنند و روزمرگی شان را به فراموش بسپارند.در واقع آنچه که از فیلم های ون سنت آشکار است مسئله ای که نوجوانان امروز آمریکا با آن درگیرند نه دانشگاه و پول و آینده است و نه اختلافات خانوادگی و نبود یکی از اعضای خانواده(چیزی که دیگر در آنجا عمومی شده است)بلکه آسایش زیاد و فراهم بودن همه چیز در حال و آینده،آن ها را به افرادی سرد و بی انگیزه تبدیل کرده است که تنها مسئله شان فرار از این روزمرگی است. 

"پارک پارانویایی" نیز دارای همان مولفه های فیلم های سابق گاس ون سنت است. این فیلم  به خصوص به فیلم "فیل" شباهت زیادی دارد چه از نظر شخصیت و فرم کار و چه از نظر حوادثی که در آن رخ می دهد.

 

آخرین فیلم ون سنت یعنی"میلک" که در اسکار امسال به نمایش درآمد فیلمی به مراتب متفاوت و ضعیف تر از کاهای قبلی اوست.دیگر از آن نماهای خاص دوربین و شخصیت پردازی هایی که ون سنت با تصاویر به ما نشان می داد خبری نیست همینطور از روایت خاصی که او در فیلم هایش از حوادث آشنا و غیر آشنا داشت.

"میلک" درباره زندگی هاروی میلک است که با تلاش و مبارزاتش در دهه هشتاد توانست برای هومو ها حقوقی برابر با دیگر شهروندان بگیرد.فیلم هم به شکلی کلاسیک و بیشتر مستند به همین اتفاق می پردازد.فیلمی که امتیاز بزرگش بازی خوب شون پن است که ثابت کرد بازیگری به طور معمول هنر نیست(مثل بازیگران داخلی خودمان که فقط یک تیپ را بلد هستند بازی کنند و در تمام نقش ها هم همان را تکرار می کنند حالا شخصیت هر چه می خواهد باشد.) مگر اینکه بتوانی با بازی خوبِ خود،در وجودت شخصیت دیگری خلق کنی؛بازی شون پن در این فیلم و "رودخانه مرموز" نشان دهنده این نوع بازی است.

 

کارنامه فیلمسازی گاس ون سنت:

 

کابوی دراگ استور 1989

آیداهوی خصوصی من 1991

برای آن مردن 1995

ویل هاتینگ خوب1997

روانی 1999

یافتن فورستر2000

فیل2003

واپسین روزها2005

پارک پارانویایی2007

میلک2009

 

 

 

+ مهدی فاتحی ; ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()