زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

خاویر ماریاس در "مرد است و احساسش"

ترجمهء پریسا شبانی داریانی

یکشنبه ٢٠ اردیبهشت،روزنامه اعتماد

شکسپیر اسپانیایی

خاویر ماریاس متولد سال 1951 اسپانیاست.او تاکنون نه رمان،دو مجموعه داستان و مجموعه مقالات زیادی منتشر کرده است و علاوه بر نویسندگی،منتقد و روزنامه نگاری چیره دست است.او که رمان"قلب بسیار سفید"اش یکی از بهترین کارهای اسپانیایی زبان شناخته شده است چند سال پیش جایزه ای به نام پادشاهی ردوندا را تاسیس  کرد تا از نویسندگانی که آثارشان به زبان اسپانیایی ترجمه می شود تجلیل به عمل آید.

از خاویر ماریاس تا به امروز تنها یک داستان کوتاه به نام"ماه عسل" ترجمه شده بود و رمان"مرد است و احساسش" اولین کتابی است که از این نویسنده اسپانیایی زبان با ترجمهء قابل قبولی به فارسی برگردانده شده است رمانی که هر چند از آثار شاخص نویسنده اش نیست اما سبک و نگاه ویژه او به شخصیت ها و جهان اطرافش را می توان در همین رمان کوتاه دید و با جهان داستانی او آشنا شد.

راوی رمان"مرد است و احساسش" یک خواننده اپراست که دایم در سفر است و در شهرها و کشورهای زیادی برنامه اجرا می کند.او که در ابتدای رمان با تصاویر و توصیف هایی از پاریس،شهرهای آلمان شرقی و لندن حرف می زند هیچ گاه عشقش را به مادرید پنهان نمی کند و خودش را یک مادریدی تمام عیار می داند.

رمان از جایی شروع می شود که راوی صبح از خواب بیدار شده و رویایی که شب پیش دیده ذهنش را به خود مشغول کرده است.رویایی که هر چند تا پایان رمان به وضوح از آن حرفی نمی زند اما تصاویر و اشخاصی که او به طور مبهم یادش می آید او را به دوره ای چهارساله از زندگیش می اندازد که در آن شاهد عشقی تراژیک بوده است عشقی که خودش نقش تاثیرگذاری در به وجود آمدن پایان تراژیکش داشته است.

راوی یا همان شخصیت اصلی رمان مدت ها خوانندهء اپرا بوده و  نقش های زیادی را در اپراهای متفاوت اجرا کرده است ولی هیچ وقت خودش را آماده یا لایق نقش آفرینی در اپراهای واگنری نمی بیند.اپراهای سنگینی که در آن ها از ملودرام های معمولی خبری نیست و اجراهای سنگین و پر آوایی دارد.او که به خاطر اجرای نقش های متفاوتش در اپرا شهرت زیادی کسب کرده است در یکی از سفرهایش در کوپهء قطاری با زنی ناشناس و دو مردی که او را  همراهی می کنند آشنا می شود و این آشنایی برگی از نمایشی را که او قرار است اجرا کند وارد واقعیت عینی زندگیش می کند.

او در اولین ملاقاتش با آن ها در صندلی روبرویی اش در قطار جزئیات دقیق و تیزبینانه ای را از آن سه نفر توصیف می کند و خواننده از همان ابتدا با سایه ای از شخصیت آن سه نفر که محور حوادثی بعدی رمان هستند آشنا می شود؛زنی به نام ناتالیا که میان آن دو مرد نشسته و خوابش برده است،شوهرش مانور که کنارش نشسته و به بیرون خیره شده است و داتو که به جای نامعلومی نگاه می کند.آدم هایی که طوری کنار هم در قطار نشسته اند که نمی توان گفت هیچ نوع رابطه ای بین آن ها وجود دارد.کسانی که راوی دوباره در هتل آنها را ملاقات می کند و ما آرام آرام به هر کدام از این شخصیت ها نزدیک و نزدیک تر می شویم.

خاویر ماریاس برای معرفی و پوست کندن شخصیت هایش از هر وسیله ای استفاده می کند؛نوع حرکت،نگاه،رنگ و نرمی پوست شان و حتی به ظریف تر ین ودقیق ترین شکلی  از جنس پارچه ها و رنگ لباس های شان حرف می زند.توصیفات خیره کننده ای که با جمله های بلند و تو در تو(که ظاهرا بخشی از سبک نویسنده است.) نشان داده می شود و خواننده را روی صندلی اش میخکوب می کند.تصاویر و شخصیت هایی که شاید بارها در رمان های دیگر دیده ایم اما ماریاس با ظرافت تمام،طوری به آدم ها شکل می دهد که هر کدام از آن ها را بخشی از جهان داستانی خودش می کند و خواننده ترجیح می دهد علاوه بر تصاویر و شخصیت هایش،قصهء آشنایش را نیز از نگاه او بخواند و تجربه کند.

ناتالیا،زنی است که به اجبارِ مشکلات اقتصادی برادرش،مونته،با مانور زندگی می کند.در تمام رمان تصویری مبهم و ستایش انگیز از او می بینیم؛نه چیز زیادی از گذشته اش گفته می شود و نه از ذهنیت و کنش هایی که با آن درگیریم.تنها چیزی که از او می دانیم حرف ها و رفتارهایی است که راوی رمان به شکلی خیالی از او به تصویر می کشد.در واقع زنانی مثل ناتالیا شجره نامه ای ادبی دارند(شاید کمتر بتوان این گونه زن ها را در واقعیت بیرونی دید.) و نمونه های از او را در آثاری مثل بوف کور هدایت(زن اثیری) و نادیای آندره برتون دیده ایم.شخصیت هایی که دیگر شکلی اسطوره ای به خود گرفته اند.زنانی که همیشه کم حرف و گنگ اند و کمترین واکنش ها را مقابل وضعیت اطراف نشان می دهند.زنانی ایده آل برای مردانی که ترجیح می دهند نقش معشوقی زودگذر از آن ها باقی بماند و به همین تصاویر مبهم از آن ها راضی هستند.

در کنار او مانور، شوهرش،حضور دارد که روابطش با ناتالیا سرد و خشک است و بیشتر   در مهمانی ها و مناسبت های رسمی کنار هم می ایستند تا از نگاه بیرونی به شکل یک زوج درآیند.مانور که یک بانکدار بلژیکی است مرد ثروتمندی است که مشغله های زیادی دارد ولی از همراهی و عشق ناتالیا(اگر چیزی به این نام در وجودش باشد.)بی نصیب مانده است به همین خاطر مردی به نام داتو را استخدام کرده است تا همصحبت و همنشین ناتالیا باشد.داتو  از همان ابتدا روابط خوبی با راوی برقرار می کند ولی با دل بستن راوی به ناتالیا نقشش در رمان و رابطهء آن ها کم رنگ تر می شود.

داتو از آن نوع شخصیت هایی است که شاید خواننده های ایرانی نتوانند او را در قالب همیشگی روابط بگنجانند؛او نه دوست است،نه معشوق،نه منشی و نه یک کارگر روز مزد یک خانوادهء ثروتمند.او با وجود اینکه صمیمی ترین رابطه را با ناتالیا دارد اما هیچ گاه مانور که از نزدیک شدن هر مردی به ناتالیا می ترسد(از جمله راوی)هیچ احساس خطری از جانب او نمی کند.

در واقع داتو را می توان یکwalker دانست؛ شخصیت هایی که امروزه دیگر همانقدر در خانواده های ثروتمند حضور دارند کهwaiter در صده های پیشین در خانواده های اشرافی حضور داشت(اشراف امروزی را می توان همان صاحبان کمپانی ها،بانکداران و سیاستمدارانی پر مشغله دانست که به هر دلیل می خواهند همسری رسمی و قابل نمایش کنارشان داشته باشند)در واقع واکرها بیشتر برای همراهی و پر کردن اوقات فراغت همسران مردان پر مشغله استخدام می شوند؛کسانی که با آن ها سفر می روند،قهوه می خورند و حرف می زنند،پیاده روی می کنند ولی جدا از این ها هیچ رابطهء دیگری با آن ها برقرار نمی کنند.داتو نیز برای ناتالیا چنین نقشی دارد و درست از زمانی که ناتالیا معشوقی مثل راوی پیدا می کند و با او سرگرم می شود دیگر نیازی به حضورش نیست و همیشه مثل سایه ای به دنبال شان یا در پس زمینه تصاویر این دو باهم قرار می گیرد.

راوی در مدتی که در آن هتل به سر می برد هر روز برای نقش کاسیو از نمایشنامهء اتللو شکسپیر تمرین می کند و در حین اینکه ما با شخصیت راوی آشنا می شویم با مصائب و مشکلات یک خواننده اپرا نیز آشنا می گردیم؛آن ها نباید هیچ وقت سرما بخورند وگرنه حدود یک ماه نمی توانند بخوانند یا هر غذا و نوشیدنی را نمی توانند بخورند و در روز  اجرا باید از چسب استفاده کرده و هیچ حرفی نزنند تا تارهای صوتی برای زمان اجرا استراحت کنند و آماده شوند!

بدون اینکه راوی از نمایشنامه اتللو و شباهتش با داستان زندگی خودش چیزی بگوید قصهء رابطه اش با ناتالیا و مانور، لحظه به لحظه به داستان زندگی اتللو نزدیک می شود و خواننده ناخواسته روایت را در ذهنش پیش می برد.اینگونه ارتباط و استفاده از متن های دیگر(بینامتنیت)از قالب هایی است که دیگر در دهه های اخیر کهنه به نظر می آید اما با وجود اینکه نویسنده به اجبار دست به چنین کلیشه ای می زند اما سعی می کند شکل دیگری از بینامتنیت را ارائه کند.هر چند که قلم خاویر ماریاس چنان قوی است که حتی در بخش های آخر رمان که ما به واسطهء نمایشنامه اتللو از سرنوشت شخصیت ها آگاهیم ولی رمان را تا به آخر می خوانیم و اجازه می دهیم نویسنده با جابه جایی حوادث،خلق تصاویر بکر و نگاه ژرفش، تجربهء جدیدی برای ما فراهم آورد.

راوی هنگامی که در آن هتل با ناتالیا آشنا می شود هنوز با برتا زندگی می کند و در همان حال که رابطه خود با برتا را به یاد می آورد و بی میلی های خود را در مقابل برتا از ذهن می گذراند حدس می زند که رابطه ناتالیا و مانور نیز چنین باشد و ناتالیا هیچ میلی به شوهرش نداشته باشد.این موازی کردن رابطه اش با برتا و آن دو با هم، اولین چیزهایی است که به راوی گوشزد می کند دیگر نمی تواند به از سادگی از کنار ناتالیا بگذرد.

در رمان"مرد است و احساسش" مثل نمایشنامهء شکسپیر بیشتر از آنکه از رابطهء یک مرد در مقابل یک زن حرف زده شود از رابطهء دو مرد و تقابل ها و سبقت گرفتن های شان پرده برمی دارد.درواقع وقتی که نگاه یا چشم خیره یک زن وجود داشته باشد ناخواسته مردان به مسابقه ای خصمانه واداشته می شوند. همانطور که اتللو بیشتر از آنکه عاشق و دلباختهء دزدمونا باشد خودش را پست تر و حقیرتر از آنی می داند که بتواند در بین مردان دیگر انتخاب شود.

چیزی که باعث عصبانیت و گاهی نفرت مردان از هم می شود(البته در کنار زنان)بیشتر از هر چیزی،احساس گناهی است که مردان از بقیه مخفی می کنند و تنها در مقابل چشم یک زن است که ترس از فاش شدنش را دارند.در واقع خالی بودن عرصه از زنان به این خاطر به مردان احساس امنیت و آرامش می دهد که دیگر قرار نیست کسی به واسطهء گناهش تنبیه شان کنند یا دیگری را به او ترجیح دهند.راوی رمان"مرد است و احساسش"درست زمانی که چشمش به مانور به عنوان همسر ناتالیا می افتد و در خیالش او را مالک ناتالیا می داند از آن به بعد ناتالیا جایگاه دیگری در ذهنش پیدا می کند و با تمام وجود خواهان او می شود.میلی که بیشتر از آنکه از درون خودش نشات گرفته باشد میل "دیگری" است که ما ناآگاهانه آن را میل خود می پنداریم و با تمام وجود از آن نگه داری می کنیم،حتی تا پای جان.

 

+ مهدی فاتحی ; ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()