زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

آنها به اسبها شلیک می کنند

هوراس مک کوی به سال 1897 در ایالت تنسی آمریکا به دنیا آمده و در دسامبر 1955 در سن پنجاه هشت سالگی درگذشته است.او که نه در زمان زندگیش و نه امروز  نویسندهء مشهوری است از جمله نویسندگان مهجور آمریکایی است که توسط فرانسوی ها شناخته شده است.رمان "آنها به اسبها شلیک می کنند"سال ها پیش توسط محمدعلی سپانلو به فارسی ترجمه شده و به چاپ رسیده است.از این رمان در سال 1970 فیلمی نیز به کارگردانی سیدنی پولاک ساخته شده است.

این رمان داستان بخشی از زندگی مردی است که به طور اتفاقی با زنی آشنا می شود و به خاطر بی پولی،هر دوی شان مجبور می شوند برای خورد و خوراک در موسسه ای استخدام شوند که به طور تمام وقت مشغول رقص ماراتن هستند.موسسه ای که زنان و مردان رها شده در جامعه را استخدام می کند،به آن ها لباس رقص و غذا می دهد و دایم به رقص شان می آورد تا تماشاگران به خصوص تهیه کنندگان سینما آن ها را ببیند و برای فیلم های شان انتخاب کنند.زن(گلوریا) از همان ابتدا با عقایدی پوچ و سرکشانه به مثابهء اسب سرکشی می ماند که نه مرد(رابرت)می تواند او را رام کند و نه صاحب موسسه و حتی در نهایت سرمایه درانی که می خواهند او را به استخدام دربیاورند.اسبی که از همان ابتدا آرزوی مرگ را در سر می پروراند و مردگان و رها شدگان را خوشبخت می داند.

رمان از جایی شروع می شود که گلوریا توسط رابرت به قتل رسیده و مراحل دادگاه و اعدام رابرت در پیش است و رابرت در حین این مراحل قصهء رابطه اش با او را روایت می کند؛رابطه ای که در انتها با مرگ هر دوی شان به پایان می رسد.

به طور کلی رمان و نوع روایت نگاه تازه ای از نظر روایت یا پرداخت قصه ندارد و نویسنده همه چیز را به شکلی ساده و کلاسیک جلو می برد اما چیزی که در رمان قابل اعتناست برداشتی است که می توان به واسطهء رمان به آمریکای دههء سی داشت. زمانی که آمریکا آرام آرام در حال شکل گرفتن یک نظام سرمایه داری با ثبات بود و هالیوود با به دست گرفتن صنعت سینما همه چیز از جمله آرزو و امید جوانان آمریکایی را از آن خود می کرد.ثروتی و شهرتی که به واسطه سینما و بازیگری نصیب راه یافتگان به هالیوود می شد هر آمریکایی را برای رسیدن به این آرمان تحریک می کرد.

در واقع سرمایه داران بزرگ از جمله هالیوود شهروندان جامعهء آمریکایی را به رقص وا می داشتند تا روزی که به طور اتفاقی یکی از آن ها انتخاب شوند و در جایگاه ایده آل و سمبلیک برسند.به همین خاطر تمام تلاش زوج هایی که در ماراتن رقص فعالیت می کردند در ابتدا نباختن و در عرصه حضور داشتن بود نه بردن.رفتاری که هالیوود با این رقاص و رقاصه ها داشت درست مانند رفتاری است که جامعهء سرمایه داری(یا سرمایه دار در هر جامعه ای) با شهروندان و مشتری هایش دارد به طوری که همه در حال فعالیت و سگ دو زدن هستند تا به هر شکل از مسابقه ای که سرمایه دارها برای آن ها راه انداخته اند عقب نمانند؛سرمایه دار با تولید کالا و به روز کردن کالاهایش مصرف کننده را در مسابقه ای قرار می دهد که عقب ماندن و حرکت نکردن با آن برچسب اُمل بودن یا به روز نبودن به آن ها بزند طوری که یک شهروند بیشتر از آنکه به مایحتاج اصلی زندگی اش برسد هر روز از نیازهای اولیه زندگیش بازبماند و در حال برآورده کردن نیازهای کاذبی برآید که سرمایه دار در جامعه ایجاد می کند. به این ترتیب شهروند یا رقاص ماراتن رقص هر روز در حال تحلیل رفتن فیزیکی و روانی است تا جایی که خودشان را به عنوان یک انسان فراموش  کرده و همهء هم و غم شان ماندن در مقابل دید دیگران می شود.

رمان"آن ها به اسبها شلیک می کنند" به راحتی این دایره پوچی که آنها باید دورش بگردند را نشان می دهد و این دایره رقص را یک نوع وضعیت اجتماعی آمریکای آن روز نشان می دهد.گلوریا وقتی در انتهای رمان از رابرت می خواهد که با اسلحه به مغز او شلیک کند به او می گوید که از زندگی نفرت دارد ولی جرات مردن را ندارد و از رابرت می خواهد تا این کار را برای او بکند و رابرت که گلوریا را اسب لنگی می داند که ماندنش جز زجر کشیدن نیست حاضر به انجام این کار می شود.اسب سرکشی که حاضر به رام شدن در این شکل زندگی نیست،چیزی نصیبش نمی شود جز زجر کشیدن، و راه بیرون رفت از این حلقه جز مرگ چیز دیگری نیست.رابرت هم که بعد از مرگ گلوریا محکوم به مرگ می شود و مراحل دادگاه و مرگش با جمله هایی کوتاه در سرفصل ها نشان داده می شود با خونسردی و رضایت مرگش را می پذیرد.

می توان گفت رمان در نوع خود و در تاریخی که به طبع رسیده شروع خوبی دارد و در عین حال میانه ای پر حادثه و بسط یافته،اما در پایان نویسنده با چند پاراگراف که می توان گفت چند جملهء روایی دارد پایان بندی ضعیف و عجولانه ای برای قصه اش می سازد.در واقع رابرت که تا انتهای رمان شخصیتی نیست که حاضر به کشتن یا مرگ گلوریا باشد در آن واحد و با اولین تقاضای او حاضر به کشتن او می شود با وجود اینکه پیشنهادی برای کار در یک شرکت آبجو سازی داشته و اصلا" مثل گلوریا چنان نگاه سرکشانه یا بی معنایی به زندگیش نداشته است.به همین دلیل رمان به آرامی ضعف هایش را نمایان می کند و با این پایان بندی ماندگاری و ارزش های کار را از بین می برد زیرا که به قولی خواننده شروع یا میانهء بد یک رمان را می بخشد و لی پایان بندی بد یک رمان هیچگاه قابل بخشایش نیست.

+ مهدی فاتحی ; ٧:٢٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()