زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

واقعیت سرد و بی آفتاب روسی

روزنامه اعتماد،سه شنبه ٢٣ تیرماه

 

     نگاهی به رمان"بیچارگان" داستایفسکی با ترجمهء خشایار دیهیمی(نشر نی)

 

رمان "بیچارگان" از اولین کارهای داستایفسکی است.او که بعد از آن با رمان های "شیاطین" ،"برادران کارامازوف"،"ابله"و "جنایت و مکافات" جایگاه بالایی در ادبیات جهان یافت توانست نگاهش به ادبیات و زندگی و نوع تفکرش را به تمامی قرن بیستمی ها تحمیل کند.حرف زدن دربارهء داستایفسکی و شخصیت هایش مقوله ای است تمام نشدنی که بارها و بارها از زبان های متفاوت شنیده ایم ولی با خواندن هر رمان جدیدی از این نویسنده دوباره شخصیت های دیگر و تصاویر و روایت های دیگرش زنده می شوند و در ذهن مان خودنمایی می کنند.

رمان "بیچارگان" را می توان نزدیک ترین رمان داستایفسکی به داستان های گوگول دانست؛نوع شخصیت،مسئله شخصیت و پرداخت شخصیت شباهت های زیادی کارهای گوگول دارند همچنین فضا سازی و روند شکل گیری شخصیت هایش که گاهی نمی توان خط جدا کننده ای بین او و گوگول گذاشت.شخصیت ها و موقعیت های شنل،بلوار نیفسکی و ماجرای نزاع ایوان ایوانویچ و ایوان  نیکفیوروویچِ گوگول دوباره در بیچارگان زنده می شوند و جهان تاریک و بی آفتاب روسیه،واقعیت سرد و خشن دنیای امروز را به رخ خواننده اش می کشاند.

"بیچارگان" رمان کوتاهی است که داستانش به شکل مکاتبه بین دو شخصیت زن و مرد،ماکار الکسییویچ و واروارا الکسییونا، روایت می شود.زن و مردی که هر دو فقیرند و در اتاق کوچکی در میان مستاجران دیگر زندگی می کنند.آنها نامه های گاه عاشقانه و گاه معترضانه برای یکدیگر می نویسند و گاهی به دل روزمرگی ها و گذشته شان می زنند و ما را از واقعیت ها و گره های کور روابط شان با جامعه و یکدیگر  آگاه می کنند.داستان در عین سادگی هیچگاه خط سیری منظم و مرتب ندارد و بارها روابط و وضعیت شخصیت ها(چه شخصیت های اصلی یعنی زن و مرد داستان و چه شخصیت های حاشیه مثل مستخدمه،همکارو صاحبخانه های شان) به نقطهء اوج می رسد و باز برمی گردد.گاهی یکی بر دیگر دل می سوزاند و آرامش می دهد گاهی جای شان عوض می شود،گاهی روابط به شکل ارباب و بندگی می رسد و گاهی غمخوارنه و تیمارگونه.اما هر چه هست در این میان، داستان هیچگاه از تحرک و نشاط خالی نمی شود و خواننده اش را خسته نمی کند.در واقع به خاطر فرم رمان،نامه نگاری، و قرار نگرفتن خواننده در دل ماجراها(به طور مستقیم) به راحتی بیم آن می رود که خواننده اش را خسته کند و در میانه از دست بدهد اما داستایفسکی با استادی تمام در هر فرو رفتن و یکنواخت شدگی دوباره با ماجرایی بکر انرژی و نشاطی دوباره به روایتش می دهد و مانع از بیدار شدن خواننده اشدر رویای مشترک شان می شود.

اما آنچه که در این رمان محور اصلی روابط و تنش هاست چیزی است که در رمان های دیگر داستایفسکی نیز به رمان و آدم هایش شکل می دهد و وضعیتی ایجاد می کند تا در دل آن شخصیت ها پوست کنده و عریان شوند.این عنصر محوری پول است.پول چه با حضور و چه در نبودش یا دست به دست گشتنش بین شخصیت ها مانند دارویی خودِ نرمال آدم ها را از جا به در می کند و به ورطهء واقعیت می کشاند؛واقعیتی که گاه در عرصهء بزرگتری چون رابطهء انسان با خدا،اجتماع و خانواده و دوستانش نشان داده می شود.

نمونه های حضور پر رنگ پول در رمان های دیگر داستایفسکی زیاد است مثل جنایت و مکافات که راسکلینکف از همان ابتدا با فقر و نیاز مبرمش به پول وارد ماجرایی بزرگتر و وحشتناک تر می شود یا در شیاطین که پول،عامل عشق ورزیدن یا نفرت ورزیدن به یکدیگر است که در نهایت در عرصهء سیاسی و اجتماعی نیز  تاثیر گذار است یا در براردان کارامازوف که شروع تفکر قتل در بیرون، از نیاز به پول و از درون به یک میل نهفته در انسان ها نشات می گیرد و همینطور در ابله که بی پولی پرنس در ابتدا و پولدار شدن او در مرحلهء بعد شکل و شمایلی به او می دهد که گاها" فکر نکردن او به ارزش های آن باعث ابله جلوه کردنش می گردد.اما می توان گفت در "بیچارگان" داستایفسکی مانیفستش را دربارهء رابطهء انسان و پول اعلام می کند و نشان می هد حضور و نبود پول چگونه در زیرترین لایه های ذهنی شخصیت ها عمل می کند هر چند که نمی گذارد خود آن ها نیز از آن دم بزنند یا این عامل را به عرصهء آگاهی شان بکشانند.

از زمانی که کانت برخلاف اسلافش در حل مسائل فلسفی برای امر مطلق، نه خدا بلکه پول را برگزید کم کم حضور این امر مقدسِ جدید و ملموس واضح تر شد و کم کم محوریتی یافت که در ادبیات امروز یا جهان بینی های امروز مثل سرمایه داری پسین به راحتی از آن به عنوان یک ارزش اول یاد می شود.در رمان" گتسبی بزرگ" اسکات فیتس جرالد،گتسبی مردی با سابقهء نیک یا حتی فضایل اخلاقی خاص نیست بلکه او کسی است که پول دارد،حال به هر دلیل و هر شکل، واین به خودی خود یک ارزش است زیرا که می تواند ارزش ایجاد کند و از بدترین اتفاقات جلو گیری کند.

در رمان "بیچارگان"مرد که کارمندی دون پایه است و کارش نسخه برداری از دستنوشته های دیگران است همیشه در مخارج ساده زندگیش هم دچار مشکل است و از کمترین ضروریات چشم می پوشد تا با پولی که هر ماه نصیبش می شود فقط تا ماه بعد زنده بماند، و زن هم هر چند کوکی خوبی داشته اما امروز که خانواده اش را از دست داده سر بار زنی از آشنایان قدیمشان شده و تمام تلاشش خارج شدن از زیر بار منت اوست و با کار و گاهی خیاطی سعی می کند کمی از این بار سنگین منت را از دوشش بردارد.اما در این میان هر دوی آن ها با به دست آوردن چند روبلی با قرض گرفتن از یکدیگر یا حقوق شان چنان شاد و سر خوش می شوند که آثار آن را در کلماتی که در نامه های شان برای یکدیگر می نویسند می توان مشاهده کرد یا در نوع نگاه شان به زندگی و آدم های اطراف شان.

در یکی از صحنه های درخشان رمان یکی از همسایگان الکسییویچ که برای قرض گرفتن چند کوپک ناچیز از او به التماس می افتد،زیرا که زن و فرزندانش در وضع اسفباری هستند، چنان ماکار الکسییویچ را دگرگون می کند که الکسییویچ با وجود اینکه در ته جیبش همین چند کوپک باقی مانده است و نمی داند که با آن چگونه سر کند همه را به او می بخشد و از فرو افتادن و شکستن مردی در مقابلش به خاطر حتی یک کوپک به حیرت می افتد.در بخش دیگری از رمان همین همسایه که مدت ها در فقر و بدبختی به سر برده است پس از ماجرای درگیریش با یک تاجر پولی بابت جریمه دریافت می کند و چنان از دریافت چند روبل و بی نیاز شدنش به دیگران شگفت زده می شود که همان جا جان می دهد!

داستایفسکی در "بیچارگان" امر واقع زندگی را چنان وحشتناک و خشک نشان می دهد که گاهی خواننده رمان بی آنکه صحنهء وحشتی دیده باشد از نزدیکی بیش از اندازه این امر واقع به خودش و زندگیش می ترسد؛امر واقعی که حضورش در زندگی و بیرون زدنش در روابط آدم ها با یکدیگر، چنان همه چیز را سرد و زننده می کند که همه می کوشند بیش از پیش به سرکوب آن مدد ورزند و آن را در پایین ترین لایه های ذهنی شان قرار دهند به طوریکه این امر واقع که محور تمام روابط و وابستگی های جمعی است تبدیل به امری بی ارزش و بیرونی می شود که حتی گفتن و ذکر کردن آن هم به مثابه سبکی و سطحی نگری به نظر می آید.

نکتهء دیگر پایان درخشان رمان است که مثل دیگر کارهای داستایفسکی،حتی کارهای بسیار بلندش که در میانه خواننده اش را خسته می کند،امتیاز بزرگی است که به دیگر رمان نویسان یادآوری می کند که پایان یک رمان مهمترین بخش رمان است.در انتهای رمان که زن به خاطر ثروتی حاضر به ازدواج با مردی دیگر می شود و نقطهء پایانی به روابط و نامه نگاری شان می گذارد مرد چنان در ورطهء اضطراب و دست و پا زدن می افتد که هر چند می داند این نامهء آخرین جوابی نخواهد داشت اما با خواهش و التماس و پراکنده گویی های متفاوت نیاز مبرمش را به او و همین نامه های کوتاه و گاهی بی جواب نشان می دهد و ما هر چند که در این رمان برخلاف رمان های دیگر داستایفسکی در ظاهر شاهد قتل یا مرگی اسفناک نبوده ایم اما شاهد سقوط انسان یا زنده به گور شدن مردی در تنهایی و فقر هستیم.

 

رمان "بیچارگان" به کوشش آقای خشایار دیهیمی از نسخهء انگلیسی آن به فارسی برگردانده شده است(همینطور کتاب "یادداشت های یک دیوانه" نیکلای گوگول) که به نظر من چه از نظر زبانی و چه انطباقش با متن اصلی،کم نقص است.اما چیزی که بین نسخه فارسی و انگلیسی رمان تفاوت فاحشی می گذارد نبود پارگراف بندی متن و پشت سر هم آمدن پارگراف های متفاوت در نسخهء فارسی آن است.حتی در بخش هایی که به طور مشخص،تفاوت و فاصلهء بین دو پاراگراف چه از نظر زمانی و چه از نظر نوع روایت مشهود بوده و در نسخه انگلیسی آن نیز رعایت شده است اما در این ترجمه به طور طویل و پشت سر هم آورده شده اند.شاید در ظاهر این نکته ای تاثیر گذار در خوانش متن به نظر نیاید اما چه از نظر چشمی و چه از نظر مکث ها و تنفسی که نویسنده به خواننده اش می دهد،هنگام حرکت از یک پاراگراف به پاراگراف بعدی،تاثیر زیادی در خستگی یا حتی به چالش کشیدن خواننده و همراهی اش با شخصیت ها و موقعیت های ایجاد شده دارد.

 

+ مهدی فاتحی ; ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()