زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

فرانسیس فورد کاپولا

  سمفونی مرگ یک فیلمساز                        

 

 جوانی بدون جوانی

نویسنده فیلمنامه، تهیه کننده و کارگردان :فرانسیس فورد کاپولا، با بازی تیم راث و الساندرا ماریا لورا

 

 در 11 ماه می 1997 در فرودگاه نیس و در سالن انتظار، امیر کاستارکا بر حسب اتفاق فرانسیس فورد کاپولا را می بیند که روی مبل راحتی نشسته و اعتنایی به او ندارد، ولی کاستاریکا او را می شناسد.به طرفش می رود و با او صحبت می کند. کاپولا همچنان سر جایش نشسته و او را اصلا" به جا نمی آورد. کاستاریکا به او می گوید که اهل سارایوو ست و سال 1995 برنده نخل طلای کن شده و خوشحال می شود که کپی یکی از فیلم هایش را به او بدهد. کاپولا چیزی نمی گوید. امیر کاستاریکا از او جدا می شود.

ملاقات سرد کاپولا و کاستاریکا از بعضی جهات معنای زیادی دارد.ملاقات اروپا و آمریکایی که انگار سیاره ی دیگری شده و حتی دو نابغه سینما هم یکدیگر را به جا نمی آورند. ولی از نظر دیگر انگار که امیر کاستاریکا با یک روح ملاقات کرده تا کاپولا، کاپولای خالق پدرخوانده، اینک آخرالزمان مذاکرات محرمانه... حالا دیگر  تبدیل به مرد مرده ای شده است.

فیلم با بی خوابی دومنیک (با بازی تیم راث)هفتاد ساله آغاز می شود.یک زبان شناس رومانیایی که از این می ترسد ، در تنهایی بمیرد و کارش را ناتمام بگذارد.او که در شرف خودکشی قرار دارد به طور اتفاقی صاعقه‌ای به او اصابت می‌کند و نه تنها زنده می ماند بلکه به طرز ناباورانه ای دوباره جوانی اش را باز می یابد.موهای سرش ضخیم تر می شود و رنگ خاکستری اش از بین می رود، دندانهای جدیدی درمی آورد ، پوستش دوباره شاداب می شود  و سلامتی و جوانی اش باز می گردد جوانی که هیچ گونه نشاط و آسایش جوانی در آن نیست.

او مورد توجه نازی هایی که حالا رومانی را به اشغال خودشان درآورده اند قرار می گیرد.نازی هایی که می خواهند از او برای آزمایشات شان استفاده می کنند. دومنیک به سوئیس فرار می کند و  به دنبال ادامه تحقیقاتش درباره منشاء زبان ها می رود.جنگ به پایان می رسد، با معشوقه به ظاهر قدیمی اش لورا (الساندرا ماریا لورا) برخورد می کند و به هند می رود. در آنجا بوسیله لورا یک سری معجزات می بیند که گاهی از حد رویا هم فراتر می رود و بعد دوباره به همان خیابان برمی گردد و با همان پیری ابتدای فیلم با شاخه گلی بر دست می میرد! شاخه گلی که با آن احتمالا" فیلمساز می خواهد بازگشت دوباره شخصیتش را به ابتدای فیلم با تغییری از نوع به دست آوردن عشق، در طول یک رویای بیدارگونه، نشان دهد و چه چیزی دم دستی تر و ساده تر از قرار گرفتن شاخه گل سرخی در دست که هیچ نوع منطق روایی هم ندارد.

 کاپولا بعد از ده سال دوری از عالم سینما (آخرین فیلم او "باران‌ساز" در سال 1997 اکران شد) در فیلم "جوانی بدون جوانی" در واقع جواز دفن خودش را  در سینما صادر کرده است.فیلمسازی که خاطرات تمام دوست داران سینما به فیلم های او گره خورده است. فیلم "جوانی بدون جوانی" با وجود تکنیک های ارزشمندش، که به هر حال حتی از جنازه ی کاپولا هم توقع داریم، دارای ضعف های فراوانی است که بیشترین ضربه را در مرحله اول ساختش خورده است؛ یعنی انتخاب پروژه ای برای ساخت.

فیلمنامه که نوشته خود کاپولاست و اقتباسی از رمان نویسنده ای رومانیایی به نام میرچا الیاده که بیشتر از آنکه یک رمان نویس به نام باشد یک فیلسوسف و اسطوره شناس است، سوژه ای دم دستی است که سعی می کند حرف ساده ای را تا آنجا که ممکن است پیچیده بزند چیزی که در عالم هنر کمی غریب به نظر می رسد. به همین خاطر در تمامی صحنه ها ،کادربندی ها و  پرسوناژها فیلمساز سعی می کند راز و رمزی را به ما نشان دهد که هزاران سال نوری با واقعیت های زندگی قاصله دارد.

 معنای فیلم حول حکایتی از یک شاعر  چینی به نام  لی پو می گردد:

 (( آیا چوانگ چو بود که در رویا دید پروانه ای است؟ یا پروانه بود که به خوابش خود را چوانگ چو دید؟))

با اینکه این حکایت مفهموم نسبیت و عدم قطعیت را به ذهن متبادر می کند و در فیلم چندین بار از آن حرف زده می شود ولی بار مفهومی این حکایت نیز در فیلم مشهود نیست. گاهی در فیلم، حُلول روحی اساطیری در وجود یک زن و کلیشه های فیلم های وحشت را شاهد هستیم و گاهی عشق های آتشین و جاودانه زوجی در طول تاریخ را می بینیم و گاهی با صحنه های گانگستری و نوستالژیک فیلم های آمریکایی مواجهیم، ولی در نهایت، فیلم ما را به هیچ کجانمی رساند و همه چیز در همان تصاویر و کلیشه هایش باقی می ماند.

موسیقی فیلم نیز که با همکاری کیهان کلهر ساخته شده است هر چند همراهی خود با فیلمساز در لوکیشن هایی چون هند را دارد ولی هیچ کجا نتوانسته به ضعف های فیلم کمک کند.

کاپولا در آخرین فیلمش که با سرمایه شخصی و در کشور رومانی در طول 18 ماه تهیه شده است از عوام پسندی و ایجاد صحنه های گانگستری کلیشه شده هم ابایی ندارد. او که به گفته خودش می خواهد در پیری مثل یک جوان شانزده ساله فیلم بسازد در فیلم های آخرش خودش را به سمت مرگ در سینما پیش می برد.انگار هنرمندان سالخورده وقتی از مرزی خاصی از سن و شهرت می‌گذرند ضرورتاً باید قبل از آنکه سقوط و ارتجاع را تجربه کنند دار فانی را وداع گویند.

 

 

 

+ مهدی فاتحی ; ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()