زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

چند قرن به انتظار بوده اید؟

 

بحثی که مدتی است بین هنرمندان،دوستدارن هنر و نویسندگان به وجود آمده مثل هر بحث و جدل دیگری فصلی است،و ناشی از شرایطی است که در جامعه  به وجود آمده است.بحثی که هر چند به اندازه تاریخ هنر و ادبیات قدمت دارد اما داغ شدن و تیتر شدن در صفحات اصلی روزنامه ها و همنشینی ها،چیزی است که مثل تمام مباحث جمعی در شرایطی خاص محوری می شود و بعد از چندی کنار گذاشته می شود،کنار گذاشتنی که می تواند از تیتر اول به ستون کناری روزنامه باشد.

دو دیدگاه رایج درباره هنرمندان و نویسندگان وجود دارد که هر دو در نهایت ریشه در یک مسئله دارد؛اینکه آیا هنرمند در برابر جامعه مسئول است یا می توان از او توقع داشت؟ و دیگر اینکه هنرمند کار خودش را می کند و کسی از بیرون نمی تواند برای او تکلیفی تعیین کند.دیدگاهی که هنر را به مثابه "آه" کشیدن می داند و تنها در حضور درد است که از نهاد او برمی آید.

اگر هنر را تجلی پنهانی ترین مسائل شخصی یک هنرمند بدانیم دیگر ورود به بحث های کهنه و جدل های همیشگی و متهم کردن یکدیگر،خالی از معناست زیرا که اگر کوچکترین واحد اجتماع را یک فرد(نه خانواده) بدانیم، با فراز و نشیب هایی که در جامعه به وجود می آید خواه ناخواه تاثیرش را در فرد فرد جامعه می گذارد و مشخصا" این تاثیرگذاری میان حساسترین و عریان ترین این افراد آشکارتر و پر رنگ تر است.در واقع می توان گفت نویسندگان با آفرینش شخصیت هایی که با حرکت مردمک چشم دیگری یا لمس دستی،هجمه ی سنگینی  از افکار و گره ها را در درونش به وجود می آید چطور ممکن است در شرایط بحرانی و چالش های تاریخی اجتماعی شان،در دست نوشته ها و آثارشان آب از آب تکان نخورد و در همان روال سابق بر آن، به کارشان ادامه دهند.بحث بر سر باید و نبایدها نیست بلکه این بازتاب چنین شرایط و اتفاقاتی است.

درواقع درست به همین خاطر است که در تمام ادوار تاریخی هنرمندان و به خصوص نویسندگان چون خاری بر چشم سردمداران جوامع بسته بوده اند.با نگاهی به تاریخ دور و نزدیک می توان دید که حاکمان نه تنها به  هنرمندان فعال در عرصهء اجتماعی بلکه به آن هایی که در خانه مشغول به کار خود بوده اند هم،روی خوشی نشان نداده اند (و خواسته شان، نگفتن نباید ها نیست بلکه گفتن بایدهاست!)زیرا که همین حساسیت بالای هنرمند و همین صداقت او با خودش،به وجود آورندهء چیزی نیست جز واقعیت های زیرین جامعه.همین واقعیت هاست که در سطح صاف و صیقل عرصهء عمومی شکاف می اندازد و آن را از این یکدستی خارج می کند.آینه ای که هنرمند در مقابل تک تک افراد جامعه می گذارد تا آن ها با تمام زیر و بالای واقعی خودشان دیده شوند اولین و ریشه ای ترین حرکت به سمت آزادی های اجتماعی و خارج شدن از نظم نمادین جامعه است.نظم نمادینی که تنها با معلوم شدن شکاف های امر واقع است که به هم می ریزد و تنها مسئولیت حاکم آن است که به هر شکل ممکن این شکاف ها را پوشش دهد.هنرمند در هر حوزه ای که باشد یک مزاحم است.جامعه ای که حاکمش می خواهد همهء شهرواندان چون زنجیری به هم وصل باشند تا همهء کارها به روال همیشه انجام شود هنرمند یک اخلالگر بیش نیست.

جیمز جویس دربارهء کتاب "دوبلینی ها"یش می گوید من آینه ای در مقابل ایرلند گذاشتم تا آن ها با تمام زشتی ها و کثیفی های خود مواجه شوند و این اولین قدم برای دموکراسی است.به نظر من در جوامعی مثل جامعهء ما بیشتر از آنکه به اشخاصی چون سارتر نیاز داشته باشیم به جویس نیازمندیم.کسی که قرار نیست فلسفه ای یا ایدئولوژی بنا کند یا با سخنرانی ها و اعلا میه هایش تاریخ را درنوردد بلکه او مانند جویس آرام آرام تنهء ستبر سنت ها را می جود و ریشه هایش را سست می کند تا استحکام کاذبش را عیان کند.نویسنده ای که مطمئن است که تنها با شکاف و در دل ویرانه هاست که حقیقت نمایان می شود.

در واقع بحث بر سر اینکه هنرمند تنها در قبال خودش مسئول و پاسخگوست و اینکه او را در مقابل جامعه مسئول می دانند،به یک نقطه ختم می شود زیرا که هر نوع صداقتی با خود باعث از هم پاشیدن این زنجیرهء کاذب می شود و از بیرون رفتاری چالش برانگیز دیده می شود.نمی توان هنرمندان و نویسندگان را با فعالین اجتماعی یا سیاسی مقایسه کرد و یا چنان توقعی از آن ها داشت.مسئله ای که ما در کشورمان سال هاست که با آن مواجهیم و همیشه خواسته ایم که به هر شکل کس دیگری را مورد اتهام یا مسئول بدانیم و همیشه هم مثال ها و نمونه هایی شبیه به آن را در تاریخ هنر و ادبیات پیدا می کنیم.امروزه دیگر توهم یا خواست حضور روشنفکران و هنرمندان،پا به پای دیگران در عرصهء بیرونی جامعه بی معنی است؛ هنرمندی که در جامعه ای زندگی می کند که در صورت چاپ کتابش با تمام رنج ها و تهمت ها،تیراژی بیشتر از سه هزارتا ندارد،چگونه می تواند حضورش چیزی را تغییر دهد؟این مثال ها و حادثه های این چنینی نیز محدود به چند چهرهء خاص در شرایطی استثنایی،آن هم در شهری استثنایی چون پاریس است وگرنه تا کجا می توان این تعهد و تعهدات را در کارهای بزرگترین نویسندگان ادبیات دید؟

بنابراین توهم مسئولیت پذیری و مسئولیت دهی به هنرمند، کاری جز تلف کردن وقت او را در پی ندارد و فشارهایی که از گوشه و کنار در مصاحبه ها و گزارشات ایجاد می شود کاری از پیش نمی برد جز اینکه عده ای بی خبر از هنر و با خبر از اوضاع،در جایگاه هنرمند قرار گیرند و عرصه برای کار هنری بسته تر و تنگ تر شود.در چنین شرایطی است که دیگر کسی در آثار هنری به دنبال لذت متن،فرم و ارزش های زیبایی شناسانه نمی گردد بلکه تنها محتوی و تعهد هنرمند است که ارزش خوانده می شود.چیزی که همین امروز هم شاهد هستیم که متون و نوشته هایی که در آن هیچ ارزش هنری دیده نمی شود تنها به خاطر مطرح کردن مسائل و مصائب یک بار مصرف روزانه(نه تاریخ ساز و فراگیر،آن هم با شکل و شمایلی در خور)منتشر شده و ستایش می شوند.در چنین شرایطی خود مخاطب نیز خواه ناخواه به دنبال چنین آثاری می گردد و به بیشتر شدن آن کمک می کند.این بزرگترین ضربه ای است که به هنر ادبیات می توان زد.

نکتهء دیگر اینکه هیچ گاه در هیچ کجای تاریخ عامهء مردم از هنرمندان و نویسندگانش پیشتاز نبوده و نیستند.هنرمندان و نویسندگان همیشه در پیشانی تحولات و تفکرات بوده اند و اگر در دوره ای تقبیح و تحریم شده اند هم، باز پس از یک دوره دوباره به آن ها رو گردانده اند.اما اگر در وضعیت پیش روی مان می بینیم که عموم جامعه نسبت به عده ای از نویسندگان پیشتازند و خواسته ها و افکاری به روز تر از این نوع نویسندگان دارند باید به عقب برگردیم و نگاهی به خودمان بیاندازیم؛ببینیم آیا این کسانی که ما سال ها به عنوان نویسنده و روشنفکر به جامعه معرفی کردیم،در خور چنین جایگاهی بودند؟آیا ما در انتخاب و پذیرفتنِ کتاب ها،نویسندگان،داوران ادبی اشتباه نکرده ایم؟آیا ما ناخواسته یا از سر کمبود دانش ادبی و تاریخی(یا به خاطر روابط ) عروسک های تزئین شده ای را به عنوان نویسندگان امروز به جامعه معرفی کردیم و بسیاری  را در حاشیه گنجاندیم؟چقدر و تا به کی باید،وقتی به هویت اشخاص آگاه شویم که آن ها جهت گیری های آشکار و روشنی در قبال مسائل نشان دهند؟چگونه است که ما نمی توانیم از تک تک واژه ها و نوع نگاه نویسنده ها به صنف واقعی آن ها پی ببریم و نه پای آن ها، بلکه پایگاه آنان را در عرصهء هنر و ادبیات ببریم؟

به هر حال در تاریخ کشور ما از مشروطه تا امروز، بارها بر سر این مسئله بحث و جدل های زیادی شده و آثار باقی مانده در هر دوره و از هر کدام از آن گروه ها وجود دارد و می توان با نگاهی گذرا به آن ها فهمید که کدامیک را هنوز می توان خواند و کدام را باید کهنه فروشی ها سپرد. اما چیزی که بعد از خواندن این تاریخ پیش چشم مان می آید افسوس از تراژدی است که سال هاست گریبانگیر ماست؛اتفاق ها،نگرش ها و آثاری که دوباره و دوباره تکرار می شوند و انگار قرار نیست از  این دایره خارج شویم.چقدر این مسائل و اتفاقات(همینطور این حرف ها و استدلال ها) در تاریخ ما تکرار شده و بی نتیجه مانده است.چند بار باید چنین تجربه هایی را از سر گذراند؟ به قول شاملو:

هان!چند قرن،چند قرن به انتظار بوده اید؟

 

+ مهدی فاتحی ; ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()