زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

نویسنده’ فاشیست

                           تاملی بر جهان بیرونی و درونی نویسنده

چیزی که در تاریخ ادبیات تا به امروز باعث سردرگمی دوستداران ادبیات و بعضی از نویسندگان شده این است که چطور می توان هویت یک نویسنده را از متنش جدا کرد و یا اصلا چنین چیزی ممکن است؟یکی از گره های تاریخی در این زمینه رمان ها و متن های پر ارزش ادبی است که فاصلهء زیادی با جهت گیری های سیاسی و شخصیت بیرونی(اجتماعی)نویسنده اش دارد.نمونه های زیادی در این باره وجود دارد که مشهورترین آن نویسندگانی چون کنوت هامسون نروژی و سلین فرانسوی هستند.نویسندگانی که با وجود داستان ها و رمان های پر ارزش و انسان مدارآنه اشان در انتخاب های سیاسی شان فاشیست را برگزیدند و به آن وفادار ماندند.با خواندن کتاب های این نویسندگان وضعیت پارادوکسیکالی در ذهن خواننده ایجاد می شود که چطور ممکن است نویسندگانی با چنین کتاب ها و حساسیت های انسانی در وضعیت اجتماعی نژادپرستانه رفتار می کنند و به انسان پشت می کنند.

چگونه می توان سره را ار ناسره تشخیص داد؟چگونه است که نویسنده ای به تاریخ و مردمش پشت می کند و فاشیست را بر می گزیند؟آیا یک نویسنده فاشیست از متنش هویداست؟آیا می توان به انتخاب های بیرونی و مصاحبه های یک نویسنده اعتماد کرد یا تنها باید به اثر هنری اعتماد داشت؟

چیزی که در طول تاریخ ادبیات و نظرات متفاوت نویسندگان و هنرمندان بر می آید این است که تنها باید به اثر هنری اعتماد کرد و تفکرات و روشهای اجتماعی بیشتر هنرمندان بیرون از حلقهء امر واقع صورت می گیرد و گاهی رفتارها و برخوردها کاملا" واکنشی یا ضد و نقیض است.در واقع باید گفت نویسنده در متنش از نااندیشدهء اندیشه اش حرف می زند چنان که موقع نوشتن متن تبدیل به عرق ریزان روح و موقع خواندن عامل عرق کردن پیشانی اش می گردد.ولی در وضعیت بیرونی و سمبلیک او ناخواسته به دنبال ساخت یک شکل آگاهانه از خود است.

اما آیا همیشه اینگونه است و چگونه؟

در واقع هنر و به خصوص ادبیات به طور غافلگیرانه ای به باورهای خواننده اش یورش می برد و دال ها مدلول دیگری در وجودش می گیرند. این مدلول های جدید، حاصل تجربیات و دغدغه های شخصی ترین لحظات یک هنرمند است، حادثه ای که در اعماق ذهن او اتفاق می افتد و به شکل واژه ها یا خطوطی، روی کاغذ می آید، و ما هر چه بیشتر به امر واقع زندگی نزدیک می شویم، اتفاقی که جابجایی عظیمی در افکار زیر بنایی ما ایجاد می کند و آنچه را که در حواشی بوده به مرکز توجه مان می کشاند.

البته هر نوشته ای بنا بر توان و نزدیک شدن به هنر است که وارد این وادی می شود اما چیزی که عیان است در هر متن قابل توجهی می توان اثری از همان نااندیشیده را یافت.

پس نویسنده فاشیست کیست؟

سوالی که جوابش را تنها در متن نویسنده می توان پیدا کرد و با بازیابی یا بازخوانی متن اوست که می توان فهمید با چه کسی طرف هستیم یا قرار است چه جهانی پیش چشم ما با برساخته شود و به ساحت ادبیات پا بگذارد.برای رجوع به متن نویسنده می توان از دو منظر بهره برد:

 

با نگاهی به تاریخ پیدایش رمان(خصوصا" نگاه باختینی*)می توان به نکات ارزشمندی دربارهء حرکت تدریجی تفکر از قرون وسطی تا دوران رنسانس و در نهایت جهان مدرن رسید.قصه ها و حکایت های تک زبانه و تثبیت گرانه در قرون وسطی که زبان و نگرش خود به جهان را تنها راوی به حق می دانستند و زبان یکپارچه و ثابتی را برای قصه پردازی برمی گزیدند بعد از مدتی جای خود را به دگر مفهومی درون زبانی و پویایی زبان ها در دوران رنسانس داد.جا به جایی که طی گذشت زمان و جای گرفتن در صورت های متفاوت انجام شد.به طوریکه در ابتدا با حضور و دوباره سازی متون مقدس مسیحی و به کار بردن طنز در روایت های قبلی نویسندگان،طنزپزداران و نمایشنامه نویسان به حوزه های ممنوع پا گذاشتند و روایت دیگری از آن قصه های اسطوره ای یک پارچه آن هم با زبانی دیگر ارایه دادند.این حریم شکنی کم کم پا در کفش حماسه ها و سلحشور نامه های عاشقانه کردند و آن ها را به وادی طنز و زمینی کردن کشاندند.از قول باختین آن ها سحر و جادو را که در ابتدا فقط بخشی از نمایش های انجیلی بود در تمام نمایش جاری کردند و از این طریق گونه های ادبی مهمی پدیدار شد تا بعد از آن ها رمان های عظیم رنسانس یعنی رمان های رابله و سروانتس قدم به عرصهء وجود گذاشتند.دورانی که از زبان مقدس لاتین فاصله گرفته شد و اروپایی ها به سوی تک مفهومی نقادی حرکت کردند که از ویژگی های دوران مدرن است.هر چند که بن مایه هایش را در دوزبانگی فرهنگی ادبیات روم داشتند.

اما هر متن و کتابی وقتی در دوران معاصر نوشته شود لزوما معاصر نیستند.معاصر بودن نویسنده را باید در خود متن یافت.کتاب های زیادی امروزه منتشر می شوند که تنها ظاهری(فضا و رنگی)معاصر و امروزی دارند ولی در عمق شان همان متن های قرون وسطایی و تک زبانه است.کتاب هایی که در آن ها تنها یک صدا شنیده می شود و از یک زبان حرف می زنند و هیچ گاه تفاوت های اجتماعی در قالب صداهای متفاوت دیده نمی شود.

بر اساس آنچه گفته شد رمان زادهء مدرنیته و چند زبانی است.حضور زبانی یکپارچه،واقعیت مطلق(واقعیت موجود در داستان مدرن  تنها یکی از چند واقعیت ممکن است،نه واقعیتی اجتناب ناپذیر و مطلق، در این نوع داستان ها همیشه واقعیت  در درون خود حاوی احتمالات دیگری نیز هست) ساخت قهرمان هایی صاحب حق،موضع گیری برتر راوی یا نویسنده(و خونسرد نبودنش)در تمام روایت،و در کنار همهء این مشخصه ها استفاده از قواعد پیش ساخته و تایید شده،کتابی را که امروز منتشر شده به قعر تاریخ پرتاب می کند.زیرا که رمان ذاتا" قانونمند نیست و با هر رمانی قانون و قاعدهء دیگری ساخته می شود و به همین دلیل است که بسیاری از سر آسایش به آن محیط پیش ساخته امن پناه می برند و عده ای هم از سر تنبلی ذهنی و گاهی هم به خاطرِ هم ردیف نویسندهء نامدرن بودن،او را تایید می کنند.

در واقع نویسنده برای نوشتن رمان و وارد شدن به ساحت ادبیات چاره ای ندارد جز اینکه از سر تا پا مدرن باشد(نه "شود"!)گاهی از گوشه کنار کسانی هستند که در رد آثار نویسنده به او پیشنهاد مثل ما بودن یا مثل بقیه بودن را می کنند!و از اینکه نویسنده ای با تمام قواعد موجود سر ناسازگاری دارد می رنجند(البته حق هم دارد چون هر بوطیقای دیگری در واقع آب ریختن در خانهء مورچگان است!)در صورتی که به قول آرتور رمبو نویسنده یا شاعر(به عنوان بیمار،جنایتکار،نفرین شده و دانشمند برتر)باید زبانی پیدا کند که در مقام مقایسه با رمزگان موجود،دیوانگی باشد.او باید مانند پرومته قوانین زئوس را زیر پا بگذارد و از جهان دیگری سخن بگوید.

 

از منظر دیگر یک نویسنده برای ساخت تصاویر و شخصیت ها همیشه از یک دامنهء واژگان ثابتی بهره می برد.او برای توصیف و ساخت شخصیت هایش هیچ گاه نمی تواند از این دایره زبان خارج شود.انتخاب واژه و مدلولی که به آن ها می نهد جایی است که نویسنده خواسته و ناخواسته خود را لو می دهد و هویت مدرن یا قرون وسطایی اش را بر ملا می کند.در واقع واژگانِ هر فرد شکل درونی و ویژگی جهان بینی او را روشن می کند.

واژه نه تنها سنگ بنای ساخت فضایی رویا گونه در داستان است بلکه خود نیز دالی است که مدلول روی آن سر می خورد و بر سازندهء گوینده یا راوی خواهد بود.اندیشه انسان جز مجموعه از واژگان چیز دیگری نیست و ما جز با تجربه زیسته و خود را رها کردن برای یافتن تجربیات دیگری( که تنها با هنر و ادبیات ممکن است) راه دیگری برای بیرون شد از این فضای بسته نداریم و با هر سخن گفتن و نوشتنی هویت واقعی خود را در بیرون می بینیم.این همان دلیلی است که روانکاوی امروزی(فرویدی لکانی) بر زبان و واژگان تاکید می کند و در تداعی آزاد که سوژه هیچ آزادی در آن ندارد از ساحت آگاهی اش بیرون می زند تا به امر واقع درونش برسد.

 

کتاب های زیادی هستند که امروزه با هر برچسبی منتشر می شوند و نویسندگان زیادی هستند که حقیرتر یا والاتر از جایگاهی هستند که به آن ها عطا شده است.تشخیص اینکه کتاب یا نویسنده ای در چه جایگاهی است را همیشه نمی توان به آینده موکول کرد و آن را  انگاره ای دور دانست که هیچ وقت رویت شدنی و قابل لمس نیست بلکه به سادگی(گاهی هم به سختی) و با آمیختن تجریه دیگران با خود و مطالعه(آن هم از نوع وسیع نه کوتاه و محلی) و در نهایت نزدیک شدن به خود می توان تا حدودی آن را شناخت یا به آن نزدیک شد و فهمید کتابی که در دست ماست(چه آن هایی که جایزه های کشوری و جهانی دارند و چه آن هایی که دوستان منتقد آن را بر دست گرفته اند) کجای کار قرار دارد، و تنها این متن است که می تواند کُنه درونی و واقعی افراد را که روی صفحه ای سفید ریخته شده بر ملا کند.

در نهایت اینکه از این منظر،این مهم نیست که هامسون و سلین چه انتخاب های سیاسی اجتماعی در وضعیت یبرونی داشته اند بلکه هویت واقعی آن ها را باید در لابه لای متن شان جستجو کرد.چه اهمیتی داشته و دارد پذیرفتن و نپذیرفتن پیشوا توسط آن ها.چیزی که مهم است این است که آن ها با کتاب های شان چقدر اندیشهء بشری را به سمت انسان گرایی،آزادی و دوری از فاشیست پیش برده اند.زیادند کسانی که در پوستهء بیرونی امروزی اند اما هستهء درونی شان هنوز در قعر تاریخ باقی مانده است و تمام سعی شان را در راه مانع تراشیدن برای آزادی بشر گذاشته اند.

 *تخیل مکالمه ای نوشته میخاییل باختین

 پی نوشت:این مقالهء تحقیقی،همراه با دیگر مقالات حاضر(و آتی) این وبلاگ،در آینده به طور بسط یافته در کتابی به نام"دربارهء ادبیات" به چاپ خواهند رسید.

+ مهدی فاتحی ; ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()