زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

رژه مارتن دوگار

                           رمان به انسان وفادار می ماند   

              نگاهی به رمان خانوادهء تیبو نوشتهء روژه مارتن دوگار ترجمهء ابوالحسن نجفی

 

شاهکارها مثل حیواناتِ تنومندند؛ظاهر آرامی دارند.

                                                                    فلوبر

 

رژه مارتن دوگار در سال 1881 در فرانسه به دنیا آمد و در سال 1958 از دنیا رفت.نوبل ادبیات در سال  1937قبل از انتشار آخرین مجلد خانوادهء تیبو به او تعلق گرفت.دوگار یکی از ارزشمندترین رمان های کلاسیک ادبیات را در کشاکش مدرن نویسی و کوتاه نویسی منتشر کرد و مورد توجه بسیاری حتی رمان نویی ها که دوستش نداشتند قرار گرفت.او برخلاف بیشتر نویسندگان قرن بیستم بیشتر از داستایفسکی تحت تاثیر تولستوی بود.او در کارش به طور بی پرده ای به مذهب،عشق و روابط جنسی می پردازد.در هر کدام از این موضوعات او آرام صبورانه داستانش را می گوید و برای گفتن حرفش هیچ عجله ای ندارد.شخصیت هایش را با اضطراب ها و انتخاب های شان معرفی می کند و مانند تولستوی ترسی از حاشیه رفتن ندارد و در انتها تمام حاشیه هایش را در میانهء متن اصلی قصه اش قرار می دهد.

 

خانوادهء تیبو داستان چند نسل از تیبوهاست؛با دغدغه های عشقی و ذهنی شان،شکاکیت های مذهبی شان،جنگ و تاریخ شان که همگی در طول رمان به هم گره خورده و بر یکدیگر تاثیر گذارند.آقای تیبو مردی است مورد عنایت شهر و کلیسا،آنتوان پسر بزرگش پزشکی است مورد اعتماد پدر و ژاک پسر کوچک و سرکشش که نه با قوانین کلیسایی سر سازگاری دارد و نه با قوانین جامعه.در این میان نیز شخصیت هایی چون آبه کشیش،دانیل همیشه معشوق،ژنی احساساتی که بین دو برادر یا در شک خود باقی مانده،،خانم فونتانن قدیس تبار، راشل اثیری،نیکول و ژیز که هر کدام قصه ای دارند و عشقی و شکستی که به هر شکل به خانوادهء تیبو مرتبط هستند.رمان خانوادهء تیبو  در چهار جلد و هشت کتاب است.در کتاب اول شاهد فرار ژاک و دانیل نوجوان از خانه هستیم که هر دو به هم به شکل نامتعارفی عشق می ورزند.ژاک از خانوادهء قرص و محکم کاتولیک و دانیل از خانوادهء از هم پاشیدهء پروتستان.و درگیری های بین این دو خانواده شکاف بین این دو فرقه نمایان می شود.بعد از آن تیبوی پدر تصمیم می گیرد ژاک را برای دوری از منحرفان پروتستانی مثل دانیل و خانواده اش او را به معبد تربیتی که خود بنیانگذارش است ببرد تا نتیجه تربیت فاشیستی را به خانواده اش و اطرافیانش نشان دهد.آنتوان که در ظاهر از پدر  طرفداری می کند تمام سعی اش را می کند تا به گونه ای رضایت برادر کوچکش را هم فراهم کند.اما بعد از مدت زیادی که ژاک در پادگان مسیحی پدر  که برای به راه راست درآوردن نوجوانان ساخته شده بود زندگی می کند،به کمک برادرش که نشانه های افسردگی را در او می بیند بیرون می آید تا با ورود به دانشگاه روی دیگر زندگی را تجربه کند اما ژاک بعد از مدتی رشتهء پزشکی را رها می کند و از هر نوع آموزش و کلاس های آکادمیکی سرباز می زند.او در شهر غریبی دوباره زندگی دیگر و دوستان جدیدی دست و پا می کند و در آنجا نیز حاضر به اطاعت کردن از گروه و دسته هایی ادبیاتی و سیاسی نیست.

برای دوستان عزیزم لازم به  ذکر است که ژاک دست به قلم هم هست و داستان می نویسد ولی به دلایل گفته شده و نظریات این چنینی(زیر)داستان هایش زیاد مورد توجه نیست :

"من از هر رده بندی متنفرم،از رده بندی کننده ها نیز متنفرم،آدم را به بهانهء رده بندی محدود می کنند،می تراشتند،می سایند، و از میان چنگال شان ناقص و معیوب و سر دست شکسته بیرون می آیند"ص 853

این وضعیت کمی آشنا نیست؟آیا نیازی به خواندن چنین رمانی هست؟

 

آنتوان با زنی زیبا آشنا می شود و شکست بدی می خورد و بعد عاشق خانم فونتانن می شود.تیبوی پدر در بستر مرگ می افتد و در آن هنگاه هیچ کدام از آموزه های مسیحییت به کارش نمی آید و با ترس و لرز به استقبال مرگ می رود.کشیش آبه که همهء عمر مثل پدرخوانده ای به او از معجزات و حقانیت می گوید در مقابل وضعیت او به زانو در می آید و رهایش می کند. روژه مارتن دوگار در فصل مرگ پدر، هنگامی که آنتوان و ژاک تماشاگر او هستند به طور هنرمندانه ای غروب خفت وار پدری را در مقابل چشمان فرزندانش که عمری زیر ستمش بوده اند به تصویر می کشد.همین فصل به تنهایی کافی است تا این رمان را به یکی از بزرگترین رمان های قرن بیستم تبدیل کند.هنگامی که او برای حمام کردن و دستشویی کردنش به خدمتکار و پسرانش نیاز دارد و با تمام وجود از مرگ و مواجه شدن با نیستی می هراسد.مردی که به زعم دوگار متدین نیست بلکه حرف شنوست،ساعی و حرف شنو،نه بیشتر.

در بخش دیگری از کتاب با پدر دانیل آشنا می شویم که به خاطر زنی همسر و بچه های خود را رها کرده است. خانم فونتانن با صبر و طاقت فراوان زندگی بچه هایش را فراهم می کند و هر عشقی را رد می کند تا روزی او دوباره به خانواده اش برگردد.ضعف ها و تزلزل شخصیتی پدر در این خانواده به طور غیر مستقیم ریشه ی روحیات نامتعارف دختر و پسر شان را برای خواننده آشکار می کند.او که بعد از مرگ معشوقش به خانواده برمی گردد هویتی دوباره می یابد و با نزدیکی بیشتر به خانم فونتانن نویسنده پردهء قداست را از  چهرهء او هم کنار می زند تا با یک زن به عنوان یک شخصیت آشنا شویم.

بخش عظیمی از  جلد سوم رمان وقایع نگاری تاریخی و جنگ است(جنگ جهانی اول) که در این بخش مارتن دوگار به مراتب وامداریش را به جنگ و صلح تولستوی نشان می دهد. پرداخت زیاده از حد از علل جنگ و گفتگوهای طولانی و بحث های خسته کنندهء تاریخ دار بین شخصیت ها خواندن این بخش را دشوار می کند.

در فصل آخر رمان بعد از مرگ عجیب و متهورانهء ژاک در جنگ که یک نوع خود کشی به حساب می آید همهء شخصیت های باقی مانده در خانه ای که حالا وقف بازماندگان جنگ شده دور هم جمع می شوند. محور تمام این اتحاد به طور ناگفته  تفکرات ژاک و علت بیرونی، پسر تازه به دنیا آمده اش ژان پل است(ژان پل پسر  ژاک و ژنی است که معشوقه آنتوان نیز به حساب مب آید.)پسری که بی آنکه پدر را دیده باشد از همان کودکی سرکش است و حاضر نیست زیر بار هیچ نوع قانون یا عرفی برود که به مراتب نسبت به زمان پدرش ملایم تر و روشنفکرانه تر است.مرگ ژاک و مبارزات او در خانواده و جامعه اش به طور نانوشته و ناگفته در شعاع وسیعی تاثیر می گذارد و نسل دیگری پا به خانوادهء تیبو می گذارد که به مراتب از او عصیانگرتر است.

 

 

نوشتن و صحبت دربارهء این رمان فضایی بیشتر از این صفحات و حوصله اش می خواهد. شاملو در مصاحبه ها و گفتگوهایش همیشه از رمان خانواده تیبو نام می برد و به نظرش خنده دار می آمد که نویسندگان و روشنفکران ما از مدرنیته و رمان های امروز حرف می زنند ولی هنوز بزرگترین رمان قرن بیستم را نخوانده اند.نزدیک بیست سال از کنایه های شاملو می گذرد و هنوز هم بسیاری این رمان را نخوانده اند.هیچ کس از آن حرف نمی زند و هیچ جا مطلبی یا تحلیلی دربارهء آن نوشته نمی شود!(جستجویی در گوگل فارسی بکنید.) و همه فقط حرف های همدیگر را تکرار می کنند و منتظرند کسی آن را بخواند و از زیر و رویش نشان دهد تا آن حرف را برای دیگری ببرند و ..(البته نه فقط دربارهء این رمان بلکه خیلی از کارهای دیگر!) این ها همان هایی هستند که دوگار در رمانش درباره شان می گوید:

"با یقین قاطع سخن می گفتند.چه می گفتند؟همان چیزهایی را که با یقین قاطع به آن ها گفته بودند."

 

+ مهدی فاتحی ; ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()