زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

نیما یوشیج

هیچ کس پایان این روزان نمی داند.

برد پرواز کدامین بال تا سوی کجا باشد.

کس را نمی بیند.

ناگهان هولی برانگیزد.

نابجایی گرم برخیزد.

هوشمندی سرد بنشیند.

*

بگو با من،چه قدر از سالیان بگذشت؛

چگونه پر می آمد قطار گردش ایام؟

ز کی این برف باریدن گرفته است

کنون که گل نمی خندد

کنون که باد از خار و خس هر آشیان که گشت ویرانه

به روی شاخهء مازوی پیری

به نفرت تار می بندد

در آن جای نهان-چون دود کز دودی گریزان است-

که می خندد؟که گریان است؟

 

 

+ مهدی فاتحی ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()