زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

مسئله را نمی توان حل کرد اما می توان در آن کندو کاو کرد

منتشر شده در سایت انچمن فیلم کوتاه ایران

 

نگاهی به فیلم"وقتی همه چیز تمام می شود"شهرام میراب مقدم که در جشنواره فیلم کوتاه تهران به نمایش درآمد

 

تجربهء ما از یک فیلم،بستگی به انتظاراتی که با خود می آوریم و میزان برآورده شدن آن ها توسط فیلم دارد.در فیلم"وقتی همه چیز تمام می شود" شهرام میراب مقدم با همین انتظار ما بازی می کند.در این فیلم تماشاگر در ابتدا با صحنه ای تاریک و تاتر گونه مواجه می شود؛پیرمردی شمع های روی کیک را روشن می کند و زنش خودش را برای تولدی در تاریکی و تنهایی آماده می کند.با این صحنه و حرف های ابتدایی پیرمرد احساس می کنیم دوباره با یک فیلم کلیشه ای از زندگی پر از عشق و احساسِ چندین ساله مواجهیم اما کارگردان با نمایی که از زن نشان می دهد به ما رو دست می زند و روایت عاشقانه مرد در تقابل با روایت بی احساس و ناملایم زن قرار می گیرد.این اتفاق در دقیقهء دوم فیلم صورت می گیرد و برای یک فیلم یازده دقیقه ای زمان حساسی است زیرا که اگر در همان دقایق اول قواعدمان را به تماشاگر گوشزد نکنیم دیگر او را از دست داده ایم.

فیلمساز از این تکنیک برای بیشتر صحنه های آشنای فیلم استفاده می کند و با کات های به موقع و یا تنش های نا به هنگام شخصیت ها در روایت از ورطهء کلیشه یا تکرار بیرون می آید.اساسا" وقتی موضوعی دستمالی شده را برای ساخت فیلمی در نظر می گیریم باید به تکنیک و تدبیری بیندیشیم که از ذهن تماشاگر آشنایی زدایی کند.در ادبیات وقتی می خواهیم صحنه های تکرار شده یا شونده را نشان دهیم برای خارج شدن از وادی کلیشه، گاه از فرم های خاص یا واژه های تازه استفاده می کنیم تا آن منطق تکرار شده را به فراموشی بسپاریم و در سینما با صحنه یا سکانسی به  تماشاگر رودست می زنیم یا تضاد را در دل صحنه و میزانسن آن  قرار می دهیم.

در صحنهء بعد شاهد اولین تنش بین پیرمرد و زنش می شویم؛شمع و کیک و کورسوی نور نمی تواند اختلافات و شکاف بین رابطهء آن دو را مخفی کند.اما نکتهء زیرکانه فیلمنامه حضور دوربین فییلمبرداری است که آن دو از آن استفاده می کنند و وقتی جلوی آن قرار می گیرند سعی می کنند با لبخند  و آواز فضای سرد بین شان را کنار بگذارند.ساخت یک تصویر کاذب از خود و روابط شان که در کل فیلم هم دیده می شود؛جایی که درام زندگی شان را نشان می بینیم نوعی همراهی و مدارا بین شان حاکم است که با روایت های متناقض آن دو از یکدیگر  و مصاحبه های شان تفاوت فاحشی دارد.

در بین صحبت های زن و مرد کم کم به این نتیجه می رسیم که روایت عاشقانه مرد از زندگیش از سر روانپریشی است و این زن است که رشتهء واقعی روایت را به دست گرفته است. بر همین اساس به نکته ای پی می بریم: اینکه او چه کرده کافی نیست بلکه باید بدانیم او که بوده است.اتفاقی که کم کم ظاهر آرام و منطقی مرد را وحشتناک می کند و دیگر به همهء کلمات و واکنش هایش مشکوک می شویم.اما کار به اینجا خاتمه نمی یابد و بعد از مدتی دوباره این زن است که روایتش روانپریشانه و مشکوک می نماید و قضاوت تماشاگر مثل پاندولی در دست فیلمسازبه حرکت درمی آید.

 این اتفاق در فیلم کوتاهی اینچنینی تنها از طریق کنارایستادن فیلمساز به دست می آید،کنار ایستادنی که باعث می شود تضادهای درونی خودشان را به نمایش بگذارند.

به واقع در فیلم  اطلاعات زیادی دربارهء شخصیت ها داده نمی شود  بلکه تعاریف و رفتار شخصیت هاست که درام فیلم را  می سازد به شکلی که  تصاویر به گونه ای به دنبال یکدیگر می آیند که تضاد بین آن ها(و در نهایت روایت شخصیت ها از همدیگر) قصه را در ذهن تماشاگر جلو می برد و ساختار دراماتیک را می سازد.این کاری است که کارگردان همراه با تدوینش انجام می دهد و انتخاب درستی است که او از صحنه ها و در نهایت فیلمش دارد.

با نگاهی به تاریخچهء سینما می دانیم که ولز برخلاف بازن معتقد بود که مهمترین بخش کار کارگردان مونتاژ است چون این تنها موقعی است که او بر کارش کنترل کامل دارد.البته مصداق این مسئله بیشتربرای سینمای بلند و  پر هزینه است اما دربارهء فیلم کوتاه هم صدق می کند.فیلمهایی که در ایران با بوجهء کمی ساخته می شوند و می توانند هنگام ساخت فیلم(تولید)نماهای زیادی بگیرند(البته در جهتی که خواسته ولازم است.) و بعد آن ها را در مونتاژ به بهترین شکل کنار هم قرار دهند بطوریکه هم ریتم فیلم حفظ شود و هم نمای اضافی یا حرف اضافه ای زده نشود. با این وجود گاه فیلم های کوتاه چند دقیقه ای می بینیم که می توانستند باز هم کوتاهتر شوند اما در"وقتی همه چیز تمام می شود" بیشتر صحنه ها کارکرد لازم را دارند(هر چند می توانستند بهتر از این باشند) و کنار هم قرار گرفتن صحنه ها نیز در جهت حرکت به طرف نقطه ای است که کارگردان می خواهد تماشاگرش را به آنجا ببرد و در پایان تجربه ای را با او تقسیم کند.

میراب مقدم در "وقتی همه چیز تمام می شود" هیچ جا وجود خود را منکر نمی شود و به راحتی با صحنه هایی میانی و مصاحبه گونه اش با شخصیت ها،حضور خود و دوربین را اعلام می کند وتا به آخر تماشاگرش را میان واقعیت و نمایش در تعلیق می گذارد.اتفاقی که به واسطهء وجود مستندهای تلویزیونی و سابقه ای که تماشاگر از دیدن آن ها دارد امکان پذیر و موفق است.استفاده از سابقهء ذهنی تماشاگر برای پر کردن روایی یا مفاهیم و یا ایجاد تعلیق،شگردی است که بعد از سابقهء صد سالهء سینما و چند دهه تلویزیون ابزار دست بسیاری است که البته همه از آن استفاده نمی کنند.

به نظر من میراب مقدم در این کار بیشتر از آنکه بخواهد نمایشی را واقعی جلوه دهد(کاری که بازیگران غیر حرفه ایش ناخواسته انجام می دهند.) واقعیت را نمایشی می داند که همیشه به یک شکل شروع شده و پایانی مشابهی دارد.مسئلهء بین رابطهء زن و مرد حل شدنی نیست و ما تنها می توانیم در آن کندوکاوی بکنیم و با تماشای ملالت های دیگران از ملالت های زندگی خود راضی شویم.

+ مهدی فاتحی ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()