زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

تولستوی؛نویسنده ای که توبه کرد

                                            آناکارنینا  و نویسنده اش

 

پوشکین،گوگول،لرمونتوف،تورگینف،داستایفسکی،لیسکوف وتولستوی مردان بزرگ ادبیات روسیه هستند که هر کدام از دیگری تاثیر پذیرفته اند و آن حرف زیرکانه تورگینف نشان دهندهء این رشتهء متصل به هم است"ما همه از زیر شنل گوگول بیرون آمده ایم." خصوصا" وقتی در داستان های گوگول به راحتی رد پای اشعار روایی پوشکینی دیده می شود که به زعم باختین او نیز یک رمان نویس بود.

در اندیشه ها و داستان های تولستوی بی تردید اندیشه های بشر دوستانه دیده می شود که در افکار بدوی او ظاهری خودخواهانه و مسیحی گرفته است.تولستوی که حضور خود در ادبیات را با داستان"کودکی و جوانی" آغاز کرد تجربهء ادبیات رمانتیک را پشت سر گذاشته بود و از رئالیسمی روسی بهره برد که بعدا خود از آن رو گردان شد؛ رویگردانی که از نگاه توماس مان غریب و تعجب برانگیز نبود زیرا که در تک تک متون اولیه و مفاهیم مطرح شده در داستان هایش و در لابه لای واژه هایش می توان این انسان بدوی را دید.

تولستوی در آناکارنیا به خلق یک شاهکار می پردازد شاهکاری که شروعی خیره کننده و پایانی تاسف برانگیز دارد.در ابتدا رمان خواننده وارد اتاق خواب آبلونسکی می شود که دست هایش را به سرش گرفته و از آشکار شدن خیانتش به همسرش،دالی،سخت پریشان است. آبلونسکی که برادر آنا ست از او می خواهد که با همسرش حرف بزند و به ادامهء زندگی با او ترغیبش کند. آنا هر چند که از شخصیت های محوری رمان است از ابتدا در رمان حضور ندارد و شخصیت پررنگی نیست ولی کم کم در اجتماعات و مهمانی ها از او گفته می شود و از اینکه او چگونه شوهرش الکساندرویچ را رها کرد و به دامان ورونسکی پناه برد. اما به یقین آنا کارنینا را نمی توان شخصیت اول رمان دانست زیرا که بار روایت و مفاهیم داستانی یا پرداخت حوادث حول کس دیگری یعنی لوین دور می زند؛مردی که به کتی خواهر دالی دل بسته است و  روابط عاشقانه،شورانگیز،حسدورزانه و پر تردیدی با او برقرار می کند. کتی ای که در نبود شوهر به آداب مسیحیت دل می بندد و بعد از ازدواجش، به روابط خانوادگی و شوهر و بچه داری!

ورونسکی که به آنا دل می بنندد از شخصیت هایی است که در داستان های داستایوسکی نظیر کامل تر شده اش را می توان یافت. مردی که میان سنت و انسانیت مانده است و نمی تواند هیچکدام را با تمام وجود پذیرا باشد.اما آنا زن هیستریکی است(به معنای دقیق هیستریک از دید فروید و لکان) که خودش هم نمی داند که چه می خواهد؛همانطور که نگاه دیگری را می طلبد با تمام وجود سوژه نگاهش را آزار می دهد و در نهایت برای طلب همان نگاه خیره ای که نمی داند کیست(دیگری بزرگ) خود را به دست مرگ می سپارد.مرگ آنا که می توانست نقطهء اوج و عامل حرکتی دوباره در رمان باشد از دید تولستوی رها می شود و بار روایتش را در انتهای رمان روی لوینی می گذارد که در افکارش میان خدا و شیطان در جدال است. ما در انتها تاثیر خودکشی آنا را نه در وضعیت ورونسکی(عاشق دیرینه اش) و نه در لوین(عاشق نویافته اش) می بینیم. بلکه شاهد به خود خوری ها و بارنگرهای لوین هستیم که در چه بودگی و چگونگی افکارش غوطه ور است.این مرد روستا زده(شبیه به خود تولستوی) معتقد می شود که تمام افکار فرهنگی و شهر نشینی جز ظلالت و شرارت نیست و تنها روستا نشینی آستانهء پاکی را برای انسان فراهم می کند.

منتقدان تولستوی را یک ناتورالیست و از پیش قراولان نهضت هنر برای هنر می دانند(خصوصا" در آنا کارنینا)و در واقع می توان گفت رمان آنا کارنینا در داستان پردازی و شخصیت پردازی یکی از شاهکارهای قرن نوزدهم است؛رمانی که در آن با شخصیت های متفاوتی آشنا می شویم که بعضی از آن ها با وجود فرعی بودن(خارج از روایت اصلی رمان) شخصیت های ماندگاری هستند که بی تردید رد پای شخصیت های گوگول را در آن ها می توان دید.آناکارنینا به معنای باختینی نیز یک رمان تمام عیار است که در آن ما با زبان  بیشتر اقشار روسیه آن زمان آشنا می شویم(هر چند روستاییان بسیار کم رنگند) زنان مذهبی،مردان متدین و بی دین ، اشراف،پیردختران،کارگران،سیاسیون و مردان دولت..اتفاقی که با وجود جهان آشکار ذهنی تولستوی در رمان به شکل روشن و صبورانه ای به همه حق حرف زدن داده است تا ما خود به نقاط قوت و ضعف آن ها پی ببریم.قدرت روایی خالصی که او در این رمان به کار برده بی گمان بی رقیب است.تولستوی در رمان بیشتر به روایت و درام قضیه می پردازد برخلاف داستایفسکی که ذهنیت مغشوش شخصیت هایش بیشتر مورد عنایتش بود.

تولستوی در اواخر عمر دیگر نمی خواست یک هنرمند باشد و به هنر هنرمند تهمت می زد و ناسزا می گفت و می خواست آن را تنها وسیله ای برای تعالیم احلاقی بداند.او در ملا عام از نوشتن "کودکی و جوانی" خود ابراز ندامت کرد!و این از کسی که همیشه از شکسپیر نفرت داشت امر غریبی نبود.نفرت یک خوش بین به یکی شکاک واقع بین.تورگینف در آخرین لحظات زندگیش از تولستوی خواست که به ادبیات برگردد چون هنر ادبیات را تنها راه شناخت و فهم انسان می دانست ولی تولستوی سال ها بعد از آنا کارنینا دست از نوشتن ادبی کشید و به انکار هنر و فرهنگ پرداخت و اعتقادی افراطی به اخلاقیات پیدا کرد.قیافهء مشکوکی که دوستانش، همچون تورگینف  که از همان ابتدا عنوان کرد رمان آناکارنینایش را دوست ندارد مگر در پاره ای از روایاتش، به گریه انداخت(تیز بینی و متن نگری تورگینف درباره تولستوی و بعضی دیگر از منتقدان آن زمان مثل ووگوئی که پیش بینی سرانجام او را کرده بودند قابل توجه مسئول صفحات ادبی و داوران ادبی ماست!)

توماس مان که در مقالاتی به تضادهای فکری گوته و تولستوی می پردازد و از ستایش کنندگان آناکارنیناست برای تولستوی می نویسد که هنر زیباترین، سخت ترین، شاداب ترین و مقدس ترین کوشش های غیر منطقی انسان برای یافتن حقیقت و کمال است.چیزی که لوین جوان و تولستوی پیر فراموش کرده بودند این است که ایمان به خوبی درست در جهت خالف منطق نفی هنر است.

 

+ مهدی فاتحی ; ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()