﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>زنو</title>
    <description>یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما</description>
    <link>http://zenu.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>مهدی فاتحی</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sat, 17 Mar 2012 19:46:54 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>شاید وقتی دیگر</title>
      <description>&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://zenu.persianblog.ir/post/202</link>
      <author>مهدی فاتحی</author>
      <comments>http://zenu.persianblog.ir/comments/114923/9135453/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-114923.post-9135453</guid>
      <pubDate>Sat, 17 Mar 2012 19:46:54 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>&amp;quot;آمدیم نبودید رفتیم&amp;quot; کاش چرم شیر نامش را خط می زد!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;نمایش "آمدیم نبودید رفتیم"تاتر که نیست شاید به سیرک نزدیک تر باشد.نمایشی چند پاره از آکروبات بازی عده ای رزمی کار همراه با موزیک های متفاوت و تصاویری که بیشتر در سینماهای چند بعدی در آن طرف آب ها برای سرگرم کردن کودکان یا شهربازی ها به نمایش درمی آید.اما مثل هر چیز دیگری هویت ایرانی گرفته است چون ما عادت داریم هر رفتار احمقانه یا مریض گونه&amp;nbsp;یا نوروتیک و یا حتی رفتار عاقلانه برای امرار معاش&amp;nbsp;خود را نیز&amp;nbsp;نوعی رفتار اندیشمندانه چلوه دهیم و معنا و مفهوم خیال پرورانه به آن بدهیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;نمایش "آمدیم نبودید رفتیم" نمایشی است که از تمام ابزار و وسایل استفاده می کند تا تماشاگر را به سالن بکشاند&amp;nbsp;و او را جذب کند اما به خاطر چند پارگی بیش از اندازه هیچ کدام از طیف های تماشاگرانش را راضی نمی کند:حضور مهناز افشار برای جذب بازیگران سینما سیامک انصاری&amp;nbsp;و برزو ارجمند برای کمدی دوستان صدا و تصویر و&amp;nbsp;حرکات موزون برای سرگرم شدن و از همه تاسف بار تر محمد چرم شیر برای جذب مخاطبان جدی تاتر.از هر کدام از این ابزارها به گونه ای تیپیک استفاده شده و هر کدام هم بی ارتباط با دیگری کار خودشان را می کنند و نمایش ملغمه ای از همه چیز و هیچ چیز شده.مجموعه&amp;rsquo; سر درگم که در ابتدایی ترین کار و هدفش نیز موفق نمی شود و ترکیبی کسالت آور گشته است زیرا برای پذیرفتن و روی صندلی نشاندن مخاطب در&amp;nbsp;وهله&amp;rsquo; اول محوریتی منظم&amp;nbsp;یا به نوعی هارمونی لازم است و هر بخشی باید به شکلی جلو برنده&amp;nbsp;یا اشاره کننده به آن محور اصلی کار باشد:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;اینکه نام سیامک انصاری &amp;nbsp;و برزو ارجمند را به عنوان بازیگر اعلام کنید و&amp;nbsp;آن ها یک میان پرده طنز&amp;nbsp;وسط کار داشته باشند و بروند چیزی جز دروغ گفتن گول زدن مخاطب نیست.متن چرم شیر گاه و بی گاه وسط آن شلوغی خوانده و اجرا می شود بعد کنار گذاشته می شود&amp;nbsp;تا دوباره جای دیگری سر دربیاورد و در انتها سر در گم و&amp;nbsp;بی معنا به&amp;nbsp;پایان برسد.این چرم شیر در کنار این همه امکانات بدون خلاقیت فاصله&amp;rsquo; زیادی دارد با چرم شیر&amp;nbsp;نمایش بازخوانی رومئو ژولیت&amp;nbsp;شکسپیر که با یک بازیگر و در نیم ساعت کاری با مخاطب و تماشاگرش می کند که&amp;nbsp;به این زودی ها فراموش نمی شود.ادای مجریان شبکه های ماهواره ای را در آوردن و از آن طرف پلیس ها به دنبال متفرق کردن و گرفتن مردم دویدن(کاری که مدتی است هر کسی وسط نمایشش از آن استفاده&amp;nbsp;می کند و&amp;nbsp;تماشاگرانش را گول می زند که ما هم... که دیگر مبتذل شده و توهین آمیز!) و آن وسط فوئر باخ و پینوکیوی تکه پاره شده...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;استفاده از ابزار و تکنولوژی و سرمایه گذاری روی نمایش و تجربه های جدید همه خوب است و به نوعی امتیاز برای یک کار&amp;nbsp;اما همه&amp;rsquo; این ها وقتی بدون خلاقیت کنار هم بنشیند ملغمه&amp;rsquo; بی سر و تهی می شود که به قول دوستی جزئیات خوبی دارد ولی مرده شور ترکیبش را ببرد.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://zenu.persianblog.ir/post/201</link>
      <author>مهدی فاتحی</author>
      <comments>http://zenu.persianblog.ir/comments/114923/9069239/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-114923.post-9069239</guid>
      <pubDate>Tue, 06 Mar 2012 20:43:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اسکار فیلمنامه غیر اقتباسی به چه کسی رسید!؟</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;به نظر من اصغر فرهادی بیشتر از آنکه یک فیلمساز&amp;nbsp;سطح بالا باشد&amp;nbsp;یک فیلمنامه نویس درجه یک ایرانی است کسی که به بسیاری از فیلمسازان دیگر نیز مشاوره داده و می دهد.نیازی به توضیح اضافه نیست و کافی است به سه فیلم آخر او یعنی چهارشنبه سوری درباره&amp;rsquo; الی و جدایی نادر از سیمین نگاه کنید.نقطه&amp;rsquo; قوت هر سه فیلم فیلمنامه آن است و ساخت فیلم بیشتر از هر چیزی رعایت کردن استانداردهای سینماست.اما فیلمنامه ها دارای پیرنگ ها و شخصیت سازی های دقیقی است که با موقعیت سازی های به جا به وجود آمده است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;فیلمنامه جدایی نادر از سیمین کاندید اسکار شد ولی برنده اسکار نشد و فیلمنامه نیمه شب در پاریس وودی آلن برنده شد.بحثی نیست که به دلایل زیادی مشخص است که فیلمنامه وودی آلن به&amp;nbsp;مراتب از فیلمنامه فرهادی ضعیف تر است.کاری که به نظر من مثل بقیه&amp;rsquo; فیلم های جدید وودی آلن بیشتر در سطح ارایه&amp;rsquo; یک حرف یا ایده باقی مانده است.وودی آلن به نظر من نابغه ای است در عرصه&amp;rsquo; فیلمسازی که حتی می تواند با کوچکتر و ساده ترین موضوعات یک فیلم جذاب بسازد اما در مقابل فیلمنامه نویس های همشهری اش مثل چارلی کافمن حرف زیادی برای گفتن ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پس چرا اسکار به این فیلمنامه رسید؟اولین دلیلش شاید زبان&amp;nbsp;متن فیلمنامه است زیرا داوران&amp;nbsp;اسکار فیلمنامه متن آن را می خوانند و نظر می دهند.دوم شاید&amp;nbsp;نگاه&amp;nbsp;سینمای صنعتی در هالیوود است که به این نوع فیلمنامه هایی که از ایده و جذابیت برخوردار است&amp;nbsp;بهای بیشتری می دهد تا فیلمنامه هایی چون جدایی نادر از سیمین&amp;nbsp;که کفه آن بیشتر به پرورش شخصیت و به فکر انداختن تماشاگر سنگینی می کند تا جذابیت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;به هر صورت کاندید اسکار فیلمنامه شدن هم خود قدم بلندی است و بی گمان فرهادی لیاقتش را داشته و دارد.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://zenu.persianblog.ir/post/200</link>
      <author>مهدی فاتحی</author>
      <comments>http://zenu.persianblog.ir/comments/114923/9009993/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-114923.post-9009993</guid>
      <pubDate>Mon, 27 Feb 2012 20:42:04 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>امیر ارسلان نامدار و داستانی برای کودکان</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;اینکه این کتاب به چه شکل نوشته شده و و چه تاریخچه ای دارد موضوعی است که در دانشنامه های ادبی موجود و در مقدمهء کتاب به طور کامل توضیح داده شده است.اما بحث بر سر جایگاه این کتاب در ادبیات مثل هر کتاب یا اتفاق دیگر حاصل تصورات و ذهنیات ما ایرانی های کوتوله و مغرور است اینکه هر اتفاق و هر نوع دانشی در جهان و تاریخ از ابتدا در ایران شکل گرفته است!بر همین اساس عده ای با هزاران دلیل همراه با اراجیف این کتاب را رمان می نامند و گاه سنگش را بر سینه می زنند.برای رد این نظر کافی است در زندگی خود چند رمان کامل یا حتی ناکامل خوانده باشی و بعد تورقی به این کتاب کنی تا با لبخند از کنار این نظرات بگذری.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;"امیر ارسلان نامدار"را می توان در نوع سلحشور نامه های عاشقانه قرار داد نوع داستان هایی که پیش از رابله و سروانتس نوشته می شد و اساسا رمان با به وادی طنز کشیدن و شکستن اصول این نوع داستان ها به وجود آمد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;قهرمان"امیر ارسلان نامدار"نیز مثل نوع داستان های اسلافش نه یک شخصیت بلکه یک قهرمان افسانه ای است شخصی که شاهزاده است و مثل دیگر شاهزادگان قصه ها از خاندانش جدا افتاده و دوباره در پایان قصه به آن جلال و جبروت شاهنشاهی اش باز می گردد.نگارش تاریخچهء این چنینی برای قهرمان ها در داستان هایی قرون وسطایی این بود که اصولا اعتقاد داشتند هر نوع قدرت و مکنتی در ید قدرت شاه و شاهزادگان است و این فروهری است که به آن ها ارزانی داده شده و مردم عادی بی بهره از آن هستند به طوریکه در اینجا هم برای شورشی ها و غارتگرانی چون نادرشاه و آقامحمدخان نیز به دنبال ریشه های اصیل و فروهر می گشتند و قصه ها و افسانه ها بود که برای شان می ساختند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;امیر ارسلان نیز شاهزاده ای است که وقتی مادرش او را باردار بوده در جنگی اسیر شده و بعد به دنیا آمده و حالا کنار رعایا بزرگ شده ولی از همان ابتدا نیروهای ماورایی در او پیداست.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;امیر ارسلان نیز مثل تمام قهرمان های سلحشور نامه های عاشقانه به دنبال عشقش در دیار دیگر می رود و به خاطر او دست به هر کاری می زند؛این خصیصه نیز تنها متعلق به شهزادگان است و تنها انسان های صاحب فروهرند که عشق و معشوق را می شناساند و در واقع یک عاشق واقعی هستند.او در راه به دست آوردن معشوقش که دختر پادشاه سرزمین دشمنش است به سرزمین جادویی وارد می شود و با اهریمن و جادو می جنگد و گاه نیز ار سر حماقت مثل ساده لوحان فریب می خورد(تا قصه جلو برود زیرا در این نوع داستان ها خود قصه و جذابیت آن از هر حقیقت مانندی یا شخصیت پردازی ارجح تر است.) و گاه بدشانسی می آورد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;اما در ساخت و پرداخت این سرزمین جادویی و این اوج و فرودهای قصه تخیل فوق العاده ای به کار رفته است که می تواند خوراک کارتون های شرکت والت دیسنی شود(البته نه امروز بلکه شاید بیست یا سی سال پیش از این.)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;تنها نکته ای که امیر ارسلان را به عنوان قهرمان یک قصه متمایز می کند این است که در میان اتفاقات گاه به این فکر فرو می رود که چرا من خودم را برای یک زن به کشتن بدهم یا این همه رنج ببرم آیا بهتر آن نیست که به سرزمین خودم برگردم و به پادشاهی خودم در آن سرزمین ادامه دهم.اما این غوطه ور شدن در فکر عامل هیچ نوع عملی از طرف او نمی شود و حتی شک و تردیدی نیز در او ایجاد نمی کند بلکه پاراگرافی است که عملا" از متن و قصه بیرون می زند و شاید وجودش به این خاطر باشد که جمع شدن و به تحریر در آمدن این قصه در زمانه ای انجام گرفته است که قرن ها از عمر این نوع داستان ها و شخصیت ها گذشته و حتی نزدیک به یک قرنی هم از عمر رمان های مدرن گذشته است و اضافه شدنش بیشتر از بی سلیقگی است و بیسوادی تا دلیلی بر امروزی شدن قصه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;به هر حال از چنین کتابی هنوز هم می توان کارتونی برای کودکان فراهم کرد اتفاقی که با پیشنهاد ناشر و تهیه کنندهء انیمیشنی داشت به تحقق می رسید و متن فیلمنامهء ابتدایی آن هم تهیه شد اما مدت هاست در انتظار مجوز و دیگر چیزها در حال خاک خوردن است و مثل دیگر ایده ها &amp;nbsp;و آدم ها در این وادی در حال فراموش شدن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://zenu.persianblog.ir/post/199</link>
      <author>مهدی فاتحی</author>
      <comments>http://zenu.persianblog.ir/comments/114923/8930704/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-114923.post-8930704</guid>
      <pubDate>Wed, 15 Feb 2012 19:28:49 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>درباره’ خاطره ای از کریسمس در مجله تجربه</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;مهدی یزدانی خرم&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;آهسته گی&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;کتاب "خاطره ای از کریسمس" نوشته ی ترومن کاپوتی مجموعه ای از سه داستان به هم پیوسته است که تم مشترک نوجوانی هر سه را در برگرفته است. این سه داستان نمایان گر وضعیت نوجوان هایی تک افتاده هستند مقابل دنیایی از بزرگسالی،آن هم در حالی که این دنیا در کلیت خود چیزی برای ارائه به ایشان ندارد.کاپوتی هر چند نسبتا" نویسندهء کم کاری بود اما،رمان ها و داستان های باقی مانده از او نشان می دهند چطور می توان از امری به شدت بی اهمیت به ساختاری بسط یافته رسید.هر سه داستان این کتاب تمی این گونه دارند و اصولا" اتفاقی هم در آن ها نمی افتد.قهرمان های او با مسالهء تنها رها شدن رو به رو هستند که به خصوص در داستان "مهمان روز شکر گذاری" می توان این امر را مشاهده کرد.سکوت،ترکیبی از کودکی آمریکایی و روزهای خوش گذشته و هم چنین تلاش برای پنهان نگه داشتن راز از جمله اموری هستند که نویسنده سعی کرده تا با در هم آمیختن شان یک فضای تقلبی بسازد.این فضای تقلبی یا جعلی ست که در فرآیند درک متن خواننده را اسیر و درگیر خود کرده و اجازه نمی دهد تا او بتواند دچار نوعی نوستالژی شود که در انبوهی از داستان های که با تم نوجوانی و روزهای عید هستند،وجود دارد.بنابراین این سه داستان را باید از شخصی ترین و طبعا" تلخ ترین نوشته های کاپوتی محسوب کرد.فکر می کنم در داستان های کم اتفاق و پر جزییات کتاب نوعی از رهاشده گی و عدم تعین نویسنده را بتوان مشاهده کرد.داستان ها فرمی اتوبیوگرافیک دارد و به همین دلیل است که معتقدم کاپوتی در امر خوانش این فرصت را به خواننده می دهد تا او رابا پیشینه ی شهرت &amp;nbsp;و ویژگی های اش درک کند و سپس درباره ی متن ها فکر کند. درواقع شکل خوانش پیشنهادی کاپوتی منحصر به فرد است؛او خودش را به مثابه موجود درمانده ی داستان ها نمایش می دهد و علاقه دارد این خود فرامتنی&amp;nbsp; خواننده ی آگاه تر را دچار بازخوانی او و روزگارش کند.فرم داستان که برگرفته شده از سنت داستان های کریسمسی اروپایی با استعانت و صد البته ساخت شکنی نمونه دیکنزی آن است.کلان گویی کلاسیک را هدف قرار می دهد.درخشش ذهن این داستان نویس را تماشا کنید که با الهام از فرمی عادی و بدون پیچیدگی چطور خود ژانر را دچار فساد و تهی بودن می کند.نوجوان های او در حال تماشای رویارویی دور هستند که قاعدتا" ریشه های شان و آنچه که به شکل کلاسیک هویت می نامیم اش در آن مستتر هستند اما،بی اهمیتی فراوانی که در تمام متن ها وجود دارد و خط اصلی روایت در حال فروپاشی اجازه ی ساخته شدن این هویت را نمی دهد.ما مدام با تمثیل غار افلاطون رو به رو هستیم،مدام سایه ها را می بینیم و این سایه ها برای نجات دادن زندگی کافی به نظر نمی آیند.کاپوتی در حالی که دلبسته گی اش را به یک دوران اعلام می کند اما بی معنایی و تهی شدن آن دوران را نیز روایت می کند؛چیزی برای خوشی وجود ندارد...این یک مفهوم تنیده شده در سازمان کلی رمان اوست و به همین خاطر امور،اشیاء و حتی آدم هایی که بخشی از این نوجوانی هستند،از دنیایی دیگر آمده اند و در نهایت هم فقدان جایی برای زیستن و باقی ماندن شان در متن دیده می شود. اوج این تلاش و عدم توفیق را می توان در داستانِ "خاطره ای از کریسمس"(که نام کتاب هم برگرفته شده از آن است)ملاحظه کرد؛هم زیستی مسالمت آمیز پیردختری نیمه دیوانه و نوجوانی در منطقه ای روستایی.چقدر این تصویر می تواند الهام بخش باشد برای حرکت متن به سوی ژانری آشنا،اما کاپوتی دقیقا" از این متن به "هیچ" می رسد،به عدمِ درک و شناختِ معاصر بودن از سوی راوی.راوی ای که مدام تلاش می کنند ،با خرده روایت ها و جزییات داستان را توجیه کند ناگهان در می یابد خاطره،همان امر شخصی و در حال زوالی ست که از دست می لغزد و دور و دورتر می شود.کاپوتی در پایانِ داستان از روحی معصوم می نویسد که ماچرای کوچکی را حل کرده و حالا در سرخوشی یافتن بهشت است.حسرتی که به کلیت متن رسوخ پیدا کرده و اجازه می دهد تا خواننده با فقدان در شکلی بدوی تر مواجه شود.این فقدان و تباهی امر مهم و شاید ایده ی بسیاری از نوشته های کاپوتی بزرگ است؛چیزهایی که به آسمان می روند،چیزهایی که در فاصله ی بین گناه و بی گناهی سرگردان باقی مانده اند.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://zenu.persianblog.ir/post/198</link>
      <author>مهدی فاتحی</author>
      <comments>http://zenu.persianblog.ir/comments/114923/8841275/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-114923.post-8841275</guid>
      <pubDate>Wed, 01 Feb 2012 18:43:39 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>درباره’ خاطره ای از کریسمس در مجله’ تاریخ شفاهی ایران</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;واقعیت محض و پرداخت داستانی&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;قالب&amp;zwnj;های خاطره و داستان بده و بستان دارند؛خاطره از واقعیت می&amp;zwnj;گوید و روایت داستانی با تزیینی از وصف&amp;zwnj;های نزدیک به واقعیت، ادبی و خواندنی می&amp;zwnj;شود. از این&amp;zwnj;رو بعضی خاطره&amp;zwnj;نویسان قالب کار خود را خاطره ـ داستان معرفی می&amp;zwnj;کنند و برخی داستان&amp;zwnj;نویسان در آثار نزدیک به مستند و واقعیت، به قالب خاطره نزدیک می&amp;zwnj;شوند و معمولاً نمی&amp;zwnj;گویند داستان ـ خاطره نوشته&amp;zwnj;ایم بلکه خواننده متوجه می&amp;zwnj;شود که اثر آنها چقدر نزدیک به واقعیت و خاطره است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;در ایران و این سال&amp;zwnj;ها کتاب&amp;zwnj;های بسیاری در مرز این قالب&amp;zwnj;ها نوشته و منتشر می&amp;zwnj;شوند. زیرا هر داستانی ریشه در واقعیت دارد و هر واقعیتی با در نظر گرفتن سبک و سیاق داستان&amp;zwnj;نویسی امکان ورود به این قالب را دارد. در نمونه&amp;zwnj;های خارجی هم می&amp;zwnj;توان چنین آثاری را رصد کرد. البته تعداد محدودی از آنها شناسایی شده&amp;zwnj;اند که می&amp;zwnj;توان در &lt;em&gt;&lt;strong&gt;خاطره&amp;zwnj;ای از کریسمس&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; و دو داستان دیگر را در جمع آنها قرار داد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;نسخه فارسی این کتاب با &lt;strong&gt;ترجمه مهدی فاتحی&lt;/strong&gt; و چاپ &lt;strong&gt;انتشارات فیروزه&lt;/strong&gt; در رده کتابخانه&amp;zwnj;ای داستان&amp;zwnj;های کوتاه آمریکایی قرن بیستم معرفی شده. اما متن، نسبت نزدیکی را با واقعیت زندگی نویسنده (&lt;strong&gt;ترومن کاپوتی&lt;/strong&gt; ـ &lt;strong&gt;Truman Capote&lt;/strong&gt;) گواهی می&amp;zwnj;دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;کتاب با نگاهی به سرگذشت نویسنده شروع شده که 1930 م به دنیا آمده و 1984 از دنیا رفته است. این اشاره تأکید کرده که:&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;laquo;پرداخت و استفاده از تکنیک&amp;zwnj;های داستانی برای حوادث واقعی، کاپوتی را به سبک جدیدی از داستان&amp;zwnj;نویسی رساند که هر دو را در بر داشت. واقعیت محض و پرداخت هنرمندانه.&amp;raquo; (ص 8)&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;روایت&amp;zwnj;های تدوین &lt;em&gt;&lt;strong&gt;خاطره&amp;zwnj;ای از کریسمس،&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; &amp;laquo;یک کریسمس&amp;raquo; و &amp;laquo;مهمان روز شکرگزاری&amp;raquo; نام گرفته&amp;zwnj;اند. و خودش در همه آنها حاضر است و ناظر. &lt;br /&gt;مضمون این روایت&amp;zwnj;های پیوسته مهم&amp;zwnj;ترین مناسبت&amp;zwnj;های دینی در زندگی مسیحیانی است که بیشتر آنها با زندگی دست و پنجه نرم می&amp;zwnj;کنند تا روزگار بگذرانند. این گذران یا در ردیف هزینه&amp;zwnj;های معاش به تصویر کشیده می&amp;zwnj;شود و یا در زاویه روابط عاطفی که به صورت طبیعی باید در زندگی باشد، اما نیست. این صفحه را بخوانید:&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;laquo;پول&amp;zwnj;ها را در یک کیف پول منجوقی کهنه، زیر تخته لق کف اتاق که زیر یک گلدان کهنه زیر تختخواب دوستم است. قایم می&amp;zwnj;کنیم کیف&amp;zwnj;مان را خیلی کم از آنجا بیرون می&amp;zwnj;آوریم. مگر برای اضافه کردن پول یا شنبه&amp;zwnj;ها برای برداشتن پول از آن. هرشنبه من اجازه دارم 10 سنت برای رفتن به سینما از آن بردارم. دوستم تا به حال سینما نرفته است، علاقه&amp;zwnj;ای هم ندارد. &amp;laquo;ترجیح می&amp;zwnj;دم تو داستان فیلم رو برام بگی بادیBuddy، این جوری بهتر می&amp;zwnj;تونم تصورش کنم، تازه آدمی به سن و سال من نباید زیاد به چشماش فشار بیاره، بذار مسیح که اومد بتونم خوب ببینمش.&amp;raquo; (ص 15)&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;گفت&amp;zwnj;وگویی با نویسنده &lt;em&gt;&lt;strong&gt;خاطره&amp;zwnj;ای از کریسمس&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; پایان بخش کتاب اوست و نشان می&amp;zwnj;دهد او انسان رک و صریحی در نگاه به خود و دیگران بوده است و این را از واقعیت زندگی در اطراف خود به دست آورده است. منتهی تحت&amp;zwnj;تأثیر روابط خاص در واقعیت جامعه خود نیز هست.&lt;br /&gt;از سوی دیگر واقعیت&amp;zwnj;ها، او را بی&amp;zwnj;خیال بار می&amp;zwnj;آورند و کار به آن&amp;zwnj;جا می&amp;zwnj;کشد که در اواخر عمر، دوستان نزدیکش از او فاصله می&amp;zwnj;گیرند و بعد از مدتی خود را جدا از جهانی می&amp;zwnj;بیند که شاید بر آن تأثیرگذار بوده است و در وضعیت نامناسبی از دنیا می&amp;zwnj;رود. اما ترومن کاپوتی از دریچه 3 روایت کتاب &lt;em&gt;&lt;strong&gt;خاطره&amp;zwnj;ای از کریسمس&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; نویسنده&amp;zwnj;ای جزئی&amp;rlm;نگر، به خصوص در رفتار اطرافیان خود است و انسانی خاطره&amp;zwnj;باز:&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;laquo;ستاره&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;درخشیدند و برف&amp;zwnj;ها در خیالم می&amp;zwnj;چرخیدند. آخرین چیزی که به یادم می&amp;zwnj;آید صدای صلح&amp;zwnj;جویان مسیح بود که خطاب به من می&amp;zwnj;گفت باید کاری بکنم. و من روز بعد آن کار را انجام دادم. با سوک Sook به دفتر پست رفتیم و یک کارت&amp;zwnj;پستال یک پنی خریدیم. آن کارت&amp;zwnj;پستال هنوز پیش من است. وقتی پدرم سال پیش مرد آن را در صندوقش پیدا کردم. رویش نوشته بودم: &amp;laquo;سلام بابا، امیدوارم حالت خوب باشد. من خوبم و مطمئنم که اگر با کایتم تند رکاب بزنم خیلی زود به آسمانی می&amp;zwnj;رسم، پس چشم&amp;zwnj;هایت را خوب باز کن تا مرا ببینی و راستی، آره، دوستت دارم، بادی.&amp;raquo; (ص 44)&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://zenu.persianblog.ir/post/197</link>
      <author>مهدی فاتحی</author>
      <comments>http://zenu.persianblog.ir/comments/114923/8807367/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-114923.post-8807367</guid>
      <pubDate>Fri, 27 Jan 2012 19:32:43 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>کتاب درباره’ ادبیات منتشر شد</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مجموعه مقالات و یادداشت هایی را&amp;nbsp;که طی این چند سال اخیر در مطبوعات منتشر کرده بودم در مجموعه ای به عنوان "درباره" ادبیات" گنجانده ام و طبق قولی که داده بودم آن را به رایگان در اختیار دوستداران ادبیات قرار می دهم.شاید ابراداتی در متن و شکل کتاب باشد اما بیشتر از هر چیزی ترجیح من انتشار آزاد آن بود تا منبع کوچکی باشد از کتاب ها و دنیای نویسندگانش.دوستان زیادی بودند که به هر شکل لیستی از کتاب های ارزشمند و صاحب جایگاه در ادبیات می خواستند&amp;nbsp;که به هر شکل بتوان آن ها را پیدا کرد و خواند و این کتاب می تواند کارکرد این چنینی هم داشته باشد زیرا که تمامی کتاب های معرفی شده در آن در بازار(سیاه یا سفید)موجود است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;این کتاب را تقدیم می کنم به جواد ماه زاده عزیز،به آن تار موی سفیدش که میان انبوه سیاهی شرمنده شد و رنگ باخت.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این کتاب شامل سه بخش کلی است که هر کدام شامل فصل های جداگانه ای است.بخش اول کتاب درباره&amp;rsquo; ادبیات روسیه و مجموعه مظالبی است که من درباره&amp;rsquo; ادبیات روس منتشر کرده ام که به طور کوتاه &lt;strong&gt;از نویسندگانی چون&amp;nbsp;پوشکین، گوگول، ایوان گنچارف، تورگینیف،داستایفسگی،تولستوی،بولگاکف،شولوخوف مطالبی درج شده.&lt;/strong&gt;بخش پایانی مجموعه مقالاتی است درباره&amp;rsquo; ادبیات که&amp;nbsp;بیشتر به ماهیت و جایگاه&amp;nbsp; و نوع ادبیات&amp;nbsp;پرداخته اند و بخش میانی که شامل:&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;1.گوستاو فلوبر&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; مادام بواری،بوارو و پکوشه&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;2. روژه مارتن دوگار&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;خانواده تیبو&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;3.جین آستین&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; غرور و تعصب&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;4. ویرجینیا وولف&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; موج ها&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;5.بالزاک&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;کمدی انسانی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;6.&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;یودیت&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;هرمان&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;این سوی رودخانه ادر،آلیس&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;7. دی بی سی پی یر &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;تابستان گند ورنون&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;strong&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;8&lt;strong&gt;. &lt;/strong&gt;جان آپدایک&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;فرارکن خرگوش&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;9&lt;strong&gt;.&lt;/strong&gt; هاروکی موراکامی&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; پس از تاریکی،مجموعه داستان&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;10.&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;دی.اچ.لارنس &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;باکره و کولی، درس هایی از تاریخ ادبیات کلاسیک آمریکا&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;11. ماریو بارگاس یوسا&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; گفتگو در کاتدرال، عصرقهرمان&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;12.ریچارد براتیگان&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; رویای بابل&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;13.سام شپارد&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; خواب خوب بهشت&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;14. هوراس مک کوی&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; آن ها به اسب ها شلیک می کنند&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;15.میشل لبر&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; کاناپهء قرمز&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;16. خاویر ماریاس&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; مرد است و احساسش&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;17. اچ. جی. ولز&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ماشین زمان&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;18. دوریس لسینگ&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; فرزند پنجم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;19. پاتریک زوسکیند&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; کبوتر&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;20. آلیس مونرو&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; فرار&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;21. کازئو ایشی گورو&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;بازمانده روز&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;22. ماکس فریش&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; اشتیلر&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;23. کنوت هامسون&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; گرسنه&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;24. الیاس کانتی&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; کیفر آتش&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;25. کورت توخولسکی&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بعضی ها هیچ وقت نمی فهمن&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;26. ایتالو اسووو&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; وجدان زنو&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;برای دانلود کتاب می توانید به سایت زیر مراجعه کنید:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;a href="http://s2.picofile.com/file/7250710107/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87_%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA.pdf.html"&gt;http://s2.picofile.com/file/7250710107/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87_%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA.pdf.html&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;امیدوارم مورد استفاده دوستان قرار گیرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://zenu.persianblog.ir/post/196</link>
      <author>مهدی فاتحی</author>
      <comments>http://zenu.persianblog.ir/comments/114923/8736305/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-114923.post-8736305</guid>
      <pubDate>Sun, 15 Jan 2012 20:50:07 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>از وقتی شعر را ممنوع کرده اند...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;سبک و سیاق داستان نویسی بوتزاتی زیاد مورد پسند من نیست هر چند که بسیاری از کارهای او را خوانده ام چون همیشه در کارهای بوتزاتی اثری از یک فکر و محتوای ارزشمند وجود دارد و برخلاف نویسندگانی مثل کارور تنها با یک احساس یا موقعیت داستان نمی نویسد.اما استفاده های زیاد او از اشارات و سمبل گاه و بی گاه توی ذوق می زند و در واقع من هم شاید مثل همعصرانش بیشتر به نوع داستان نویسی آمریکایی دلبسته ام تا این نوع داستان ها که به نوعی قصه های قدیمی را یادآور می شود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;اما در کار هر نویسندهء صاحب سبکی(حتی آن هایی را که دوست شان ندارید) اگر واقع بینانه نگاه کنید کارهایی پر ارزشی دیده می شود که انگیزه ای ایجاد می کند تا همهء کارهای او را بخوانیم.در مجموعهء "شصت داستان"بوتزاتی به ترجمهء محسن ابراهیم هم کارهای متفاوتی دیده می شود؛از ضعیف ترین و کلیشه ای ترین داستان ها تا داستان هایی که می توان با آن ها لحضه ای تجربه زندگی سوخته ات را دوباره بازخوانی کنی.اما در شروع یکی از داستان های این مجموعه به نام "ممنوع بود" متنی قرار گرفته که به نوعی می توان گفت روایت امروز ماست بی آنکه بخواهم دربارهء چرایی و چگونگی آن چیزی بگویم تنها خود متن را از کتاب می آورم چون که خودش بهتر از هر تفسیر و تعبیری گویای حضورش در این مکان است:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;از وقتی که شعر را ممنوع کرده اند &lt;/strong&gt;زندگی برای مان مسلما" خیلی راحت تر شده است.دیگر نه از آن بی حالی ها خبری است و نه از آن هیجان های بیمار گونه و نه از آن خیال پروری های افراطی که برای مصلحت عموم خطرناک است.تنها چیزی که واقعا" ارزش دارد همان فعالیت های تولیدی است و واقعا" نمی شود سر درآورد که چه طور انسان طی هزاران سال،این واقعیت اساسی را نادیده گرفته است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;به طوری که می دانیم،برخی از سروده های تهیج کننده ای که به درد کارهای بزرگ ملی بخورند-البته سروده هایی که از غربال سانسور شریف ما رد شده باشند-در محدوده ء مجاز باقی می مانند.آیا می شود اسم این ها را هم شعر گذاشت؟نه خوشبختانه.این ها بدون آنکه راهی به سمت افراط کاری های ناصواب تخیل بگشایند،روح کاربر را قوت می بخشند.به عنوان مثالی مشخص آیا در جایی که ما هستیم قلب هایِ به اصظلاح دچار رنج های عشق می توانند محلی از اعراب داشته باشند؟آیا می توان پذیرفت در دنیای ما که وقف آثار جدی است،روح دچار هیجانات فاقد-همانطور که هر کس باید اذعان داشته باشد-هر نوع فایدهء به درد بخوری شود؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;....&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://zenu.persianblog.ir/post/195</link>
      <author>مهدی فاتحی</author>
      <comments>http://zenu.persianblog.ir/comments/114923/8690294/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-114923.post-8690294</guid>
      <pubDate>Sun, 08 Jan 2012 20:57:53 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>فیلم های امروز</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;در بین فیلم های جدیدی که دیدم هیچکدام چشمگیر نبودند و آنچه از فیلمسازنش توقه داشتم نبود.اما در مقابل فیلمی از سینمای رومانی دیدم به نام Silent Wedding که از هر نظر بی نظیر یود.فیلمی با لحن شوخ طبعانه و طنز دربارهء دورهء از تاریخ رومانی که زیر سلطهء روسیه است.داستان روایت عروسی است که مصادف با مرگ استالین می شود و هر نوع جشن و پایکوبی به مدت یک هفته ممنوع می گردد اما ساکنان آن دهکده که همگی سرخوش هستند نمی خواهند و نمی توانند دست از جشن گرفتن و رقصیدن بردارند.آن ها تمام سرخوشی ها و مهمانی روز عروسی شان را کاملا" بی صدا برگزار می کنند مبادا که ماموران استالین بویی ببرند.فیلم به شکل تراژیکی پایان می پذیرد و به سینماگران ما یاد می دهد که چگونه می توان از یک دورهء تاریخی و مسئلهء تراژیک فیلم صاحب ارزش و پویای ساخت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;راندن یا drive ،نیکلاس ویندینگ رفن&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;فیلم&amp;nbsp;خوبی است یعنی&amp;nbsp;جزو بهترین فیلم های امسال است.فیلمی با مایهء های اکشن و نزدیک به سینمای تارانتینو با بازی های ارزشمند.اما با همهء این اوصاف این فیلم به نظر من فیلم خوبی است شبیهء خیلی از فیلم های خوب دیگری که دیده ام نه چیز دیگر.تنها از طریق نام فیلم که می&amp;nbsp;توان آن را علاوه بر راننده بودن شخصیت اصلی به غریزه انسانی که عامل تمام رفتارهای آن است(از نگاه فرویدی]می توان تعابیر دیگر و ارزشمندی از فیلم داشت که فعلا" در حوصلهء این متن نیست.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;درخت زندگی،ترنس مالیک&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;ترنس مالیک فیلمسازی که بیشتر دوست دارد پشت دوربین با شد تا مقابل آن تنها پنج فیلم در کارنامه اش دارد اما همهء فیلم هایش بحث انگیز و مطرح بوده اند.اما فیلم فیلم آخرش که برندهء نخل طلای کن هم شد به نظر من بیشتر متظاهرانه بود تا اندیشمندانه.این فیلم که با تصاوری طولانی از ابتدای آفرینش جهان آغاز می شود و به مقاطع کوتاهی از یک خانوادهء ورستایی آمریکایی در دهء پنجاه می پردازد با استفاده از تصاویر مستند از سیارات و&amp;nbsp; بازسازی به وجود آمدن جهان سعی دارد به تماشاگرش بگوید من صرفا" قصد قصه گویی یا روایت تراژدی ندارم بلکه حرفم بزرگ تر از آن چیزی است که گفته شده.در واقع آنچه مالیک در این فیلم با اغراق سعی بر گفتنش دارد می تواند تنها در یک موقعیت داستانی یا احترام به بیننده که خود توانایی تحلیل و بازسازی دارد گفته شود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;نیمه شب در پاریس،وودی آلن&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;آخرین فیلم وودی آلن که اگر اسمش هم در تیتراژ نمی آمد حدس اینکه چه کسی این فیلم را ساخته کار سختی نبود.نیمه شب در پاریس جزو کارهای ارزشمند وودی آلن مثل آنی هال،شالوده شکنی هری،رز ارغوانی قاهره زن ها و شوهرها و ...به حساب نمی آید.اما مثل هر فیلمی که وودی آلن دوست داشتنی بسازد قابل قبول است.فیلمی که ظاهرا" مثل بسیاری از فیلم های اخیر وودی آلن تنها بر اساس یک فکر یا سوال ساخته شده و قصه حول آن شکل گرفته است فکری نه چندان جدید یا خاص دربارهء اینکه هر کس در هر دوره ای حسرت دوران پیش از خود را می خورد و چه فکر اشتباهی! با اینکه وودی آلن سعی کرده از بازیگری شبیه جوانی خودش استفاده کند و بازیگرش هم سعی کرده یک کپی برابر اصل از وودی آلن باشد اما به هیچ عنوان از پسش برنیامده و نقطه ضعف اصلی فیلم بازی بازیگرانش است.تلاشی که می توان گفت همیشه بی نتیجه بوده و بیشتر فیلم های وودی آلن که خودش در آن حضور ندارد به دل نمی نشیند.اما دربارهء قصه و بازنمایی تاریخی که از نویسندگان و هنرمندان می شود باید گفت تنها کسانی از چگونگی یا مسائل شخصیت هایی مثل همینگوی،فیتزجرالد،بونوئل و دالی سر در می آورند که دست کم آشنایی هر چند مقدماتی با این اشخاص و آثارشان داشته باشند وگرنه تماشای فیام بیشتر به یک سرگرمی تبدیل می شود و از آن نیش و کنایه های وودی آلن چیزی نخواهند فهمید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;مالیخولیا،لارس فون تریه&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;بعد از فیلم فوقالعاده ضد مسیح که متن مفصلی دربارهء آن در وبلاگم گذاشتم باید گفت ملانکولی نه تنها حرکتی رو به جلود بلکه حتی روب عقب است؛فیلمنامه چندپاره،عدم تمرکز روی یک داستان یا موضوع یا شخصیت،نبود اندیشه های ژرف و تازهء مثل فیلم های دیگر او این فیلم را به نظر من ضعیف کرده است البته ضعیف در مقابل کارهای دیگرش.چیزی که مشخص است فون تریه نتوانسته اندیشهء آخرالزمانی را با شخصیت پردازی ها خوب گره بزند و به نوع فیلم متفاوتی از یک موضوع آشنای بیشتر هالیوودی بسازد و نتیجه فیلمی شده که با وجود تصاویر و کارگردانی گاه ارزشمند بدون اینکه تکانی به تماشاگرش دهد به پایان می رسد.بخش اول فیلم خوب شزوع می شود و آرام آرام به سمتی می رود که منتظر ظهور دوبارهء یک شوک فکری و تصویری چون ضد مسیح هستیم اما برخلاف ضد مسیح در این فیلم مسئلهء سوبژکتو شخصیت و تمرکز روی خط داستانی دنبال نمی شود و روایت فیلمنامه به سمت دیگری می رود که زیاد دلنشین نیست یا در واقع در امتداد آن قرار نمی گیرد.مسئله برخورد سیارهء ای با زمین و نابود شدن آن هم،ساده انگارنه گفته می شود و پایانی از پیش معلوم دارد که ظاهرا" انگار با پیرتر شدن فون تریه نوعی محافظه کاری در اندیشهء او دیده می شود که با نزدیک تر شدن چهرهء مرگ بر هر انسانی اجتناب ناپذیر است. &amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;خدمتکار،تت تیلور&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;فیلم بدی نبود؛اما نه از نوع فیلم هایی که حرفی برای گفتن داشته باشد.موضوعی قدیمی ،روایتی قدیمی و نتیجه گیری قدیمی:و تو حقیقت را خواهی یافت و حقیقت تو را آزاد خواهد کرد:انجیل.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://zenu.persianblog.ir/post/194</link>
      <author>مهدی فاتحی</author>
      <comments>http://zenu.persianblog.ir/comments/114923/8645012/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-114923.post-8645012</guid>
      <pubDate>Sun, 01 Jan 2012 21:07:45 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یک داستان</title>
      <description>&lt;p&gt;منتشر شده در سایت ادبی عقربه:&lt;a href="http://www.aghrabe.com/?p=773"&gt;http://www.aghrabe.com/?p=773&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;مهدی فاتحی داستان&amp;zwnj;نویس و مترجم است. در سال گذشته، دو رمان او از طرف وزارت ارشاد غیر&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;قابل&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj; چا&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;پ اعلام شد، اما در عوض رمان &amp;laquo;ورق&amp;zwnj;بازها&amp;raquo; توسط انتشارات مردمک در خارج از ایران به چاپ رسید، و &amp;laquo;خاطره&amp;zwnj;ی کریسمس&amp;raquo; نوشته&amp;zwnj;ی ترومن کاپوتی، نویسنده&amp;zwnj;ی معروف آمریکایی با ترجمه&amp;zwnj;ی او و توسط نشر مروارید در ایران منتشر شد. گرچه دست&amp;zwnj;رسی به رمان &amp;laquo;ورق&amp;zwnj;باز&amp;zwnj;ها&amp;raquo; برای خوانندگان در ایران چندان راحت نیست، اما در عوض کتاب&amp;zwnj;خوان&amp;zwnj;ها از داستان ترومن کاپوتی با ترجمه&amp;zwnj;ی مهدی فاتحی استقبال خوبی کرده&amp;zwnj;اند. غیر از این&amp;zwnj;ها، او صاحب دو کتاب دیگر هم هست. داستان کوتاه &amp;laquo;یکشنبه&amp;zwnj;ی سیاه&amp;raquo; منظر خوبی&amp;zwnj;ست برای خیره شدن به ذهنیت داستانیِ او. &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;پیش از آن&amp;zwnj;که توکا به&amp;zwnj;ترین دوستم شود، موقعی که داشتم برای اولین بار به خانه&amp;zwnj;شان می&amp;zwnj;رفتم مادرم هشدار داده بود که مواظبش باشم:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;laquo;جدی می&amp;zwnj;گم، به این حرفم گوش کن.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;پرسیدم:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;laquo;چرا؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;laquo;چون پدرش نیست. اصلاً معلوم نیست کجاست.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;laquo;مرده؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;laquo;نمی&amp;zwnj;دونم، هیچ&amp;zwnj;کس هیچی نمی&amp;zwnj;دونه.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;ده سالم بود و آن موقع کسی را در آن حدی نمی&amp;zwnj;دیدم که برایم تکلیفی روشن کند. رفتم و اتفاقاً حسابی هم با او صمیمی شدم. یک روز که داشتیم با هم از مدرسه برمی&amp;zwnj;گشتیم جلویش ایستادم و گفتم:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;laquo;تو بابات مرده؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;laquo;نه، چطور؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;laquo;پس کجاست؟ چرا هیچکی تا حالا بابای تو رو ندیده؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;laquo;چون بابا ندارم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;همان شب مادرم را گوشه&amp;zwnj;ی آشپزخانه تنها گیر آوردم و گفتم:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;laquo;خوب اون بابا نداره.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;laquo;کی؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;laquo;توکا.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;مادرم که پشت به من و رو به قابلمه بود برگشت، لبخندی زد و به طرفم آمد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;laquo;برو اون وَر.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;در یخچال را باز کرد و چیزی برداشت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;laquo;مگه می&amp;zwnj;شه آدم بابا نداشته باشه.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;laquo;آره می&amp;zwnj;شه، مگه شما تا حالا ندیدی؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;laquo;تو دیدی؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;laquo;آره، توکا بابا نداره.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;مادرم خندید و قابلمه به دست راه افتاد و گفت:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;laquo;بیا بریم شام بخوریم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;دقیقاً یادم می&amp;zwnj;آید، آن روز یکشنبه بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;درست بیست سال بعد بود که خبر کشته شدن توکا را از یکی از دوستانم شنیدم. آن یکشنبه هوا پاییزی بود و تاریک. از آن روزهایی که از صبح منتظر باران هستی تا زیر رطوبتی که اطرافت را می&amp;zwnj;گیرد سیگاری دود کنی، ولی باران نمی&amp;zwnj;آید و صبح که از خواب بیدار می&amp;zwnj;شوی می&amp;zwnj;فهمی که نصف شب، چند ساعتی باران آمده و زمین را خیس کرده و قبل از آنکه بیدار شوی، دوباره هوا ابری و بی&amp;zwnj;باران شده. شاید آن یکشنبه هم که مادرم با آن لحن بدش گفته بود &amp;laquo;بیا بریم شام بخوریم&amp;raquo; یک روز تاریک پاییزی بوده. آن یکشنبه&amp;zwnj;ای که مدت&amp;zwnj;ها دهان من را برای حرف زدن با مادرم بست و هر چه این&amp;zwnj;در آن&amp;zwnj;در زد نتوانست زبان من را برای حرف زدن باز کند و چند سال بعد هم از غصه دق کرد و بعد از هشتاد سال مرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;از همان شب تصمیم گرفتم که دیگر با مادرم حرف نزنم. آنقدر از دستش عصبانی بودم که نصف شب بلند شدم و مثل فیلم&amp;zwnj;های پلیسی که در تلویزیون دیده بودم به اتاقش رفتم تا با دست&amp;zwnj;هایم خفه&amp;zwnj;اش کنم. ولی وقتی به اتاق او و پدرم رفتم، چیزی دیدم که دیگر با او حرف نزدم. هیچ&amp;zwnj;وقت آن صحنه را فراموش نمی&amp;zwnj;کنم. آن&amp;zwnj;ها نه متوجه باز شدن در اتاق&amp;zwnj;شان شدند و نه من را دیدند که چند دقیقه&amp;zwnj;ای مات و مبهوت آن&amp;zwnj;ها را تماشا می&amp;zwnj;کردم. آن شب تا صبح در حیاط خانه&amp;zwnj;مان نشستم و به چیزهایی فکر کردم که به راحتی در یک شب مهتابی و سرد از بین می&amp;zwnj;رفت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;از همان موقع بود که تصمیم گرفتم همه&amp;zwnj;ی حرف&amp;zwnj;هایم را فقط به توکا بزنم. توکا تنها کسی بود که می&amp;zwnj;توانستم به او اطمینان کنم. همه&amp;zwnj;ی خواهر برادرهایم فضول بودند و گاهی کنارم می&amp;zwnj;نشستند و سوال&amp;zwnj;هایی از من می&amp;zwnj;کردند که می&amp;zwnj;دانستم می&amp;zwnj;خواهند جوابش را برای مادرم ببرند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;ولی توکا همیشه به حرف&amp;zwnj;هایم گوش می&amp;zwnj;کرد و چیزی نمی&amp;zwnj;گفت. فقط با آن چشم&amp;zwnj;های بی&amp;zwnj;رنگش نگاهم می&amp;zwnj;کرد و گاهی سرش را تکان می&amp;zwnj;داد. او تنها کسی بود که حرف&amp;zwnj;هایم را می&amp;zwnj;فهمید. ولی&amp;nbsp;توکا هم موقعی برایم به آدم نفهمی تبدیل شد که سعی می&amp;zwnj;کرد در جوابم چیزهایی بگوید و به من چیزهایی یاد بدهد که من کسی را در حد و اندازه&amp;zwnj;اش نمی&amp;zwnj;دیدم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;سال&amp;zwnj;ها بعد بود که توکا را قاتل مادرم می&amp;zwnj;دانستم و دوست داشتم آن را با همان انگشت&amp;zwnj;هایی که دیگر لاغر و بلند شده بود خفه کنم. ولی خیلی زود از دستم قِصِر در رفت و با دختری دوست شد که در هر ثانیه چند خط حرف می&amp;zwnj;زد و هیچ&amp;zwnj;کس هم نمی&amp;zwnj;توانست جلویش را بگیرد. دیگر نمی&amp;zwnj;توانستم توکا را تحمل کنم. چون هر کجا می&amp;zwnj;رفت و می&amp;zwnj;آمد، آن دختر همراهش بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;هیچ وقت یادم نمی&amp;zwnj;رود موقعی که رابطه&amp;zwnj;ی توکا با او به هم خورد و یک روز به خانه&amp;zwnj;ام آمد و درست روبرویم روی صندلی حصیری نشست و گفت:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;laquo;باهاش به هم زدم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;laquo;دیدم تنهایی.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;دیگر هیچ حرفی نزد و برایم تبدیل به همان توکای ده سالگیم شد. من هم دست از کشتنش برداشتم. بعد از آن تا چند سال ما با هم زندگی می&amp;zwnj;کردیم. توکا هر وقت که لازم بود به حرف&amp;zwnj;هایم گوش می&amp;zwnj;داد و با چشم&amp;zwnj;های بی&amp;zwnj;رنگش نگاهم می&amp;zwnj;کرد و سرش را تکان می&amp;zwnj;داد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;درست در یکشنبه&amp;zwnj;ای دیگر من با حریر آشنا شدم. البته شاید هم یکشنبه نبود ولی من بعد از آن روز سیاه، تمام اتفاقات زندگیم را در خاطرات یکشنبه&amp;zwnj;هایم می&amp;zwnj;گنجانم. حریر دختری بود قد بلند. این تنها تفاوتش با دختران دیگر بود و در بقیه خصوصیاتش فرقی با آن&amp;zwnj;ها&amp;nbsp; نمی&amp;zwnj;کرد. وقتی کسی می&amp;zwnj;پرسید که چه شد با او دوست شدی؟ می&amp;zwnj;گفتم به خاطر قد بلندش. چون اگر دلیل دیگری می&amp;zwnj;آوردم در جوابم می&amp;zwnj;گفتند خوب فلانی هم که اینجوری بود چرا با او دوست نشدی؟ ولی قد بلند چیزی بود که در دختران هم نسل ما کمیاب است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;توکا هیچ&amp;zwnj;وقت از رابطه&amp;zwnj;ی ما دل خوشی نداشت و همیشه وقتی او را می&amp;zwnj;دید اخم&amp;zwnj;هایش در هم می&amp;zwnj;رفت. ولی من از او خوشم می&amp;zwnj;آمد و گاهی برای این&amp;zwnj;که حرص توکا را دربیاورم وقتی خانه نبود از او یاد می&amp;zwnj;کردم و جایش را در خانه خالی می&amp;zwnj;گذاشتم. توکا هم سرش را تکان می&amp;zwnj;داد و با آن چشم&amp;zwnj;های بی&amp;zwnj;رنگش نگاهم می&amp;zwnj;کرد و هیچ&amp;zwnj;چیز نمی&amp;zwnj;گفت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;بالاخره رابطه&amp;zwnj;ی من با آن دختر قد بلند مثل هر رابطه&amp;zwnj;ی دیگری تمام شد و دوباره من ماندم و توکا. ماجرا از آن&amp;zwnj;جایی شروع شد، شاید هم در یک یکشنبه، که آن دختر قد بلند از توکا شغل پدرش را پرسید. توکا که انگار عصبانی شده بود خیره به من نگاه کرد و کاپشنش را از جا لباسی برداشت و از خانه بیرون رفت. دختر که حسابی تعجب کرده بود نگاهی به من کرد و سرش را تکان داد. گفتم:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;laquo;بهتره پاشی بری بیرون، تا اون برگرده.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;laquo;چی شد؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;بلند شدم و مانتویش را دستش دادم و با انگشت شستم به در آپارتمان اشاره کردم. دختر لباسش را پوشید و همانطور که داشت زیر لب می&amp;zwnj;گفت &amp;laquo;شما هر دوتون دیوونه اید&amp;raquo; از خانه بیرون رفت. نیمه&amp;zwnj;های شب بود که توکا با کاپشن خیس و موهای خشک به خانه آمد و روی کاپه دراز کشید و خوابید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;از فردای آن شب همه چیز دوباره به روال سابقش برگشت و توکا برای من شد همان توکای ده سالگیم و من هم برای توکا.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;شاید گفتن ندارد که مثل همه&amp;zwnj;ی رابطه&amp;zwnj;ها در روز یکشنبه&amp;zwnj;ای من و توکا عاشق یک نفر شدیم و مدت ها به جان هم افتادیم و شاید هم باز گفتن ندارد که او هر دویمان را غال گذاشت و رفت. در این مدت گاهی به مادرم سر می&amp;zwnj;زدم و شام یا ناهاری با او و پدرم می&amp;zwnj;خوردم. مادرم دیگر حرفی از دوستان و رابطه&amp;zwnj;هایم نمی&amp;zwnj;زد. آن موقع وقتی حال نزارشان را دیدم و به فکر &amp;nbsp;تلافی افتادم، تازه سر حرف زدن را با مادرم باز کردم. بعد هم به خاطر این&amp;zwnj;که یا کرم داشتم یا هنوز به خودم شک داشتم، صحبت توکا را پیش می&amp;zwnj;کشیدم و از این&amp;zwnj;که با او هم&amp;zwnj;خانه هستم حرف می&amp;zwnj;زدم. برخلاف گذشته هیچ عکس العملی در صورت مادرم نمی&amp;zwnj;دیدم. شاید به خاطر پوست سفت و کشیده&amp;zwnj;اش باشد. به&amp;zwnj;هر حال تلاش&amp;zwnj;هایم برای تحریک مادرم دیگر به کار نمی&amp;zwnj;آمد. او ملچ ملوچ کنان غذایش را می&amp;zwnj;خورد و چیزی نمی&amp;zwnj;گفت. بعد هم مثل همیشه ظرف&amp;zwnj;ها را جمع می&amp;zwnj;کرد و شروع به شستن آن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;کرد. پدرم هم که مدت&amp;zwnj;ها بود چشم دیدنم را نداشت یعنی اصلاً مرا نمی&amp;zwnj;دید. سر سفره هم طوری برخورد می&amp;zwnj;کرد که انگار مثل همیشه همان دو نفر هستند که آنجا نشسته&amp;zwnj;اند و نفر سومی که مدت&amp;zwnj;هاست قدش نزدیک به دو متر رسیده دیده نمی&amp;zwnj;شود. چشم پدرم نسبت به من از موقعی کم سو شد که قدم از یک متر و نیم گذشت. هیچ&amp;zwnj;وقت نمی&amp;zwnj;دانستم پدرم چنین مشکلی دارد. اتفاقاً مادرم هم سر مرز بود و قدش دقیقاً یک متر و نیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;پدرم برایم همیشه مثل یک علامت سوال بود. هیچ&amp;zwnj;وقت نقش او را در زندگیم نفهمیدم. پدر داشتن تنها تفاوت من و توکا بود. چیزی که از موقعی که ما با هم هم&amp;zwnj;خانه شدیم و قد من هم از یک متر و نیم بیش&amp;zwnj;تر شد، از بین رفت. گاهی که من و توکا با هم به جایی می&amp;zwnj;رفتیم که از ما اسم پدرمان را می&amp;zwnj;خواستند، من با نگاهی به توکا، اسم پدرم را می&amp;zwnj;گفتم و از او&amp;nbsp; فاصله می&amp;zwnj;گرفتم. دوست نداشتم آن نگاه سنگین و حقارت&amp;zwnj;بار او را تحمل کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;من و توکا یکشنبه&amp;zwnj;های زیادی را با هم پشت سر گذاشتیم تا بزرگ شویم، ولی هر دوی&amp;zwnj;مان می&amp;zwnj;دانستیم که هنوز در همان ده سالگی&amp;zwnj;مان مانده&amp;zwnj;ایم. این را اولین بار روبین به ما گفت. دوستی که یک روز با چمدانی جلوی در ایستاد و نزدیک یک سال در خانه&amp;zwnj;مان ماندگار شد. هیچ&amp;zwnj;کدام&amp;zwnj;مان بعد از دوران مدرسه از او خبر نداشتیم. فقط مثل این&amp;zwnj;که توکا او را در اینترنت یافته بود و خیلی چیزها برایش گفته بود. بعد هم که او با چمدان به خانه آمد و گفت که این چند سال را خارج کشور بوده و آمده سری به ما بزند و چند هفته دیگر برود. ولی این چند هفته&amp;zwnj;ها مدام تکرار می&amp;zwnj;شد و خیال رفتن نداشت. تا زمانی که رهن یک ساله&amp;zwnj;ی خانه&amp;zwnj;مان تمام شد و من و توکا تصمیم گرفتیم خانه جدیدی بگیریم و آدرسش را هم مخفی کنیم. به هر شکل او را از سر خودمان باز کردیم و بعد فهمیدیم که او در این چند سال هیچ جا نرفته بوده و در همان شهر زندگی می&amp;zwnj;کرده است. بعد هم وقتی دیده است که هر دو هالوی مدرسه، البته به ظن او، با هم خانه&amp;zwnj;ای گرفته&amp;zwnj;اند، آمده و حسابی در خرجِ خورد و خوراک و اجاره&amp;zwnj;ی خانه &amp;zwnj;جویی کرده است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;برخلاف تمام روابط، من و توکا بعد از مدتی دوباره عاشق یک نفر شدیم. آن هم درست در بُهبهیه&amp;zwnj;ی جنگ. زمانی که همه&amp;zwnj;ی مردم بر سر نان و غذا با هم جنگ می&amp;zwnj;کردند، من و توکا برای خودمان گوشه&amp;zwnj;ای گرفته بودیم و تنها چیزی که برایمان مهم بود، به دست آوردن دختری بود که برای هر دوی&amp;zwnj;مان عشوه می&amp;zwnj;ریخت. به همین خاطر هر دو تصمیم گرفتیم که به جنگ برویم و خودمان را به او، یا به هم&amp;zwnj;دیگر و یا به خودمان نشان دهیم. به&amp;zwnj;هر حال این اتفاق هم درست در روز یکشنبه افتاد. روزی که ما با کامیونی به طرف مرز حرکت کردیم تا با تمام پوست و خون&amp;zwnj;مان از حیثیت&amp;zwnj;مان دفاع کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;چند ماهی از آن جنگ حیثیتی گذشت و من در آن مدت نه از توکا خبری داشتم و نه از آن دختر، که برای مرخصی به خانه برگشتم. مثل تمام رابطه&amp;zwnj;های سه نفره، هیچ خبری از آن دختر نبود. شاید هم ازدواج کرده بود، یعنی این اولین فکری است که به ذهن یک مرد می&amp;zwnj;آید. از توکا هم خبری نداشتم و نمی&amp;zwnj;دانستم در کدام شهر دارد خودش را به بانویی نشان می&amp;zwnj;دهد که معلوم نیست چند لشگر را به جنگ فرستاده. چند یکشنبه بعد، در یک پاییز بی&amp;zwnj;باران بود که جنازه توکا را آوردند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;در روز خاک سپاریش خیلی دوست داشتم که آن دختر هم آن&amp;zwnj;جا بود و به توکا به خاطر فداکاری&amp;zwnj;هایش می&amp;zwnj;نازید و در بغل من آرام می&amp;zwnj;گرفت و من هم اشک&amp;zwnj;هایش را با لبخند پاک می&amp;zwnj;کردم. یا مادرم آن&amp;zwnj;جا بود تا ببیند بعد از مدت&amp;zwnj;ها چگونه قاتلش را در یک حرکت زیرکانه به خاک نشاندم و می&amp;zwnj;خواهم به خاک هم بسپارم. یا پدرم که با آلزایمری که گرفته بود خودش را از دست همه&amp;zwnj;ی خاطراتش آزاد کرده بود و در یک باغ با بقیه&amp;zwnj;ی هم سن و سال&amp;zwnj;هایش&amp;nbsp; زندگی می&amp;zwnj;کرد. پیرمرد&amp;zwnj;هایی که معلوم نبود چه جنایت&amp;zwnj;هایی در خانواده&amp;zwnj;شان کرده&amp;zwnj;اند و حالا که آبِ پوست بدن&amp;zwnj;شان کم شده، دور هم جمع شده&amp;zwnj;اند و خودشان را به آلزایمر زده&amp;zwnj;اند تا نیازی به توبیخ&amp;zwnj;شان نباشد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;ولی جای یک نفر هیچ&amp;zwnj;وقت خالی نبود، چون از همان اول خالی بود و مثل سوراخی که در وان حمام آب را به جنب و جوش در می&amp;zwnj;آورَد، همه&amp;zwnj;ی زندگی ما را ساخته بود. مردی که با نبودش چیزی به وجود آورد که اسمش را زندگی گذاشتیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://zenu.persianblog.ir/post/193</link>
      <author>مهدی فاتحی</author>
      <comments>http://zenu.persianblog.ir/comments/114923/8612407/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-114923.post-8612407</guid>
      <pubDate>Tue, 27 Dec 2011 20:20:10 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
