خطاب به تیغ هایی که سر انگشتانم را بریدند

حرف از وضعیت چاپ کتاب و مجوزها تا زمانی که گریبانگیرمان نشود حرف است و ناله؛اما وقتی تیغ  سر انگشتان مان را برید و بر گردن متن مان نشست دیگر ناله نیست،فریاد است و فغان.

در طی این چند سال من چهار کتابم(تالیف)را برای دریافت مجوز به وزارت فرهنگ فرستادم؛حاصل کار هر روز بد تر از دیروز شد؛در چند سال گذشته از دو مجموعه داستانی که به این وزارت خانه رسید در مجموع پنج داستان حذف شد!اصلاحیه ها را هم نپذیرفتم و داستان های اصلاحیه خورده را هم حذف کردم.بعد نوبت به رمان هایم رسید؛این بار خیال من و خودشان را راحت کردند و بعد از چند سال در انتظار بودن هر دو رمانم را در فاصله کوتاهی غیر قابل چاپ اعلام کردند:دورگه و ورق بازها.   

نمی دانم کسانی که احکام این چنینی را صادر می کنند تا به حال دست به قلم زده اند یا نه،نمی دانم تا به حال خون شان را در واژه ریخته اند یا نه،نمی دانم تا به حال کودکان شان را کشته اند یا نه،نمی دانم تا به حال در آینه به خودشان نگاه کرده اند یا نه...به چشم های من نگاه کنید،به سر انگشتانم،شاید چیزی از خودتان در آن ببینید...توان نوشتن ادامهء این متن در ندارم،تخیل که کرده اید؟خودتان تا انتهایش را خطاب به خودتان بخوانید...

 

دیگر زمان احتیاط کردن نیست.چیز دیگری برای از دست دادن ندارم،دیگر متنی برای تان نمی فرستم؛سر بسته حرف تان را به من زدید.ولی می خواهم نا امیدتان کنم: دست از نوشتن برنمی دارم.هر چند که این واژه ها در کشوی میزم بماند،خاک بخورد و پوسیده شود.نمی دانم شما ایمان دارید یا نه،ولی من مطمئنم که به یک چیز ایمان دارم؛نوشتن،همین و تمام.

/ 11 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زاهد

واقعا چه می توان گفت..........

پاتوق ادبی

"زرد،آبی" شما را علاوه بر خوانش و نقد داستان مهمان پاتوق ادبی، به بحث پیرامون داستان و ادبیات دعوت می کنیم. در صورتی که تمایل داشتید آثار منتشر نشده تان را به سبک و سیاق پاتوق ادبی به نقد بگذارید، می توانید آن را به ایمل ما بفرستید.میزبانی شما مایه مباهات ماست.

آرش

پاینده باشید

مریم منصوری

... آدما چی به هم می‌گن این جور وقتا؟... نمی دونم چی باید بگم...هیچی... هیچ

میرداماد

هان مشو نومید چون واقف نئی از سرّ غیب باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور

محمدحسن شهسواري

قلم خاصیتی دارد که سر تا سینه بشکافی/ دگر بارش بفرمایی، به فرق سر دوان آید (سعدي)

دورگه

ببخشید که اینقدر تلخ همدردی می کنم و اصلاً نمی کنم! شمایی که فقط دردت نوشتنه خب بذار روی نت برادر! کی گفته کاغذ رسمیت داره؟ خیلی مزایا داره اما به سانسور نمی ارزه رفیق. تویی که سانسور رو نپذیرفتی پس رها کن این وسوسه رو

ميثم كياني

دوست داشتم بگويم سر سلامت مرد...دوست داشتم بگويم مهم نيست بزن به ...دوست داشتم بگويم بگذار آنقدر رد مان كنند تا جان به جان آفرين "ريق رحمت" سر بكشند... دوست داشتم خيلي چيزها بگويم كه الان و با اين حال جايش نيست... شرم مي كنم از روزهايي كه هم نسلهامان خون به جگر مي شوند و راهي هم به جايي نيست... مخصوصا كه در اين ولايت غريب اگر كار ت هم رو نمايي شود سخت تو را مي پزيرند واي به حالمان اگر كاري كه كار باشد از مسلخ جان به در نبرد آنوقت آه ما جان سوز تر مي شود... اين روزها اينگونه ام ببين كه همه به يك درد دچاريم ...مدام اين درد تكثير مي شود... گريزي هم نيست جز همان كه خودت گفتي: تنها نوشتن و به رو نياوردن