نیما یوشیج

هیچ کس پایان این روزان نمی داند.

برد پرواز کدامین بال تا سوی کجا باشد.

کس را نمی بیند.

ناگهان هولی برانگیزد.

نابجایی گرم برخیزد.

هوشمندی سرد بنشیند.

*

بگو با من،چه قدر از سالیان بگذشت؛

چگونه پر می آمد قطار گردش ایام؟

ز کی این برف باریدن گرفته است

کنون که گل نمی خندد

کنون که باد از خار و خس هر آشیان که گشت ویرانه

به روی شاخهء مازوی پیری

به نفرت تار می بندد

در آن جای نهان-چون دود کز دودی گریزان است-

که می خندد؟که گریان است؟

 

 

/ 0 نظر / 24 بازدید