رمان علیه انسان

درباره رمان "فرزند پنجم" نوشتهء دوریس لسینگ

دوریس لسینگ نویسنده ای است که تا پیش از دریافت جایزهء نوبل حتی نمی دانستیم که او زمانی در ایران بهدنیا آمده وحالا در انگلستان مشغول نوشتن است.از این نویسنده تا به حال کتابی به فارسی برگردانده نشده بود تا چند ماه پیش که رمان کوتاه"فرزند پنجم" او توسط مترجم گرامی مهدی غبرایی به فارسی برگردانده شد.

"فرزند پنجم"رمان کوتاهی است دربارهء زندگی زن و مردی(هریت و دیوید)که می خواهند به شیوه سنتی زندگی کنند.آن ها که بین خود و جهان اطراف شان هیچ قرابتی نمی بینند تصمیم می گیرند با هم ازدواج کنند و تا می توانند بچه دار شوند.طی چند سال همه چیز خوب پیش می رود و هریت و دیوید با خرید خانه ای بزرگ تقریبا" هر دو سال یک بار بچه دار می شوند و همهء اقوام و دوستان را به جشن های شان دعوت می کنند تا برای این سرکشی و زندگی متفاوت شان شاهدی داشته باشند.تا اینکه بعد از چهارمین فرزند شان یعنی پل،به خاطر مسائل مالی و مشکلاتی که برای شان پیش می آید تصمیم می گیرند برای چند سال بچه دار نشوند اما درست چند ماه بعد از آن هریت با شگفتی از باردار بودنش می گوید.

این عدم تمایل به بچه دار شدن برای فرزند پنجم از همان اول برخلاف دوره های قبل همه چیز را با با مشکلات و سختی همراه می کند.دیگر دوستان شان به آن ها نگاهی تحسین آمیز ندارند و رفتار و گفتار اطرافیان شان به خصوص برای هریت جز سرخوردگی چیز به بار نمی آورد و همین سرخوردگی مادر،نقطهء عزیمتی است برای دردهای فیزیکی و دردسرهای بیشتر دوران بارداریش،به طوریکه کم کم آنقدر کار برایش مشکل می شود که از دکترش می خواهد با دادن قرص هایی به او تولد کودکش را جلو بیندازد.

از اینجا به بعد رمان روی غلطک تکرار می افتد و دیگر همه چیز قابل پیش بینی است حوادثی که بیشتر با توضیح وتفسیر راوی(هریت)نیز همراه است.دیگر از آن شادابی و نشاطی که در فضای اولیهء رمان شاهدش بودیم خبری نیست و نویسنده علاوه بر تکرار مکررات گاهی سخنرانی هم می کند در صورتی که پیش از آن همان متن سخنرانی را به شکل درام نشان داده بود. تا جایی که خواننده احساس می کند نویسنده نگرانش شده و می خواهد هر طوری که هست حرفش را فهمیده باشد.

فرم و نوع روایت راوی علاوه بر معمولی بودن بسیار وام دار رمان های قرن نوزذهمی است همینطور نوع شخصیت ها،رفتار و گفتارشان و فضا سازی ها که بیشتر آن ها را در کار نویسندگانی چون خواهران برونته و جین آستین دیده ایم؛حضور همهء اشخاص حول یک خانه و خانواده،حرف زدن مدام حول یک مسئله و دخالت های همیشگی دیگران در امور خانهء میزبان، به طوریکه انگار هیچکدام از شخصیت ها کار و زندگی دیگری ندارند جز رتق و فتق مهمانی ها و مسائل هریت و دیوید و بچه های شان.چنین گره ها و موضوعاتی که به راحتی در رمان های قرن هیجده و نوزده  پذیرفتنی بود اما برای کارهای امروز کمی خسته کننده به نظر می آید.

تنها شخصیت رمان هریت یا راوی است که از همان ابتدا از حالت تیپیک درآمده و شخصیت قرص محکمی در رمان پیدا می کند ولی بقیه در سطح تیپ باقی می مانند و ما جز سایه ای گذران از آن ها چیز دیگری نمی بینیم.

 

بن،فرزند پنجم،از همان ابتدا بزرگ و غیر طبیعی است و این باعث می شود که تمام رفتار و حرکاتش با آدم ها معمولی(از دید عام)متفاوت باشد و آن طور که نویسنده نشان می دهد در نهایت عنصر نامطلوب خانواده و جامعه گردد.او از همان زمان شیرخواریش از کلافگی مادر عصبانی است و از تمام بچه های دیگر بیشتر غذا می خورد و شروع حرف زدنش نیز از ادای کلمه ها نیست بلکه پس از مدتی جمله ها را یکی یکی بیان می کند.

به هر حال از اینکه بن مشکلات جسمی و روحی دارد حرف های زیادی در رمان زده می شود(حالا به هر دلیل واقعی یا غیر واقعی که در رمان آورده شده است.)اما موضعی که هریت و دیوید در قبال او می گیرند و کم کم تا پایان رمان تبدیل به مانیفست نویسنده هم می شود بسیار عجیب و ضد انسانی است.

دیوید و دیگران فکر می کنند که بن از نطفهء آن ها نیست و او را در بیمارستان جا به جا کرده اند و این باعث نفرت شدید آن دو از هم می شود و هریت فکر می کند که نیاکانش با حیواناتی درآمیخته اند و ژنی نهفته در او باقی مانده است که حالا پس از مدت ها با ترکیبی جدید این موجود غیر انسانی به وجود آمده است!!در پایان رمان نیز با جدا شدن بن از خانواده راوی فکر می کند که حالا بن در جای دیگری زندگی می کند و با چشم های وحشتناک و خیره اش به دنبال خرابی و ویرانی است یا عضو گروه و دسته ای خرابکار است و شاید هم در آزمایشگاهی تکه تکه اش کرده اند تا دقیقا" معلوم شود که او چه جور شخصیتی است.!!

با نگاهی که راوی به انسان ها دارد صاحبان علم و قدرت می توانند هر کسی را که مثل خودشان نیست یا به اعتقاد عامه معمولی نیستند(یا حتی مریض است!)به دست شکنجه یا مرگ بسپارند تا یا از آن شخصیتی معمولی به وجود بیاید یا بعد از سالها غل و زنجیر و زندانی شدن در سیاهچال ها از جامعه خارج شوند تا دست به خرابکاری نزنند.کاری که در قرون وسطی و قبل از آن با انسان های مریض و دیوانه می کردند و آن ها را به جرم شیطانی بودن یا گنهکار بودن در زندان ها به دست مرگ می سپردند تا جامعه ای یکدست و به عقیده خودشان سالم داشته باشند(تفکری که روشنفکرانی مثل فوکو سال های سال برای از بین بردنش مطالعه کردند و فریاد زدند.)

عمق فاجعه اینجاست که راوی به همراه دیگران مسئله شخصیتش را فیزیکی و در واقع ذاتی می داند(آن هم نه از خون خود!) و این نوع استدلال ها برای توجیح رفتار یک شخصیت(که بیشتر به روانپزشکی قرن هفده و هیجده و روانشانسی آبکی برمی گردد) پیش درآمدی است برای یک نگاه نژاد پرستانه؛نگاهی که باید گفت به دوران برده داری و قبل از میلاد برمی گردد(البته اگر بازنمایی های فاشیستی آن را در قرن بیستم در نظر نگیریم.)

کسی منکر تاثیر گذاری مسائل فیزیکی و ژنتیکی بر آدم ها نیست ولی طبق دانش روانکاوی امروزی بدن انسان همه چیز نیست و درست به همین خاطر است که شخصیت آدم ها و توانایی شان به نژاد انسان ها برنمی گردد.

عجیب تر از همه چیز این است که این رمان در قرن بیستم نوشته شده و نویسنده اش امروز در انگلیس در حال زندگی است و کتاب هایش در دست انتشار است!این مهم نیست که نویسنده در بیرون رمان چگونه حرف می زند یا فکر می کند و این مهم نیست که نویسنده با راوی و شخصیت هایش موافق هست یا نه اما اینکه رمان در نهایت می خواهد چه نوع نگرشی را به جهان اطرافش اضافه کند یا کم کند مسئلهء مهمی است.همه می دانیم که لویی فردینان سلین و کنوت هامسون با نازیسم همکاری می کرد اما موقع خواندن کتاب های شان نوع تفکر شخصی آن ها اصلا مهم نبوده و نخواهد بود اما لسینگ در این کتابش به نوعی می خواهد به شکل جدیدی از نژادپرستی دامن بزند که در واقع مهر تاییدی است بر تمام راست و دروغ هایی که درباره شرقی ها گفته می شود و وصله تروریست بودن به آن ها می زنند.به طوریکه طبق روایت رمانش قابل تربیت و اصلاح هم نیستند زیرا که ژنی غیر آنگلوساکسونی دارند حتی اگر از شکم آن ها هم بیرون آمده باشند!

وقتی صحبت ها و نقدهایی که روی کار های لسینگ نوشته شده را می خوانیم او نویسنده ای بهتر از این به نظر می آید ولی مطمئنا"این کار نتوانسته و نمی تواند خواننده ایرانی را با یک نویسندهء خلاق با نگاهی هنرمندانه و انسانی آشنا کند.اما با این وجود حضور هر کتابی و با هر نگرشی روی پیشخوان کتابفروشی ها باعث شادابی بیشتر در عرصهء نشر و چاپ کتاب می شود.

/ 6 نظر / 20 بازدید

سلام دوست عزيز وبلاگ خوبي داري مي خوام يه راه خوب براي افزايش بازديد وبلاگت بهت پيشنهاد بدم. خيالت راحت باشه خبري از لينک باکس و سايتهاي سورف و تبادل لينک و اينجور چيزا نيست فقط کافيه ثبت نام کني و سايت بهت به عنوان هديه 2000 تومان هديه مي ده که با اون ميتوني تبليغات تصويري يا متني خودتو بدون نياز به مکاتبه با مدير سايت و در کمتر از يک دقيقه تو سايت بزاري و اين تبليغات تو سايت و سايتهاي ديگه به نمايش در مياد و اينطوري بازديدهات و پيج رنکت بالا ميره و وبلاگت بيشترمعرفي ميشه و بازديدکنندگان ثابتتو پيدا ميکني. حتي ميتوني از وبلاگت درامد هم کسب کني...اگه مي خواي بيشتر بدوني يه سري به سايت بزن. فقط اگه خواستي ثبت نام کني بهتره از ايميل ياهو استفاده کني و قسمت اسپم ايميل خودتو هم براي لينک فعالسازي چک کني و ممکن هم هست مثل من لينک فعالسازي روز بعد به دستت برسه!

mina kiani

سلام خوبید؟ این پست رو کامل خوندم ........عجب کتابی هست چطور خودشون رو بی گناه میدونن در حالی که انها اون رو بدنیااوردند و بهش وجود دادند وهمون رو انکارمیکنند[ناراحت]

زاهد

چند ماه پیش گرفتم هنوز نخوندم دو تا کتاب دیگه هم ازش دارم نمی دانم چرا حال خوندنشون رو ندارم از بس هر کی می خونه تعجب میکنه چطور نوبل گرفته

زاهد

چند ماه پیش گرفتم هنوز نخوندم دو تا کتاب دیگه هم ازش دارم نمی دانم چرا حال خوندنشون رو ندارم از بس هر کی می خونه تعجب میکنه چطور نوبل گرفته

فروغ

من این کتاب رو خوندم وتمام مدت به خودم می گفتم اخر چرا آقای غبرایی وقتش رو برای ترجمه همچین کتابی گذاشت؟!

پروژکتور

میخواستم برای مردم عادی زندگی معمولی تبریک بگم. من از کل مجموعه خوشم اومد به خصوص داستان اول و عجب بهار کسالت آوری.