ضد سانسور:این حصار ذهن تو اندازه من نیست

این داستان نزدیک پنج  سال پیش نوشته شده و تا به حال در هیچ کتاب یا مجله ای امکان انتشار نداشته است.متاسفانه با این وضعیت موجود که دیگر هیچ امیدی نیست.انتشار این داستان در این وبلاگ دست ردی است به سینه کسانی است که فکر می کنند حصار ذهن شان تنها فضای موجود برای اندیشیدن و دانستن دیگران است.

 

 

                                          نیویورک تا نطنز

 

همیشه پرچم آمریکا را دوست داشتم،با آن رنگ های روشنش و ستاره هایی که هر کدام نوید چیزی را می دهند.گاهی که در مدرسه پرچم آمریکا را زیر پایمان می انداختند و می گفتند از روی آن رد شوید،من چند لحظه روی آن می ایستادم و به رنگ هایش نگاه می کردم؛رنگ هایی که در اطرافم به روشنی آ ن ها نمی دیدم.بعضی روزها که  سر صف در مدرسه آن را به دست می گرفتند و آقامیری،ناظم لاغر مدرسه مان به آن کبریت می زد،من محکم سر جایم میخ کوب می شدم و به حرکت زیبای پرچم نگاه می کردم که نسیمی آن را به حرکت در می آورد و  بالای سر ناظم مان می رقصاند. وقتی آتش می گرفت،سرخی پرچم با سرخی آتش یکی می شد و  آرام و رقصان به دور خود می پیچید.انگار که آتش یکی از رنگ های آن بوده و فقط وزش نسیم است که می تواند آن را نشان دهد.

من همیشه پرچم آمریکا را با آتش دیده بودم،یا با اسکلتی که از آن بیرون آمده بود.اسکلتی که وسط پرچم آمریکا روی دیوار مدرسه نقاشی شده بود. من از آن اسکلت بی چشم و دماغ نمی ترسیدم،ولی حمید حسابی می ترسید و می گفت تا به حال چند بار خواب آن را دیده ام،پا داشت و به سمتم می آمد. هر وقت او را در خواب می بینم،صبح با شلوار خیس از خواب بیدار می شوم.

آن موقع ها ما صاحب خانه یِ پیری داشتیم که به آهستگی از جایش بلند می شد و کمرش مثل کمانِ پلاستیکی ِمن خم شده بود.هر وقت او را می دیدم یاد آن آدمکی می افتادم که یک بار توی راهرو بیرون از کلاس آویزان کرده بودند و با طناب گردنش را سفت بسته بودند و زیرش چیزی نوشته بودند که ما نمی توانستیم بخوانیم.حتما" سال بالایی هایمان می توانستند چون وقتی به آن نگاه می کردند می زدند زیر خنده و  ما می ترسیدیم.صاحب خانه ما شبیه او بود،فقط یک کلاه دراز کم داشت که رویش پرچم آمریکا را نقاشی کنند.روزهای دیگر که در مدرسه جشن می گرفتیم،کلاه آن آدمک را برمی داشتند و به جای شیطان استفاده می کردند. شیطانی که می گفت از دستفروش ها چیز بخریم تا مریض شویم. ولی من که همیشه این کار را می کردم،کمتر از حمید مریض می شدم.

من هم از چهره آن عروسک می ترسیدم و چند بار خوابش را دیده بودم؛توی خواب می خواست به من حمله کند و گردنم را فشار دهد،اول فکر می کردم که پدرم است،ولی وقتی جلوتر می آمد،می فهمیدم که اوست و از ترس زهره ترک می شدم.صبح که بلند می شدم وقتی رختخوابم خیس می شد آن را  با رختخواب برادر بزرگترم که زودتر از من به مدرسه می رفت عوض می کردم تا کسی نفهمد ولی فایده نداشت چون مادرم همه چیز را می فهمید،این را از طرز نگاه کردنش موقع برگشتن از مدرسه می فهمیدم.

اما کلاه آن آدمک خیلی خوشگل بود. همیشه دوست داشتم یکی از آن ها را داشته باشم.وقتی با مادرم به بازار می رفتیم، همه جا دنبالش می گشتم ولی هیچ وقت پیدایش نکردم، نه خودش را، نه چیزی هم رنگ آن را.

بعد ها دیگر آن آدمک را ندیدم فقط گاهی آن را در تلویزیون می دیدم که البته خیلی از آن آدمک مدرسه ما با مزه تر بود. همان موقع ها بود که یک روز آقامیری به دبیرستان ما آمد.دبیرستان ما به مدرسه سابق مان چسبیده بود.من ده سال از یک کوچه و خیابان به مدرسه می رفتم و هیچ وقت مسیر مدرسه رفتنم عوض نشد.تمام دیوارها و عکس های روی دیوار های مسیر مدرسه مان را می شناختم.تمام جمله ها و شعارهایی را که با رنگ روی دیوار نوشته بودند حفظ بودم.از همه جالب تر مرگ بر شاه برعکس بود.دبستانی که بودم نمی توانستم کلمه ی  آخر آن را بخوانم تاروزی که در یکی از سریال های تلویزیونی پسری آن را روی دیوار نوشت و پاسبان او را دستگیر کرد.وقتی دوربین روی آن قرار گرفت به مادرم گفتم:

((این یعنی چی؟ ))

(( یعنی مرگ بر شاه،قبل از انقلاب هر کی این رو روی دیوار می نوشت می گرفتند.همینجوری شاه رو از ایران بیرون کردیم.))

((مگه شاه از ایران نرفت.))

((آره رفت،بعدش هم مُرد.))

((خوب پس چرا هنوزم می نویسند؟))

مادرم چیزی نگفت،من هم نفهمیدم،ولی دیگر وقتی آن را روی در و دیوار می دیدم با غرور می خواندم و کیف می کردم.

وقتی آقا میری را دیدم مثل آن آدمک شده بود؛ پیر و لاغر،با کمری خمیده.آن موقع نفهمیدم چرا این شکلی شده ولی وقتی عکسش را روی اعلامیه اش دیدم همه می گفتند که مدت ها مریض بوده و بعد  مرده.

 چقدر از او کتک خورده بودم همه ی  بچه های مدرسه از او  می ترسیدند. هیچ وقت با چوب و خط کش کتک مان نمی زد، همیشه یک شلنگ لاستیکی سیاه دستش بود که دیدنش هم ترس داشت، چه برسد به اینکه با آن به پا یا کمرمان بزند.یک بار وقتی سر صف ایستاده بودیم و بعد از نیم ساعت زیر آفتاب ایستادن، پایم خسته شده بود،کمی پاهایم را از هم جدا کردم و یک وری ایستادم. اصلا" حواسم نبود که وقتی آقا میری گفته بود موقع دعا همه سرهایشان را پایین بگیرند، خودش یواشکی آمده بود و ته صف کنار دیوار ایستاده.تازه چند لحظه به پایم استراحت داده بودم که دیدم یک سیاهی دور پایم پیچید و از پا تا سرم تیر کشید.بعد پس گردنی محکمی خوردم. دیگر نگاهش نکردم و پاهایم را سفت به هم چسباندم و سرم را پایین گرفتم.به زور پایم را صاف نگه داشته بودم،آنقدر درد می کرد که داشتم از حال می رفتم ولی هیچی نگفتم. اگر از مدرسه اخراج می شدم،جواب مادرم را چه می دادم. تازه کلی کتک هم از پدرم می خوردم و دیگر نمی توانستم به هیچ مدرسه ای بروم.آنقدر چانه ام را به گردنم فشار دادم تا دعا تمام شد و او رفت.تا ظهر می لنگیدم. به خانه که رفتم مادرم گفت:

(( به بابات هیچی نگو که می کُشتت.))

بعد تا چند روز به پاهایم پماد می مالید.دیگر سر صف از جایم جم نمی خوردم و به تیکه های حمید هم نمی خندیدم.

 

آن موقع ها فقط کتانی ای می خریدم که پرچمِ کوچکِ آمریکا کنار بندهایش باشد،یا پرچمی که خیلی شبیه آن باشد. موقعی که روی پایم می نشستم و بندهایش را می بستم تا بروم فوتبال از دیدن آن لذت می بردم و کفشم را از همه خارجی تر و بهتر می دانستم.آن موقع میان بچه ها مد شده بود که هر چیزِ خوب شان را بگویند آمریکایی ست.یک روز از مادرم پرسیدم:

(( مامان،رضا راست میگه کاپشنش آمریکایه؟))

((  نه!))

(( ولی من خودم دیدم،کنار آستینش یه پرچم آمریکاست.))

(( این مارک ها رو الکی می چسبونن که بگن خارجیه.))

(( میگه روش هم نوشته که ساخت آمریکاست.))

((اون ها رو هم خودشون بهش می زنن مادرِ من.اصلا" آمریکا ما رو تحریم کرده و هیچ چیزی تو ایران آمریکایی نیست.))

(( تحریم چیه؟))

(( یعنی هیچی به ما نمی فروشن،چون ما از اون ها خوشمون نمی یاد، اون ها هم ما رو اذیت می کنند.))

(( مثل مش شعبون؟))

(( آره عزیزم، مثل مش شعبون.))

من از مش شعبون بدم می آمد.از همه سوپری های کوچه ما گران فروش تر بود،ولی سوپر بزرگی داشت که همه چیز آنجا پیدا می شد.خیلی از جنس های کوپنی را هم او می آورد ولی چون چند بار بخاطر گران دادن جنس با پدرم دعوایش شده بود به ما چیزی نمی فروخت.ما هم برای خریدن بعضی چیزها باید چند تا کوچه آن طرف تر می رفتیم.همیشه هم گردن من بود.وقتی از آنجا برمی گشتم و مش شعبون را می دیدم که پشت دخلش نشسته و با آن کلاه دراز و پوستی ِ روی سرش به من نگاه می کند،می خواستم چشم هایش را از کاسه در بیاورم.تازه یک چیزهایی هم  اصلا" این طرف ها گیر نمی آمد و فقط مش شعبون داشت،برای همین  ما هم نمی توانستیم بخریم.جنس های کوپنی مان را هم هر دفعه به یکی از خاله ها التماس می کردیم تا برای مان از بقالی محله شان بگیرد. 

از آن موقع به بعد دیگر آمریکا را دوست نداشتم و ازش بدم می آمد.هر چند باز هم از رنگ های خوشگل روی پرچمش خوشم می آمد ولی وقتی یاد مش شعبون می افتادم نمی توانستم تحملش کنم. به همین خاطر پرچمِ روی آن کتانی کهنه ام را که دیگر در جا کفشی بود و فقط با آن فوتبال می رفتم، کندم و دور انداختم. هر چند که اول دلم نیامد و زیر قالی خانه مان قایمش کردم، ولی وقتی آمدم آن را بردارم، سرجایش نبود.

آخرهای دبیرستان دیگر پرچم آمریکا را آتش نمی زدند و آن را زیر پاهایمان پهن نمی کردند. فقط نقش پرچم را وسط راهرو ورودی به کلاس ها کشیده بودند تا موقع به کلاس رفتن روی آن راه برویم.آن هم بعد از مدتی از رنگ و رو  رفت و تمام خوشگلیش را از دست داد.

بعد از آن که به دانشگاه رفتم دیگر همه چیز برایم بی معنی شد؛دیگر نه آمریکا را دوست داشتم و نه از آن بدم می آمد. دیگر یاد گرفته بودم همه چیز را به گردن همه بیندازم،غیر از خودم.

 جشن فارغ التحصیلی یکی از بچه های دانشگاه بود؛یعنی همان حمید،که از دبستان با هم بودیم و حالا بعد از مدت ها در دانشگاه دیده بودمش.او از همه دیرتر فارغ التحصیل شده بود و از ذوقش یک مهمانی گرفته بود.همان جا بود که برای اولین بار شراره را دیدم.قد بلندی داشت و موهایی قهوه ای و تا باسن پایین آمده،چشم هایی به رنگ عسل،که در صورت هیچ دختر ایرانی ندیده بودم.شراره با آن لباس سیاه و بلندش وسط مهمانی می درخشید.از همان اول که دیدمش یاد نیکول کیدمن افتادم.هنرپیشه ای که همیشه عکس هایش من را چند لحظه ساکت نگه می داشت.بیشتر  فیلم هایش را دیده بودم،تنها چیزی از آمریکا که بعد از سال ها دوباره سر و کله اش در زندگی من پیدا شده بود.

هنوز مهمانی تمام نشده بود که یکی از دوستانم مرا به او معرفی کرد.چند سال از من کوچکتر بود.وقتی به دست هایش نگاه کردم، حلقه ای دستش نبود.تمام مهمانی مراقبش بودم ببینم با چه کسی آمده،ولی از آنجایی که در همین چند ساعت با چهار پنج نفر رقصید و برای همه عشوه می ریخت،نفهمیدم با کدام یکی است.دلم می خواست با پدرش آمده باشد نه با کس دیگر،هر چند می دانستم فکر احمقانه ای است.اما در این بین فهمیدم،هم کلاس نقاشی می رود و هم زبان چون دوستان هر دو کلاسش آنجا بودند چه پسر و چه دختر.در طول مهمانی به این نتیجه رسیدم که مدت هاست فارغ التحصیل شده ام و عاطل و باطل ول می گردم و بد نیست کمی از وقتم استفاده کنم و چند تا کلاس ثبت نام کنم؛مثل نقاشی و زبان.

بالاخره مهمانی تمام شد و خانم ها رفتند که لباس هایشان را تن شان کنند.این بهترین موقع بود تا از او بیشتر بدانم.لباس که پوشید،خورشیدی بود که حالا با رنگ های بیشتری ستاره بودن خود را به همه ی  سیاره ها اعلام می کرد. بعد یکی کنارش ایستاد که در آن شلوغی نتوانستم چهره اش را ببینم.نزدیکتر رفتم تا مرد کناریش را ببینم.از نیم رخش او را شناختم.سری برای شان تکان دادم و لبخندی زدم و از کنارشان گذشتم.

بدتر از این نمی شد! هر کس دیگری بود شاید می شد کاری کرد،ولی این یکی را دیگر باورم نمی شد؛یک آمریکاییِ ایرانی تبار.تمام مدتی که من دنبالش می گشتم کنارم نشسته بود و داشت می نوشید.چند دقیقه ای هم همصحبت شده بودیم.موهای کوتاه و قهوه ای رنگی داشت ولی ریش های ِ تیزش کاملا" بور بود. از آن موقعی که فهمیدم پدرش ایرانی و مادرش آمریکایی است و در نیویورک به دنیا آمده،چهره اش را با آن آدمک مقایسه کردم.هر چند خیلی خوشگل تر از او بود ولی شباهت هایی هم داشت.به هر حال بعد از آن آدمک این دومین آمریکایی بود که واقعا" می دیدم.رنگ پوستش با بقیه فرق می کرد از همه ی  بچه های آنجا سر حال تر بود و با هیچ کس تعارف نداشت.مدام از فیلم هایی که دیده و رمان های علمی تخیلی که خوانده بود حرف می زد.می گفت هنوز هم چند ساعتی از روز را بسکتبال بازی می کند و پای بازی های کامپیوتری می نشیند.پدر پولدارش یک واحد آپارتمان بزرگ به او داده بود و احتمالا" با شراره آنجا زندگی می کرد.اسمش جیسون بود.در سفارت کار می کرد و چند سالی می شد که به ایران آمده بود.در فارسی حرف زدن هیچ مشکلی نداشت همینطور در انگلیسی. زیاد از چیزی بد نمی گفت و کاری به کار هیچ چیز نداشت،نه سیاست،نه اقتصاد و نه چیزهای دیگری که ما تا جمع می شدیم  خودمان را بخاطرش جِر می دادیم.همه ی  آن ها برایش بی معنی بود و وقتی از آن ها حرف می زدیم، بیشتر ساکت می شد و بالبخندی از سر بی حوصلگی سرش را تکان می داد.

آن موقع بحث حمله ی آمریکا به ایران داغ بود.تازه کارش در عراق و افغانستان تمام شده بود و هر جایی که می رفتی آمریکا و آمریکایی ها دست از سرت بر نمی داشتند.هر کس برای خودش صاحب نظر بود و تمام مسایل جهان را تحلیل می کرد.برای ما سرگرمی خوبی شده بود تا خیلی از بدبختی هایمان را فراموش کنیم و احتمالا" برای آمریکایی ها رفع کسالت و روزمرگی. ولی در این میان وقتی از جیسون  نظرش را می پرسیدیم، راجع به همه چیز حرف می زد جز حمله ی  آمریکا.

از این بدتر نمی شد،تمام امیدم را از دست دادم و سعی کردم دیگر به شراره فکر نکنم.ولی دست خودم نبود و چند روزی حسابی به هم ریخته بودم،تا اینکه به آن آموزشگاه  رفتم و در کلاس زبان انگلیسی ثبت نام کردم.گفتم اول باید زبانش را بفهمم تا از دور خارجش کنم.

همان بار اول که شراره را در کلاس دیدم مرا شناخت؛گفتیم چه اتفاق جالبی. همیشه تنها می آمد و با ماشینش تنها برمی گشت.خیلی دوست داشتم ماشینش خراب شود تا برای یک روز هم شده من به خانه برسانمش. ولی آن ماشین خوشگلی که او داشت به این راحتی ها خراب نمی شد.بعد از مدتی فهمیدم که موهایش مشکی است و آن شب آن را رنگ کرده بوده،ابروهایش هم همینطور. ولی چشم هایش همان چشم های عسلی رنگ بود.

بعد از مدتی هر چند هفته یک بار با بچه های کلاسِ زبان می رفتیم کوه و قرار بود آنجا همه انگلیسی حرف بزنند.همین کوه رفتن ها بود که بیچاره ام کرد.دیگر با هم صمیمی شده بودیم و کنار هم از کوه بالا می رفتیم و پایین می آمدیم. موقعی که از جای سختی می خواستیم رد شویم و نمی توانست،دستش را می گرفتم و کمکش می کردم. انگار دستم را در توده ای از ابر یا برف گذاشته باشم؛نرم و لطیف بود.وقتی میان راه به هم می خوردیم یا شوخی می کردیم،هوش از سرم می رفت.ولی در تمام این مدت چهره ی جیسون جلوی چشمم بود و ناخواسته تمام لحظات خوبم را به هم می ریخت با اینکه شراره هیچ وقت  از او حرفی نمی زد.

بعد از چند ماه خبر دار شدم حمید رفته سربازی و در نطنز خدمت می کند. از آن بد شانس های روزگار بود.مدرسه که بودیم زیاد شیطونی نمی کرد،ولی برای همان چند بار هم که دل و جرأت به خرج داد، حسابی کتک خورد و سر صف درس عبرت بقیه شد.بعد از آن هم همیشه از زندگی می نالید و فکر می کرد تمام دنیا دست به یکی کرده اند تا او را آزار دهند. توی دانشگاه وقتی سر به سرش می گذاشتیم می گفت:

(( فکر می کنی.یه نگاه به واحدهای پاس کرده من و خودت بنداز، ببین چه اَلکی منو می اندازند.))

من هم با لبخند کش داری می گفتم:

((خُب درس نمی خونی،خوب درس بخون داداش تا مثل من پاس کنی.))

مطمئن بودم که دوبرابر من برای دانشگاه وقت می گذارد.هیچ وقت سر کلاس های دانشگاه غیبت نداشت.گاهی بعضی از درس ها را که من سر کلاس شان نمی رفتم و نمی فهمیدم،به من درس می داد و آخر ترم وقتی به نمره ها نگاه می کردیم دهان مان باز می ماند؛او افتاده بود و من پاس کرده بودم.به همین خاطر او یک سال بعد از من درسش تمام شد.

از مادرش شماره پادگانش را گرفتم تا به او زنگ بزنم.مادرش خیلی خوشحال شد و گفت که آنجا خیلی می ترسد و می خواهد فرار کند و برگردد. زنگ که زدم باز مثل همیشه از زمین و زمان می نالید و از بد شانسی هایش می گفت.گفتم:

(( مگه اونجا چِشه،دوساله، تموم می شه دیگه.))

((اونش مشکلی نداره،بدبختی من که یکی دو تا نیست.مگه خبر نداری،ما یه چند کیلومتری از مرکز هسته ای نطنز فاصله داریم و اگه جنگ بشه اولین جایی رو که می زنند اینجاست.))

آنقدر ذهنم مشغول شراره بود که دیگر به این یکی فکر نکرده بودم.راست می گفت، همه ی  مشکلات از همان جا شروع شده بود و کافی بود به یک سایت خبری سری بزنی یا روزنامه ای را بخری، تا با تهدیدها و تحلیل های این و آن مواجه شوی.بیشتر از همه هم به نطنز گیر داده بودند.از آن طرف کره زمین،یعنی از نیویورک تا نطنز شاید هزاران کیلومتر راه و هزاران شهر فاصله بود،ولی دنیا همه جا را رها کرده و به همان نقطه ای که حمید خدمت می کرد گیر داده بود.دیگر داشتم به شانس معتقد می شدم.حمیدی که از اسکلت نقاشی شده ی روی  پرچم آمریکا می ترسید حالا دیگر از سایه اش آن هم از فاصله چند هزاران کیلومتری هراس داشت.

 گفتم مثل همیشه دل داری اش بدهم:

((  نترس بابا،این حرف ها همش الکیه،مگه شهر هِرته که از اون وَر دنیا بیاد وسط اینجا بمب بندازه و دنیا رو روی سر ِ تو خراب کنه.))

این ها را که می گفتم خودم هم می دانستم که دارم دروغ می گویم چون فعلا" که یک آمریکایی دنیا را روی سر من یکی خراب کرده بود.

/ 1 نظر / 33 بازدید
nima

جالب بود. ممنون از اینکه داستانتون رو در اختیار ما قرار دادین. لینک این داستان رو توی صفحه ی فیسبوکم به اشتراک گذاشتم.