داستان برندهء تندیس هدایت سال 88:کلماتم را به من پس بدهید...

نه،امیدی نیست.امکان چاپ این داستان در کتاب یا مطبوعات غیر ممکن است.یأس عجیبی مرا گرفته.زمان زیادی گذشته و هیچکدام از کتاب هایم مجوز انتشار نگرفته.ضعیف تر از آنی بودم که فکر می کردم.مدت هاست دستم به نوشتن داستان نمی رود.کارهایِ نصفه کاره ام در هارد کامپیوترم باد کرده،کارهای تمام شده در ارشاد خاک می خورد و کارهای مجوز گرفته را تیغ سانسور نحیف و بی مایه کرده.کلماتم را به من پس بدهید می خواهم کوله بارم را ببندم...

 

  

زنی که کنار خیابان ایستاده بود.

 

چند قوطی آبجو

 

 کامی از خواب که بیدار شدنگاهی به دور و برش انداخت.همه چیز سر جایش بود؛قوطی های خالی اطراف اتاق ولو شده بودند،سیگار نیم سوختهء خاموشی در زیر سیگاری بود و بالشی در فاصله ی چند متری از او روی کتاب ها افتاده بود.قوطی آبجویی از یخچال برداشت و باز کرد.هنوز تمامش را سر نکشیده بود که زیر دوش ایستاد و آب را تا آخر باز کرد. سرش را به طرف دستشویی حمام گرفت، اوغی زد و باز زیر دوش ایستاد.

تعطیلی بدترین چیز زندگی است.کامی گاهی فکر می کرد که اگر تمام عمر مجبور بود بیکار باشد و سر کار نرود چه بلایی به سرش می آمد. با حوله خودش را خشک کرد و از حمام بیرون آمد. سیگار نصفه ی داخل زیر سیگاری را آتش زد. چند بار سرفه کرد.

بعد از مدت ها چند روزی تنها شده بود.به خودش قول داده بود از این چند روز تعطیلی حسابی استفاه کند و حتی یک لحظه را هم از دست ندهد.دوست داشت تنهاباشد، ولی وقتی چند روز تنها می شد به هر در و دیواری می زد تا کسی را به خانه بیاورد و حرفی، لبخندی، احساسی با هم رد و بدل کنند.چند شب پیش تولدش بود و خوشحال از اینکه کسی هست که برای او جشن بگیرد به خانه آمده بود و قول داده بود که در تمام طول سال این یک روز را آبجو نخورد. رومر دوست دیرینه اش به او گفته بود:

(( رسیدن به سی سالگی یعنی یک قدم نزدیکتر ))

و او همان موقع زیر لب گفته بود:به دَرَک.

دوست دخترش تبریک گفته بود و چند بار شاد باش.برایش کیک خریده بود و شمع و کادو . کیک را خورده بودند و شمع را فوت کرده بودند و کادو ها را پاره پاره.شب که تنها شده بود، همه را در توالت جا گذاشته بود و دوباره آبجویی باز کرده بود.

 

کامی روی مبل نشسته بود و داشت آبجوی بعدی را باز می کرد که به خودش گفت((هیچ چیز بدتر از تعطیلات نیست))و قوطی آبجو را خالی کرد توی دهانش.جلوی بالکن ایستاده بود و چشم هایش زیاد باز نمی شد.

خانه اش در آخرین طبقه ی ساختمان بود و از آنجا مشرف به تمام خیابان روبرویی.همانطور که به پایین نگاه می کرد دختری را دید که ماشین ها جلویش می ایستادند و بعد از مکالمه ای رد می شدند.دختر را شناخت. پاتوقش آنجا بود.آنقدر خودش را بالا و پایین پراند و سر و صدا کرد که دختر او را آن بالا دید.دستی تکان داد و صدایش کرد.دختر انگشت شصتش را به سبابه اش چسباند و چند بار روی هم کشید.علامتی که در فاصله ی صد متری از سطح دریا هم قابل ترجمه بود. کامی دستش را به نشانه موافقت تکان داد.به داخل رفت و منتظرش ماند.

آبجو بعدی را که باز کرد و قوطی اش را پشت مبل انداخت، دختر در زد.

صدای دختر خشن تر از چهره اش بود.کامی که به سختی راه می رفت به طرف یخچال رفت و گفت:

((آبجو می خوری؟ ))

دختر پالتویش را در آورد و روی مبل نشست.کامی دو تا آبجو باز کرد.کنارش روی کاناپه نشست و آبجو را دستش داد. دختر آبجو را گرفت و آن روی میز گذاشت و گفت:

((اول،پول.))

((بهت می دم بابا.... اینجا پول پیدا میشه، نگران نباش.))

دست هایش را دور گردن دختر حلقه کرده بود که دختر سرش را از زیر چرخاند و گفت:

((اِهِ،خوشم نمیاد اینجوری. چقدر بوی گند می دی. گفتم اول پول.))

کامی شلوارش جینش را که روی کاناپه آویزان بود برداشت و جیب هایش را روی میز خالی کرد.دختر همه را در کیفش گذاشت و گفت:

((این که کمه!))

((دیگه ندارم))

 دوباره دست هایش را روی پای دختر گذاشت و آبجو را یک جرعه سر کشید.

((اَه. پاشو بریم. اتاق خوابت کجاست؟))

((با ما رفاقتی حساب کن، به دردت می خوریم))

((من رفیق نمی خوام، مشتری می خوام.اتاق خوابت کجاست؟))

 

 

چشم هایش به سختی باز می شد.یک لحظه که پلک هایش را باز کرد. دختر کنار تختش ایستاده بود و داشت لباسش را می پوشید.

((کجا به این زودی، مگه پول  نگرفتی!))

((این پولی که تو دادی تا اینجاش هم زیادی بود.))

پلک هایش را که روی هم گذاشت دیگر نه صدایی شنید و نه چیزی دید.

 

 

چشم هایش را که باز کرد، نیمه های شب بود. بلند شد و به پذیرایی رفت. روی میز تکه کاغذی افتاده بود.

" این شمارهء منه، بدم نمیاد با هم باشیم. البته بدون سکس!! اون برات خرج داره. "

کاغذ را کناری گذاشت. چراغ ها را روشن کرد و قهوه ای برای خودش درست کرد.

 

 

 چند فنجان قهوه

 

کامی از اتاق بیرون آمد:

 (( کِی بیدار شدی؟))

((اصلا" نخوابیدم که بیدار بشم.))

((چرا؟!))

((دیشب،خیلی خوش نگذشت.))

 (( بگو بد گذشت.))

((بد گذشت.))

((بد.))

کامی روبرویش روی کاناپه نشست و لیوانش را کنارش گذاشت. رومر سیگاری روشن کرد.کامی گفت:

((سیگارِ ناشتا!))

((می چسبه.))

((پس برای منم روشن کن.))

رومر سیگار را به کامی داد و گفت:

((به تو معلومه دیشب خیلی خوش گذشته. خوشم اومد. خوب مخ دختره رو زدی!))

((یعنی چی؟))

((کنارت که وایستاده بود برای خودش غذا بکشه، دیدم یه لبخند زدی و یه چیزی بهش گفتی. چی داشتی می گفتی؟))

کامی بلند شد و دوباره لیوانش را پر کرد. سیگار را در زیر سیگاری خاموش کرد.

((تو هم بزن،این هم ناشتا می چسبه.))

رومر بلند شد و سیگارش را در زیر سیگاری خاموش کرد و لیوانش را پر کرد.رومر مدت ها بیکار بود و دنبال کار می گشت. هر روز صبح زودتر از کامی از خانه بیرون می رفت و دیر تر از او به خانه می آمد.کامی در روزنامه کار می کرد. ساعت کاری نداشت،گاهی همه ی روز خانه بود و گاهی چند روز نبود.

رومر همانطور که داشت قهوه درست می کرد، گفت:

(( تقصیر من شد،وگرنه تو الان یه لقمه ی  چرب و نرم تو مشتت داشتی.))

(( پیدا می شه.))

(( حالا کو  تا  یه مهمونی دیگه.))

کامی قطرات آخر آبجو را در دهانش چکاند.

((تو اون افتضاح و بالا آوردی،خودت هم باید یه مهمونی ردیف می کنی.))

رومر سر جای کامی نشست و کامی رفت که قهوه درست کند.

رومر گفت:

((خودم درست می کنم))

کامی سر جای رومر نشست. قهوه ای را که گرفته بود مزه مزه کرد. رومر گفت:

((ولی عجب تیکه ای بودا!))

کامی چیزی نگفت و کمی از قهوه اش خورد.رومر گفت:

((اگه الان اینجا بود، برامون قهوه درست می کرد.))

 کامی گفت:

((خفه شو!))

رومر قهوه اش را خورد. صدای جیغ بلندی از بیرون خانه آمد.

کامی گفت:

((اوه!))

((چی بود؟))

کامی به سمت پنجره رفت و گفت:

((شبیه جیغ اون دختره بود که روش بالا آووردی))

((اونجا چه خبره؟))

((گند زدی به لباسش.))

/ 2 نظر / 29 بازدید
حامد حبیبی

چرا آپ دیت نمی کنی؟

حامد شفیعی

سلام بر دایی عزیز عالی بود مثل همیشه......