از داستایوسکی تا ناباکوف و حکایت داستان نویسی ما

دربارهء ادبیات روس و نویسندگان آن در همین وبلاگ مطالب زیادی منتشر کرده ام و اما این بار با مقایسهء نثر دو تن از رمان نویسان قرن نوزده و بیستم روسی می خواهم نگاهی گذرا و کوتاه به رمان و رمان نویسی داشته باشم تا توهم بسیاری از دوستان بیسواد وادی ادبیات مان را به این نکته متمرکز کنم که رمان یا داستان به عنوان بهترین شکل ادبی امروز که توانایی جوابگویی و پرداختن به تجربهء انسانی را دارد آن چیزی نیست که درباره اش حرف زده می شود و ایراداتی که داستان های یکدیگر می گیرند کاملا" از وادی داستان نویسی بیرون است زیرا که هنوز هم مثل هزار سال پیش نگاه به ادبیات از دریچهء شعر است نه رمان.

سنت بدی که در ادبیات ما از گلستان شروع شد و با گلشیری جان گرفت این است که داستان نویس باید پیش از هر چیز از نثر و زبان قوی و بی اشکالی برای نوشتن داستان بهره مند باشد.سنتی که با نادیده گرفتن تاریخ رمان نویسی،تنها با خواندن ادبیات اواسط قرن بیستم و نقدهای معاصر می خواهند  مثل پدران شان راحت طلبانه به شعر و ظرف شعر تکیه بزنند و سدی در مقابل داستان نویسی و حوزهء اندیشه قرار دهند.در صورتی که در رمان بیش از هر چیزی وسعت اندیشه و چند صدایی بودن است که باید اساس کار قرار گیرد. در واقع زبان و نثر پاکیزه و درست محور کار یک داستان نویس یا داستان نیست بلکه ابزاری است برای بهتر نشان دادن و روشن نمودن همان اندیشهء فراگیر.چیزی که امروز از آن به عنوان پیش زمینه داستان نویسی از آن حرف زده می شود یعنی زبان قدرتمند و نثر تر و تمیز ویژگی است که در شعر باستانی و غیر باستانی ما صاحب ارزش بود و هست و تسری دادن آن به رمان و داستان نویسی نوپای ما تنها باعث جلوگیری از رشد و پویایی آن می شود و شاهد آن خواهیم بود که داستان نویسان ما مجموعه ها و گاه به ظاهر رمان هایی منتشر می کنند که در آن ها بویی از اندیشه و مفاهیم فلسفی در آن دیده نمی شود اما نثر سالم و گاه ویژه ای دارد.در واقع بسیاری از این داستان های منتشر شده اشعاری بلند هستند که بیشتر از هر چیزی نوشتن احساسات در قالب نثری تر و تمیز است که گاه و بی گاه از تمثیلی برای بزک کردنش استفاده می کنند.کسانی که فکر می کنند زبان قوی و نثر سالم اولین و ارزشمند تر ویژگی هر متن است هنوز روی دامن مادربزرگ های شان نشسته اند و به قول هدایت مشغول شنیدن قصه های خاله گوزک هستند.

به عنوان مثال اگر بخواهیم در ادبیات روس مثال بیاوریم می توان از داستایوفسکی و ناباکوف مثال آورد نویسندگانی که دو سر تاریخی ادبیات نه تنها روسیه بلکه جهان نیز هستند.داستایوفسکی به عنوان نویسنده ای قرن نوزدهمی صاحب اندیشه است که برای نوشتن رمان هایش توجه زیادی به نثر و زبانش خود نداشته و گاه حتی به زیاده گویی می افتد و کلمه و زبان برایش محفل نطق سخنرانی های بیهوده می شود در مقابل ناباکوف روی واژه واژهء رمانش می اندیشد و آن را به بهترین شکلش ارائه می دهد اما با این وجود می بینیم که هر دو از نویسندگان ارزشمند رمان و داستان نویسی امروز هستند و ارزش کار هیچکدام کم از دیگری نیست اما نثر این دو تفاوت های اساسی با یکدیگر دارند.درواقع از مقایسهء این دو می توان نتیجه گرفت که هر چند رمان نویسی در فاصلهء این صد سال ارزش و بهای بیشتری به زبان و نثر داده اما محور و ارزش کار نویسنده و مطرح شدنش نه نثر تر و تمیزتر و سالم تر بلکه اندیشهء وسیع و پر مایهء این دوست.

برای مثال داستایوفسکی جنایت و مکافاتش را این گونه شروع می کند(از متن ترجمهء آن به انگلیسی)

One sultry evening early in July a young man emerged from the small furnished lodging he occupied in large five-storied house in the Pereoulok

و ناباکوف لولیتایش را اینگونه:

Lolita,light of my life,fire of my loin.My sin,my soul. Lo-lee-ta:the tip of the tongue taking a trip of three steps down the palate to tap,at three ,on the teeth. Lo.Lee.Ta.

از همین دو پاراگراف شروع رمان مشخص است که این دو نویسنده چه گونه نثر و زبانی را برای نوشتن رمانشان انتخاب کرده اند و قرار است جلو بروند.اما چه نویسنده ای نثر شلخته داشته باشد و چه نثر تر تمیز،چیزی که به آن ارزش تحلیل و ماندگاری داده و یا در اصل ورچسب رمان نویس بودن داده است نه نثر بلکه اندیشه و حوزهء اندیشیدن در متن شان است.البته این اهمیت و اعتنای زیادی به نثر در اواسط قرن بیستم به جایی رسید که در فرانسه شکلی از ادبیات پدید آمد که بیشتر از قصه و داستان برای واژه و نثر رمان ارزش اول را قائل شدند و رمان نو را پدید آوردند.اما این کار راه به جایی نبرد و خوانده نشد و بعد از سال ها ادبیات دوباره به ورطه داستان نویسی افتاد و نثر و زبان در ادبیات امروز به ساده ترین شکل مرسوم شد.

اما ما متاسفانه غوره نشده می خواهیم مویز شویم و ره صد ساله را می خواهیم دو روزه طی کنیم.به همین خاطر است که اندر خم کوچه می مانیم و وقتی نگاهی به داستان های تایید نشده و شده می اندازیم می بینیم که هزار صفحه متن به چاپ رسیده و خوانده شده ولی یک پله هم جلو نیامدیم،هنوز مخاطب نداریم،هنوز فرد صاحب اندیشه پرورش نداده ایم، هنوز انسان امروزی نشده ایم و به طور خلاصه هنوز آن قدر مدرن نشده ایم تا حتی توان نوشتن یک رمان به معنای واقعی داشته باشیم.چرایی این قضیه هم به تنبلی ذهنی ایرانیان برمی گردد که ترجیح می دهند به جای استدلال و فکر طنین و شکلی به کار بدهند و دوم به کتاب نخواندن همه گیر شده ای برمی گردد که نه تنها دامن اقشار متفاوت جامعه را گرفته بلکه خود همین دوستانی که در عرصهء کتاب و قلم هم دست دارند فرقی با بقیه ندارند.بسیار جای تعجب است که می بینی نویسنده ای هنوز نه تنها ادبیات معاصر بلکه ادبیات قرن نوزده را هم نخوانده،با فلسفه آشنایی ندارد،نقد ادبی نمی داند،هیچ دانش یا علم جامعه شناسانه ندارد.آنقدر همه چیز ساده گرفته شده که هر کسی با خواندن کتاب های موجود(حتی کتاب های مورد توجه قرار گرفته یا کتاب های جایزه گرفته)خود را نویسنده ای صاحب سبک می داند و مدعی هم می شود.واقعا" هم باید به آن ها حق داد؛هر کدام از این کتاب های جایزه گرفتهء این چند سال را که بردارید و تورق کنید خواهید دید که هر نورسیده ای که آن ها را بخواند به خودش این اطمینان را می دهد که اگر این کتاب توانسته همه ء جوایز را بگیرد یا کاندید شود من هم می توانم.این سم ادبیات امروز ماست:خالی بودن اندیشه و فکر از داستان.خلائی که جمع محدودی به آن پر و بال می دهند زیرا که خودشان هم بیشتر از دیگری یا آن برندهء جایزه و یا آن تازه از راه رسیده ای که در تمام عمرش تنها چند کتاب خوانده نمی داند.

/ 1 نظر / 27 بازدید
ghasedak

سلام ،خوبید ؟ مرسی برای مطالب پر محتواتون ، موفق و سلامت باشید