بولگاکف:تراژدی روزهای واپسین

نگاهی اجمالی به تاریخ ادبیات روسیه واقعیت وحشتناکی را یادآور می شود که انگار قرار نیست چنین چیزهایی در تاریخ بشر پایان بگیرد؛در مقابل سالمرگ بسیاری از نویسندگان روسیه که در قرن بیستم می زیستند علامت سوال قرار گرفته است.نویسندگانی که بعد از به قدرت رسیدن استالین و در تسویهء وحشیانه اش به طرز عجیبی ناپدید شده اند و هیچ نوع دسترسی یا حتی احتمالی برای سالمرگ این نویسندگان دیده نمی شود.کسانی که خیلی های شان حتی فعالیت سیاسی نداشته اند و صرفا" به خاطر دگر اندیشی شان به دام مرگ افتاده اند.یکی از دلایل عمده ای که ادبیات قرن بیستم روسیه فاصلهء زیادی با ادبیات قرن نوزده آن دارد به همین مسئله برمی گردد. 

اما در این میان نویسندگانی هم بودند که برای فرار از سانسور (و در نهایت شکنجه و مرگ)راه فراری پیدا کردند هر چند که این ها نیز برای چاپ و انتشار کتاب های شان با مصائب و مسائل زیادی روبرو شدند. میخائیل بولگاکف(1891-1940)نویسنده ای است که در آثارش سعی زیادی کرده تا با استفاده از استعاره،تمثیل،کنایه و صنایع ادبی دیگر که گاه در زمانه اش بوی کهنگی می داده داستان هایش را بنویسد و زنده بماند.او نوع دیگری از ادبیات روسی را به رشتهء تحریر درآورد که هیچ شباهتی به ادبیات پیشین و کارهای فرمایش دوران خودش نداشت.

او در رمان "گارد سفید" که به تلاش نهایی گارد سفید یا طرفداران تزار در مقابل گارد سرخ یا همان کمونیست ها می پردازد که البته در نهایت با پیروزی سرخ ها به پایان می رسد؛راوی در آخرین جملات رمان با تماشای حضور گاردهای سرخ به شهر می گوید:برای عده ای پایان تاریخ و برای عده ای دیگر آغازی دیگر است.رمانی که هم از قدرت سرخ ها یاد می کند و هم از پایمردی سفیدها.با این حال باز هم در انتشارش به مشکل می خورد و از او خواسته می شود رمانش را برای صحنه بازنویسی کند. اما نویسنده نمایشنامهء اقتباسی اش هم در فرم و دیالوگ نویسی و هم در ساخت و پرداختش بسیار ضعیف عمل کرده است(کتابی که با عنوان"گارد سفید"در کتاب فروشی ها موجود است همین نمایشنامه اقتباسی است.)

در همین سال "دل سگ" هم چاپ و متوقف شد!

او در "مرشد و مارگاریتا"که آخرین رمان اوست(ولی سال 1967 چاپ شده)و حرف های زیادی برای گفتن دارد و حرف های زیادی هم زده شده،نیز از همان شیوه در پرده حرف زدن استفاده کرده و از اساطیر یونانی در ساخت و کار داستانش بهره های زیادی برده است(مسیح و پونتوس پیلاطوس)او در این کار حتی از نشانه هایی استفاده کرده که بیشتر برای مردم روسیهء آن زمان قابل شناسایی است:مثل آن گربهء سیاه که از شخصیت های محوری رمان است و یک شخصیت حقیقی است که بیشتر از روی عادات و نوع راه رفتن و حرف زدنش می توان به پی برد که او کدام یک از دست اندرکاران دیکتاتوری کمونیستی است.هر چند که بیشتر به خاطر فضای سیاسی که بولگاکف در آن می نوشته و نگاه از بیرون کارهایش را بیشتر از منظر انتقادی و اجتماعی بررسی کرده اند اما او هم از طنز و خرده روایت های جالبی برخوردار است.

بولگاکف در رمان کوتاه یا می توانم بگویم داستان بلند"دل سگ" که به نظر من از بهترین آثار اوست ایده ای ارزشمندی را برای روایت داستانش و گفتن حرفش استفاده می کند.دانشمندی که سگ ولگرد و زخمی را در خیابان به مطبش می آورد تا با آزمایشات و پیوند زدن قلبی،او را تبدیل به یک انسان کند.در طی این داستان ما با رفتارهای حیوانی و ضعف های سگی آشنا می شویم که بعد از تبدیل شدنش به انسان هر چند ظاهر یک آدم را دارد اما خصلت های اصلی اش را حفظ می کند و چون سگ ولگردی بوده و همیشه در کوچه و خیابان میان ولگردها بزرگ شده بعد از تبدیل شدنش به انسان نیز به نوع رفتار و منش آن ها تمایل دارد و هر چقدر که دکتر و دوستانش سعی می کنند از یادگیری و رفتار قابل قبول پرهیز می کند و حتی حاضر به رعایت ادب خنگام حرف زدن نیست.

روایت و موضوع داستان در برخورد اول بسیار دستمالی شده و آشنا به نظر می آید خصوصا" که امروزه در سینما و به خصوص هالیوود این گونه کارها به وفور ساخته می شود و مثل همیشه سینما موضوعات قابل اعتنای ادبیات را به ابتذال می کشاند.اما کارکردی که بولگاکف از این موضوع می گیرد به خصوص در روسیهء آن زمان قابل اعتناست.

در این استعارهء کلی می توان گفت سگ ولگرد همان روستاییان و سرف های روس هستند که خیلی های شان حتی سواد خواندن و نوشتن هم ندارند اما از طریق تحصیل کرده ها و روشنفکران شان به هواخواهی کمونیست بلند می شوند و به دلیل نوید دنیایی آرام و با عدالت و کمک به ضعفا و کارگران در  ایدئولوژی و فلسفهء کمونیستی روس ها برای به دست آوردنش سر و دست می شکنند.اما این بزرگان و روشنفکران روس به ذهن شان هم نمی رسید که دمیدن چنین اندیشه ای در کالبد نحیف روس می تواند کشورشان را با وجود ظاهری امروزی تبدیل به غولی کند که فرزندان خود را هم بدرد.

پزشک داستان "دل سگ" وقتی متوجه می شود که هیچ راهکاری برای انسان شدن واقعی آن سگ وجود ندارد و تنها با کالبد انسانی نمی تواند خوی اصلی و گذشتهء پر از محنت و سنت های قبیله ایش را از او جدا کند دوباره طی یک عملیات پزشکی او را به صورت قبلش درمی آورد.بولگاکف در این کار اساس تفکراتش و محور نظریاتش را دربارهء کمونیست،مردم روسیه و انقلاب عنوان می کند و آن را در غالب رابطهء سگی ولگرد و پزشکی نابغه قرار می دهد.

در واقع چیزی که در نهایت از این رمان به دست می آید این است که تلاش تمام دیکتاتورها،روانشناسان،خوشبین های نسخه نویس بی ثمر است و انسان را نمی توان با پند و اندرز و نمایش ایدئولوژیک سر به راه کرد و مانند کارخانه ای به تولید انسان هایی یک شکل و هم قد و قواره دست زد.این اولین چیزی است که بعد از خواندن رمان به ذهن می آید خصوصا" وقتی با سابقهء نویسنده آشنا باشیید اما در خلال همین روایت به ظاهر نمادین داستانی رئال شکل می گیرد که در ژرف نگری و شخصیت پردازی دست کمی از چخوف ندارد.

اما تراژدی روزهای واپسین بولگاکوف و دیگر نویسندگان آن زمان سهمگین تر از این هاست؛کسانی که حتی موقع مرگ نیز نتوانستند شاهد چاپ و انتشار کتاب های شان باشند.

    

 کتاب های ترجمه شده بولگاکف:

تخم مرغ های شوم

دل سگ

 

گارد سفید

برف سیاه

مرشد و مارگریتا

/ 0 نظر / 13 بازدید