نگاهی به سینمای الخاندرو گونزالس ایناریتو

                                یکسره روی زمین ابری ست

 

آخرین اثر از سه گانه الخاندرو گونزالس ایناریتو شاید از دو اثر قبلی او یعنی عشق سگی و 21 گرم ضعیف تر باشد یا پیشرفتی در کار او نباشد ولی حاوی نکات ارزشمندی است که به سادگی نمی توان از کنار آن گذشت. فصل مشترک هر سه فیلم تصادف است. اتفاق ناخواسته ای که همه چیز را به هم می ریزد( یا می سازد) و داستان هر سه فیلم بر محور همین تصادف می گردد.  

داستان سه روایتی و پازل وار بابل که نسبت به آثار قبلش از تکه های کمتری برخوردار است، خصوصیات پیرنگی ضعیف تری دارد که عموما" در آثاری که نگاه ویژه ای به محتوا دارند و کار خود را با محتوای خاصی شروع می کنند دیده می شود.

از طرفی بازی نه چندان دلچسب براد پیت هم مضاف بر علت شده است. براد پیت بیشتر بازیگرموفقی در نقش های برون گراست تا درون گرا، ولی شخصیت ریچارد( با بازی براد پیت) در فیلم،  به اصطلاح داستان نویس ها یک شخصیت هملتی است تا دون کیشوتی، و شاید ما که تا به امروز با او در نقش های دون کیشوتی و اکشن رو به رو شده ایم نمی توانیم رفتارهایش را واقعی و قابل پذیرش بدانیم( شاید براد پیت فقط به عنوان براد پیت بودنش در فیلم حضور دارد و بیشتر دلایل تجاری دارد تا ضروری.)

 در عشق سگی سه روایت داستانی مختلف حول یک حادثه می گذرد. اپیزودها به ظاهر از هم جدا هستند ولی ریسمان نازکی آن ها را به هم وصل می کند. داستان زندگی سه زوج که در مکزیکوسیتی زندگی می کنند و در یک نقطه به هم می رسند. در ابتدای هر اپیزود ما به عقب برمی گردیم تا روایت بعدی به همان نقطه  برسد. شکل روایتی که شاید بیشتر ما را به یاد رمان برادران کارامازوف داستایوسکی بیاندازد. در طی هر روایت ما چیزهای جدیدی از این حادثه کشف می کنیم.

در بیست و یک گرم ما با یک بی زمانی روبرو می شویم. درواقع هیچ چیز سر جای خودش نیست و اینکه بگوییم یک بی نظمی با نظم است بی معنی است. یک بی نظمی محض و تصادفی در چیدن تکه های روایت صورت گرفته است اما  ما این تصادفات و بی نظمی ها را  با ذهن منظم خود نظم می دهیم و آن را روایت می کنیم.( چقدر به یاد یکی از شخصیت های استر می افتیم که همینطور در خیابان پرسه می زند و پیاده روی می کند ولی ما از روی مسیر پیاده روی های او واژهء بابل برای مان آشکار می شود.) ولی نمی توانیم روابط علی معلولی را بیابیم، نمی توانیم این یکی را از بعدی یا قبلی نتیجه بگیریم بلکه هر تکه از روایت را باید معنی کنیم، بفهمیم و در خاطر نگه داریم تا تکهء قبلی یا بعدی آن را پیدا کنیم، به گونه ای که انگار در حال خواندن یک رمان جریان سیال ذهن هستیم.

این شیوه روایت ما را به یاد فاکنر و خشم وهیاهو می اندازد ( اتفاقا" آریاگا نویسنده هر سه فیلمنامه، از فاکنر به عنوان نویسنده محبوبش یاد می کند.) هر لحظه به ما اطلاعاتی داده می شود که نمی دانیم چه زمانی اتفاق افتاده است بلکه فقط می دانیم که اتفاق افتاده است. و این بی زمانی  چیزی جز مرگ  نیست. جایی که در نبودمان دیگر ابزارمان هم نیست، و به قول گدار کمترین امتیازش این است که دیگر نمی میریم.

 فیلم در پایان با حامله شدن کریستینا نوید زندگی می دهد و با مرگِ پل سرنوشت محکوم به مرگ آدمی را هشدار می دهد. حرکتی آرام بین دو نیروی مرگ و زندگی صورت می گیرد، زندگی  پر از تنش و تناقضی  که تنهاهنگامی به آرامش می رسد که نباشیم یا مرده باشیم. اینجا هیچ تضادی بین مرگ  و زندگی نیست بلکه یک نوع همزیستی و توافق بین آن دو حاکم است و با یکدیگر رابطهء دیالکتیکی دارند. ما در انتها خواهیم فهمید که ماهیت زندگی انسان  یک تراژدی مطلق است.   

فیلم بابل هم ساختاری اپیزودیک دارد فیلمهای که از لحاظ تاریخی از ساختار داستان های کوتاه چخوفی بهره برده اند و از سینمای کلاسیکی که وام دار ادبیات قرن نوزده هستند فاصله گرفته اند. سینمایی که مشخصهء آن دور شدن از علت های محکم و حرکت به سوی تصادفی شدن وقایع، ایجاد ابهام و سوبژکتیوه شدن روایت فیم است. اما نکتهء ارزشمند فیلم  تاکید آن بر زبان ، تنها شدن انسان ها و نفهمیدن زبان  یکدیگر است، حتی آدم هایی که به یک زبان حرف می زنند.

 

نام فیلم  یعنی " بابل "  برگرفته از یک روایت توراتی است که در آن انسان ها تلاش می کنند تا با ایده ای بلند پروازانه اما انسانی خود، برج بلندی بسازند تا به آسمان راه پیدا کنند، ولی  نتیجه آن چیزی نیست جز پراکنده شدن انسان ها بر روی زمین و از دست رفتن زبان پاک ( جهانی که  دارای یک زبان و یک لغت بود و انسان ها زبان یکدگر را می فهمیدند.) و مشوش شدن زبان انسان هاست ( سفر پیدایش 4/11) به همین خاطر تا روز موعود که به آن ها دوباره  زبان پاک ( صنفیای نبی، 9/3) یا هدیهء زبان( اعمال رسولان، 4/2) عطا شود در دوزخ تشویش زبان باقی خواهند ماند. بدین سان فرزندان خداوند بر روی زمین پراکنده شدند و هر یک به زبانی تکلم کردند درست مثل رنج.

آنچه که درباره واژهء " بابل" جالب به نظر می آید ترجمه ناپذیر بودن این واژه است چرا که نه تنها در زبان  فارسی که در همهء زبان ها همان بابل نامیده می شود. یکی از معانی لغت بابل که ریشه در نام بابل پایتخت بابلیون دارد، در زبان های اروپایی درهم تنیده شدن صداهای مختلف است.

اما دوزخ یعنی چه؟ دوزخ  یعنی اهل زبان بودن و اهل زبان بودن یعنی آرزومندی.  زبان موجودی است مستقل از ما، که دارای نظام و قواعدی است که ما در آن قرار می گیریم و هیچ گاه نمی توانیم بیرون از ساحت آن باشیم، حتی زمانی که درباره نفس زبان حرف می زنیم زیرا این ماییم که به زبان تعلق داریم، زبان غیری است که ما در غیریت آن ماهیت خود را باز می یابیم، ماهییتی که بازتاب خود واقعی ماست. به قول هایدگر زبان با گوهر وجود آدمی نسبت دارد زیرا موقعیت گشودگی هستی است بر روی آدمی. در واقع انسان پس از هبوط و وارد شدن به عرصهء کلام با از دست دادن زبان قدسی میان او و جهان فاصله افتاد و گرفتار نفاق، جنگ و سرگشتگی شد.

 حوادث فیلم بابل در سه قاره رخ می دهد و طی آن شخصیت هایی را که به چهارزبان با یکدیگر حرف می زنند ارتباط می دهد: عربی،انگلیسی، اسپانیایی و ژاپنی.(  یازیگران فیلم نیز از نقاط مختلف جهان هستند: کیت بلانشت استرالیایی، براد پیت آمریکایی،رنیکو کیلوچی ژاپنی و  گائل گارسیا و خود ایناریتو مکزیکی هستند.) شخصیت هایی که به زبان های مختلفی در نقاط مختلف دنیا حرف می زنند و هیچ کس زبان دیگری را نمی فهمد ولی همه به یک تقدیر دچارند: رنج.

در دقایق اول فیلم یک عرب از خوش خدمتی هایی که به یک ژاپنی کرده حرف می زند و یادگاری که از این بابت گرفته را برای فروش به چوپانی می دهد که بعد با همین اسلحه به طور اتفاقی به یک آمریکایی شلیک می کنند( نگاه تمثیلی و فرا متنی بابل در تمام روایات مشهود است.) محور اصلی خط روایت فیلم بر اساس همین تصادف شکل می گیرد. در روایت دوم پسر و دختر یک زوج  آمریکایی که به مراکش آمده اند و مادر آن ها توسط آن پسر مراکشی به طور اتفاقی تیر می خورد با خدمتکار مکزیکی به دو زبان مختلف( اسپانیایی و انگلیسی) گفتگو می کنند ولی به راحتی حرف های یکدیگر را می فهمند. در این بخش از فیلم که زن مکزیکی با دو کودک آمریکایی به زبان اسپانیایی حرف می زند و آن ها به زبان انگلیسی پاسخ او را می دهند گویای خیلی از نکات فیلم است.

 رابطهء مادر و کودک، جایی که در آن زن خدمتکار در جایگاه مادر با فرزندانش حرف می زند، چیزی است که همهء ما در کودکی تجربه کرده ایم، رابطهء بی زبانی که در کودکی با مادر خود داشته ایم. انسان قبل از وارد شدن در زبان، قبل از گویا شدن، در شهری زندگی می کرده که همه ( مادر و کودک) بی هیچ زبانی یکدیگر را می فهمیدند( زبان پاک) و در طی رشد کودک و استقلال روز افزونش از مادر و تعین نام پدر وارد ساحت زبان شده  و به وادی انسانیت پا می گذارد و رنج می کشد یعنی به زبان می آید و حرف می زند( سوژه می شود.)

 کودکی که تا به امروز بنا به اصل لذت زندگی می کرده، با سرکوب امیال خود به تحمل واقعیت رو می آورد، سوژه از ارضا کردن سایق هایش چشم می پوشد و همین چشم پوشی تاریخچه زندگی او می گردد. یعنی قبول فقدان و از دست دادن بخشی از رضایتمندی  در جهان خود ساخته اش، شرط اساسی دسترسی به زبان تکلم است. ولی این میل سرکوب شده بازمی گردد آن هم با چهرهء جدیدش یعنی رنج.  

برزخ نفس ( دوزخ ِ تشویش ِ زبان) روشنگاهی برای تجلی کلام است. انسان بعنوان تنها موجود سخن گو، تنها موجودی است که در رنج است زیرا که همین خدشه و خارج شدن از تام و کامل بودن است که به وی آزادی می دهد و از اسارت غرایزش آزاد می کند، زیرا که او را از تمامیت رهانیده و وجودش را عرصهء اصلی امکانات می سازد( هایدگر).

در صحنه بعد زوج آمریکایی که شکاف رابطهء بین شان کاملا" مشهود است ، به یمن بازی خوب کیت بلانشت در نقش سوزان و گفتگوهای کوتاهی که بین آن ها صورت می گیرد:

 " چرا ما اینجا هستیم؟ "

" برای اینکه تنها باشیم. "

ما از عدم توانایی و طفره رفتن شان از حرف زدن دربارهء رابطه اشان آگاه می شویم به طوریکه هر دو نفر در جواب سوال طرف مقابلش چندین بار لب هایش را تکان می دهد و هیچ نمی گوید تا جمله ای به معنی عدم فهم یکدیگر است به زبان آورد.

در صحنهء بعد به ژاپن می رویم و با دختر لالی آشنا می شویم که از خودکشی مادرش رنج می برد و مذبوحانه تلاش می کند تا همدمی برای خود بیابد، بی زبانی و تنهایی او مرکز ثقلی است که این روایت را به روایات پیشن ارتباط می دهد. دختری در توکیو، در شهری پر از نور و رنگ و تکنولوژی که در نمایی ابتدایی از آن شهر نشان داده می شود، تنهاست و با تمام تلاش هایش نمی تواند با هیچ کس ارتباط برقرار کند و به آرامی در مسیر مادرش گام برمی داد تا به خودکشی برسد. در بخش بعدی با شنیدن فریاد های تا سر حد مرگ بلانشت هنگام دوختن شانه اش، فیلم دوباره به دختر لال کات می شود و ما چند لحظه ای با سکوت مطلق از دریچه  ذهن دختر به بیرون می نگریم تا به ارتباط سکوت مرگبار دختر با فریادهای در حال مرگ بلانشت آگاه شویم.

در بخش بعد خدمتکار مکزیکی مجبور می شود آن دو کودک را به همراه خود به عروسی پسرش ببرد و ما در آنجا با وجود ازدحام و شلوغی عروسی،  در خلوت آن ها به تنهایی یک یک آن ها پی می بریم. تنهایی  پسر و دختر بچه آمریکایی را می توان به راحتی میان بچه های مکزیکی زیادی که در اطرف شان هستند تشخیص داد،اضطراب و ترس آن دو در نبود پدر و مادر و شکافی که در خانواده شان است: با ترس از تنهایی، تاریکی و فرارشان هنگام  شنیدن صدای شلیک گلوله ای نشان داده شده است.

فیلم ساز نقطهء اوج هر سه روایت را با سکوت، و بدون هیچ دیالوگی نمایش می دهد، جایی که زبان قادر به بیان درد نیست و انسان به برزخی بودن و اسیر زبان بودن خود پی می برد:

 دختر لال ( چیکو) در صحنه ای که آخرین امیدش یعنی پلیسی که پرونده پدرش را بررسی می کند پیشنهاد ارتباطش با او را رد می کند، بی هیچ حرفی بغضش می شکند و شروع به گریه می کند. لازم نیست حرفی بزند یا زبانش را بدانیم تا بفهمیم چه رنجی می کشد، صحنه ای که بدون هیچ کلامی  ما را به شدت تحت تاثیر قرار می دهد. در روایت های دیگرهم  بدون هیچ دیالوگی همراه با موسیقی فیلم اوج روایت شخصیت ها را مشاهده می کنیم. از گریه های خدمتکاری که از امریکا اخراج می شود تا هلکوپتری که برای نجات بلانشت به آن روستا می آید تنها تصویر است که راز می گوید. اینجا جایی است که زبان قادر به بیان درد نیست.

 یکی از به یاد ماندنی ترین صحنه های پدر خوانده سه، جایی است که مایکل جنازه دخترش را به دست می گیرید و تا مدتی با تمام وجودش فریاد می زند و ضجه می کشد، ضجه ای که آنقدر صدایش بلند است که نه ما و نه هیچ کس دیگر صدایش را نمی شنود و سکوت عجیبی همه جا را فرا می گیرد، صحنه ای که به بازی قدرتمند آل پاچینو به اوج می رسد.

در نهایت فیلم به ما می گوید مهم نیست که ما در کجای دنیا و در چه فرهنگ و دوره ای از تاریخ  و با چه پیشرفت های تکنولوژیکی زندگی می کنیم، مهم نیست که به چه زبانی حرف می زنیم، ما در نهایت خواهیم فهمید که یکدیگر را نمی فهمیم.

 

/ 2 نظر / 23 بازدید
زاهد

چیزی که بیشتر از فیلم بیاد دارم اضطرابی است که در تمام فیلم موج می زند و اینکه همه یک جوراهایی تنهایند این را دوبچه هم در جشن عروسی حس می کنند

م.ف2

می ترسم از دست خدا نتوانیم خلاص شویم زیرا هنوز به دستور زبان باور داریم. نیچه