کاش چنگال های زمختی بودم

 

در آبادان به دنیا آمدم،کودکیم را با جنگ و بعد از آن با جنگ زدگی و آوارگی در تهران گذراندم.دوران دانشگاهم را با خاتمی و انجمن دانشگاه آغاز کردم و با سرخوردگی دور دوم به پایان رساندم.فعالیت مطبوعاتیم را با شروع فشارها آغاز کردم و با دلزدگی به پایان رساندم.سی سال زندگیم چکیده ای شد از تاریخ پرهیاهو و بی سرانجام کشورم و ناخواسته دریافتم کسی که در این دوران به دنیا می آید یک محکوم ابدی است که جز نوشتن کلماتش روی این دیوارها راه دیگری برای زیستن ندارد...  

http://www.mardomak.co.uk/figures/figure/Mehdi_Fatehi

http://www.amazon.com/Card-Players-Varagh-Bazha-Persian/dp/1780830416/ref=sr_1_1?s=books&ie=UTF8&qid=1317030835&sr=1-1

/ 2 نظر / 20 بازدید
چوپان

اگر بخواهیم جریان زندگی خود را در اعمال دیگران بجوییم، آنوقت با شما موافق خواهم شد. اما واقعیت زندگی، آنچه مثل تپش شاد قلب جاریست، چیزیست صد البته مخالف و عکس اعمال یومیه جماعت سیاسیون غالب و مغلوب. کلاه گشاد سید خنده رو را که از سر برداشتم، با آن تندروی های محمود و میرحسین، تازه فهمیدم راز حکایت عسل و خربزه را. منه چوپان، وقتی شولای چوپانی ام را حقیر دانستم و تاسی کردم به امثالهم، بلای مشابه شما بر سرم نازل شد .اما شکر.که بخیر گذشت. از رعیتی بدر آمدم و شاه گله خودم شدم. تو هم باش. تو هم شاه خودت باش و رعیتی نکن.[گل]

نعمت‌اللهی

آقای فاتحی چقدر خوشتیپ هستی ! خوشحال شدم که چهره‌تان را دیدم.